روز ۵شنبه مراسمی داشتیم که در میان مهمانانمان چند هنرمند نابینا و کم بینا هم حضور داشتند که هر چقدر از توانمندی هایشان بگویم کم است. بعد از اجرای مراسم هدایایی به همراه یک شاخه گل به هر یک از آنها داده شد و بعد هم صرف ناهار و زمان خداحافظی. هنگام خداحافظی یکی از همین مهمانان به سمتم آمد و دسته گل خودش را به همراه یک کارت دعوت برای مراسم روز عصای سفید به من داد. شوکه شدم، چرا من؟ آنجا خیلی های دیگر هم بودند، تلاش همه ما در راه اندازی کارها هم یکسان بود، هیچ شاخصه خاصی نداشتم. چرا من را انتخاب کرد، از اینکه مرا برگزید خوشحال بودم اما غم سنگینی هم بر دلم نشست، غمی که اگر چه سر منشا آنرا نمی یابم اما می دانم که رسالتی بر دوشم گذاشت. عجیب بود نه فقط برای من بلکه برای همه کسانی که در آن جمع حضور داشتند، چرا من را انتخاب کرد؟ به مازیار (دوست نازنین من) قول دادم در مراسمشان شرکت کنم و قول دادم دسته گلی را که بهم داد برای همیشه نگه دارم. این ماجرا برای خیلی ها سنگین تمام شد، حرفهای خیلی ها را شنیدم اما مهم نبود مهم این بود که بدانم من چه فرقی با دیگران داشتم. هیچ کس نتوانست پاسخم را بدهد. شاید در مراسم روز عصای سفید از خودش بپرسم.
پ.ن۱: تصمیم نداشتم برگردم اما کار این دوست نازنینم مرا دوباره به وبلاگ بازگرداند. اگر پراکنده و ناموزون نوشتم بر من خرده نگیرید هنوز شوکه ام. یکی به من بگه چرا من؟
پ.ن۲: این هم پیامکی از سمیه عزیزم که در همه غمها یاریم می کند:روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست/در حمل بار غصه ات با شوق شرکت می کنم.
پ.ن۳: کاملا گیجم،سمیه خوابم را دیده است، خوابی عجیب!! و چند تا اتفاق عجیب و غریب دیگر.