تبليغاتX
شباهنگ

شباهنگ

خدایا،هرگز نگویمت دست من بگیر. عمریست گرفته ای ، مبادا رها کنی!

دل من انار هزار دانه ای است
با توان سرخ عشقی در هر دانه
وقتی تو به من نگاه می کنی
یکی از دانه ها سرخ تر می شود!

***

سیب مال خدا
انار مال من و " تو"
دانه دانه اش می کنم
یک دانه من
یک دانه " تو"
دانه آخرش هم، مال تو!

پ.ن: عاشق انارم و امروز زیباترین و خوش عطرترین انار دنیا از عزیزترینی بهترین خاطره ام شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:54  توسط بهارک  | 

 تا تو هستی و غزل هست، دلم تنها نیست
 محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما، سخن عشق همان است که رفت
 که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
 غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که به هر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
 شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
اینکه پیوست به هر رود که دریا باشد
 از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
 من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:6  توسط بهارک  | 

مراسم بزرگداشت روز جهانی عصای سفید برگزار شد، همه مراسم عالی بود بخصوص دیدن دوستان جدید نابینایمان که بااینکه در طول این هفته دیده بودمشان اما دلم برایشان تنگ شده بود و می دانم که دلم دوباره برای دیدنشان پر خواهد کشید. خوشحالم که از شوکه شدن در آمده ام و این را مدیون محبت مازیارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:32  توسط بهارک  | 

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

به سان مزرعه ای خشک به باران برسیم

یا من برسم به او، یا او برسد به من

یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:6  توسط بهارک  | 

روز ۵شنبه مراسمی داشتیم که در میان مهمانانمان چند هنرمند نابینا و کم بینا هم حضور داشتند که هر چقدر  از توانمندی هایشان بگویم کم است. بعد از اجرای مراسم هدایایی به همراه یک شاخه گل به هر یک از آنها داده شد و بعد هم صرف ناهار و زمان خداحافظی. هنگام خداحافظی یکی از همین مهمانان به سمتم آمد و دسته گل خودش را به همراه یک کارت دعوت برای مراسم روز عصای سفید به من داد. شوکه شدم، چرا من؟ آنجا خیلی های دیگر هم بودند، تلاش همه ما در راه اندازی کارها هم یکسان بود، هیچ شاخصه خاصی نداشتم. چرا من را انتخاب کرد، از اینکه مرا برگزید خوشحال بودم اما غم سنگینی هم بر دلم نشست، غمی که اگر چه سر منشا آنرا نمی یابم اما می دانم که رسالتی بر دوشم گذاشت. عجیب بود نه فقط برای من بلکه برای همه کسانی که در آن جمع حضور داشتند، چرا من را انتخاب کرد؟ به مازیار (دوست نازنین من) قول دادم در مراسمشان شرکت کنم و قول دادم دسته گلی را که بهم داد برای همیشه نگه دارم. این ماجرا برای خیلی ها سنگین تمام شد، حرفهای خیلی ها را شنیدم اما مهم نبود مهم این بود که بدانم من چه فرقی با دیگران داشتم. هیچ کس نتوانست پاسخم را بدهد. شاید در مراسم روز عصای سفید از خودش بپرسم.

پ.ن۱: تصمیم نداشتم برگردم اما کار این دوست نازنینم مرا دوباره به وبلاگ بازگرداند. اگر پراکنده و ناموزون نوشتم بر من خرده نگیرید هنوز شوکه ام. یکی به من بگه چرا من؟

پ.ن۲: این هم پیامکی از سمیه عزیزم که در همه غمها یاریم می کند:روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست/در حمل بار غصه ات با شوق شرکت می کنم.

پ.ن۳: کاملا گیجم،سمیه خوابم را دیده است، خوابی عجیب!! و چند تا اتفاق عجیب و غریب دیگر.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:17  توسط بهارک  |