تبليغاتX
شباهنگ - اینک زندگی!

شباهنگ

خدایا،هرگز نگویمت دست من بگیر. عمریست گرفته ای ، مبادا رها کنی!

روزهايمان يكي پس از ديگري مي‌گذرد، ما را مي‌گذارد و مي‌رود. روزهايمان گاهي آنقدر قشنگ است كه دوست داريم ثانيه‌هايش، سال‌ها طول بكشد. گاهي اوقات نيز همين كه چشم‌هايمان را مي‌گشاييم به زمين و زمان بد و بيراه مي‌گوييم. حال آنكه، زندگي، خانه اي است كه دوست‌ داريم افراد، با آرامش و يكرنگي ديوارهايش را رنگ كنند و عذر خواهي كردن اصل فراموش شده زندگي‌شان نباشد. زندگي يعني اينكه من و تو تا مي‌توانيم زيبا زندگي كنيم و به لحظه‌هايمان با لبخند سلام گوييم و هنگامي كه به گذشته نگاه مي‌كنيم، طعم خوش لحظه‌ها زير دندان‌هايمان دوباره مزه كند.

زندگي يعني من، يعني تو، يعني من و تويي كه گاهي اوقات مال خودمان نيستيم. مي‌شويم‌ رویا و آرزوي يكي ديگر. مي‌شويم ستاره شب‌هايش اما به او چشمك نمي‌زنيم يا كه نه آن لحظه اي ‌است كه براي اولين بار بنيان دلمان لرزيد، آن روزها طعم زندگي را بهتر احساس مي‌كرديم. بعدها فهميديم به اين لرزيدن دل، عاشق شدن مي‌گويند!
زندگي شايد آن‌ روزي است كه براي طلوع كردن دوباره خويش نيازمند كسي هستيم تا زندگي تاريك‌مان روشن شود. آن موقع است كه متولد مي‌شويم و به زندگي سلام مي‌كنيم.شكست‌هاي زندگي مان را جبران مي‌كنيم و به‌ خود قول مي‌دهيم براي يكبار هم كه شده روي زندگي را سفيد كنيم و پيروز شويم. آن‌ روز است كه سعي مي‌كنيم باور كنيم كه مي‌توانيم.

زندگي شايد لحظه اي است كه بعد از 9ماه انتظار، پشت در اتاق عمل قدم مي‌زنيم و منتظريم تا پرستار خبر پدر شدنمان را بدهد يا كه نه آنقدر ناپدريم كه آن لحظه در خماري دود دنبال فرزندمان مي‌گرديم. زندگي شايد آن روزي است كه آسمان هواي گريه داشت و ما از آن بيشتر. پس گريه كرديم تا به زندگي ثابت كنيم ما طاقت اين همه سختي را نداريم. مي‌توان گفت زندگي، نامه‌اي است كه اگر قضا و قدر خوب آن را نپيچد، كلاف سردرگمي مي‌شود كه همه زندگي ختم به پيدا كردن سر كلاف مي‌شود و ما غافل مي‌شويم از آن چيزي‌هايي كه داريم اما قدرشان را نمي‌دانيم يا نه آن چيزهايي كه نداريم و برای به‌دست آوردن آنها سعي نمي‌كنيم و وابسته داشته‌هايمان شده‌ايم.

زندگي شايد آن زن دستفروشي است كه از اين ايستگاه به آن ايستگاه مي‌رود تا شب دست خالي وارد خانه‌اش نشود يا كه نه شايد حقوق آخر برج است كه تا به خانه برسيم آنقدر برايش نقشه مي‌كشيم تا كشتي‌مان به ساحل مقصود برسد اما وقتي وارد خانه مي‌شويم نقشه‌هايي كه بچه‌هايمان كشيده‌اند مسير كشتي را عوض مي‌كند.
زندگي دوست داشتن كسي و چيزي است كه دوست داريم آن را به دست بياوريم.. اما امان از آن روزي كه آن را به ‌دست نياوريم، آن زمان است كه دلمان مي‌خواهد، زير نم‌نم باران پياده‌روي كنيم، تا عقده‌هاي دلمان خالي شود و كسي در اين باران اشك‌هايمان را نبيند، آن لحظه است كه احساس مي‌كنيم براي دقايقي زندگي كرده‌ايم.
زندگي روزي است كه وقتي كليد را در قفل در خانه مي‌چرخانيم بوي گل‌هاي رز از لاي در بيرون مي‌آيد و مي‌بينيم كه همسرمان امروز زودتر از ما به خانه برگشته است تا شگفت زده مان كند و بگويد تا آخر عمر دوستت دارم و با تو می مانم.

زندگي شايد آن‌روزي است كه، خبر مرگ عزيزمان را مي‌شنويم و باور نمي‌كنيم، پيش خود مي‌گوييم كاش آنچه شنيده‌ايم كابوس باشد. در اين زمان مي‌گويند كه مي‌توانيم با قلب او زندگي را به فردي هديه دهيم. آن زمان است كه قلب او در سينه كودكي شروع به تپيدن مي‌كند و ما در پوست خود نمي‌گنجيم چرا كه زندگي را به فردي هديه داده‌ايم و صداي قلب عزيزمان را دوباره مي‌شنويم.
زندگي آن روزي است كه وقتي به گذشته نگاه مي‌كنيم همه آرزوهايمان بر آورده شده باشد و اهداف آينده مان معلوم. زندگي آن چرخونكي است كه گاهي لجبازي‌اش مي‌گيرد و مي‌گويد بچرخ تا بچرخيم و آن ‌روز است كه مهلت ماندن تمام شده و بايد برويم اما كسي كه منتظرش بوديم نيامده است! زندگي شايد آن‌روزي است كه بچه‌ها‌يمان هر كدامشان به سامان رسيده‌اند و افتخار مي‌كنيم كه در زندگي چندين و چند ساله‌مان كمك بچه‌هايمان بوده‌ايم نه بچه‌هايمان كمك ما و اينك با تنها همدم زندگي‌مان در آينه زندگي مانند سر سفره عقد فقط يكديگر را مي‌بينيم.
زندگي روزي است كه به دنيا مي‌آييم، همه شاد هستند و جشن و سرور به پا مي‌كنند و ما گريه مي‌كنيم. روزي كه مي‌خواهيم از دنيا برويم اين دفعه ما به آنها مي‌خنديم و آنها گريه مي‌كنند.
و آخر اينكه، زندگي كردن شايد در ارتفاع زيستن يا كه نه به اميد نگاهي زيستن يا كه نه براي رضاي خدا زيستن است. شايد حرف‌هايي است كه مي‌زنيم ولي به آنها عمل نمي‌كنيم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 17:52  توسط بهارک  |