سر ماهیها با تو قهر نخواهم کرد
ماهی قرمز مال تو،
ماهی سیاه مال من...
نه! هر دو ماهی مال تو،
تو مال من!
خدایا،هرگز نگویمت دست من بگیر. عمریست گرفته ای ، مبادا رها کنی!
سر ماهیها با تو قهر نخواهم کرد
ماهی قرمز مال تو،
ماهی سیاه مال من...
نه! هر دو ماهی مال تو،
تو مال من!
دیشب ساعت ۱۲ از سر کار رسیدم خونه، فعلا مثل الاغ لنگ، از خستگی لنگان راه می روم،تقریبا همه همین حال را داریم. نمی دانم چرا همیشه دوست داریم ژست آدمهای متمدن را بگیریم و ادای آدمهای مترقی را در بیاریم و جلوی خارجی ها مثلا کم نیاریم. یه عده آمریکایی مهمانمان بودند، به جای اینکه دستاوردهای علمی مان را نشانشان دهیم، معماری در و دیوار و کل ساختمان را به رخشان کشیدیم. هنگام شام هم اون بیچاره ها از ایرانی ها عقب موندند و هاج و واج به این قوم یاجوج و ماجوج(منظورم عده ای است که متاسفانه نمی توانم شغلشان را بگویم زیرا شاید توهین به این قشر تلقی شود)! نگاه می کردند. نمی دانم برای میهمانانمان خاطره ای دل انگیز شد یا مضحک! اما برای ما که فقط خستگی ماند و شناختن قوم تاتار(دقیقا همان عده خاص) ایرانی جماعت کی قرار است اصلاح شود، نمی دانم!
در خشکسالی بوسه!
*روزهایی که جای تو خالیست کنار من
پیراهنی عطرآگین میپوشم از یاد تو
نفس میکشم تمام روز را
در هوایی آغشته از بوی تو
وقتی از راه میرسی
پیش پای تو
روی دل نازک عشق
شعر مینویسم به اندازه سالیان عاشقی
شعرهایی که میخوانی و من با نگاه بر چشمت
تن پوشی میبافم
از هنوزهای دوست داشتن
تا بپوشانم لحظههای سرد دلم را
نمیدانی تو
هنوزهای دوست داشتنم
تمام شدنی نیست
از یاد رفتنی نیست
نه حتی کم ...
نه حتی فراموش ....
شبها تاب میآورم نبودنت را
قطره قطره میریزم بر دامن شب
باران چشمم را
شب پر از چشم من میشود
من پر از چشم شب!
شعرهایم را بتکانی
آنگاه همه خواهند دید لحظه لحظه تو را
میان واژه هایم
و من رسوا خواهم شد...
ميان قلب منی،
چو عطر يک غنچه
که قبل پرده دری
به لابه لای نفس های تنگ در هم او،
به تاب می پيچد!
ترانه شبانه نفسم...
مرا ز ياد نبر!
*هنوزم لبخند به لب داری؟
نمی دانم
سهم کیست آن لبخند
ولی می دانم باز هم،
آن لبخند
کسی را عاشق خواهد کرد
یادت نرود
آن کس باید عاشق لبخند تو باشد...
پ.ن: مخاطب خاص ندارد.
باران لیلی میکند مرا... درست همانطور که معنای باران... انار میرویاندم تا عطر خوش نفسهایت و پاییزم میکند در عطش گرمای تو ...
دلم میخواهد بروم زیر باران و بخوانم "باران میبارد امشب...دلم غم دارد امشب...آرام جان خسته، ره میسپارد امشب" کجایی که با هم بخوانیم و زیر صدای دلگیر نفسهای باران با هم برقصیم و فریاد بزنیم.
هوا بارانیست... سرم سنگین است بی شانه تو ... دل هوای تو دارد...
نگاه کن عزیزم... طرح مهربان دستهایت را به روی دستانم نقاشی کردهام...برای سر انگشتان خالیم که اگر نبودی سرد نشوند از دوریت...کاش میشد زیر این آسمان ابری برای چشمانت شاعر بشوم...
باران میبارد ...صدایش را میشنوی؟ بیا باران من.. بیا و ببین بارش باران، مرا به کرانههای عشقت میبرد... من هم با باران می بارم... و تو رنگین کمان میشوی پس از باران...
بیا که باز هم باران می بارد... و باز هم من لیلی میشوم...
پ.ن: می روم زیر باران قدم بزنم و لیلی تر شوم.
نزديك ميشوي به من
فرسنگها در من فرو ميروي
در من خانه ميكني
در من حضور ميیابي
لحظه به لحظه هرجا و هر كجا
توي انگشتهايم جاري ميشوي
سطر به سطر خاطراتم را مينگاري
روي لبم مينشيني
خنده ميشوي، حرف ميشوي
دلم كه ميگيرد از چشمهايم ميباري
كيستي؟ كيستي تو؟
كيستي تو كه اين همه
در من بي تابي
سزاوار حرفهاي عاشقانهاي
كيستي تو كه ديدنت زندگي
رفتنت مرگ است
در من بمان
از هنوز تا هميشه ...