تبليغاتX
شباهنگ

شباهنگ

خدایا،هرگز نگویمت دست من بگیر. عمریست گرفته ای ، مبادا رها کنی!

می گویی که می روی و دیگر،

گذرت هم اینجا نمی افتد !

کاش می دانستی یک مرد ...

شاید از عشق بمیرد

اما ...

از پا نمی افتد !!

پ.ن: این شعر هیچ ربطی به روحیات کنونی من ندارد،خوشبختانه زندگی شخصی ام کاملا بر وفق مراد است.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 18:55  توسط بهارک  | 

آواز عاشــقانه ما در گــلو شکــــست

حق با ســکوت بود،صـدا درگلو شکست

دیـــگر دلم هــوای ســـرودن نمی کند

تنـــها بهـــــانه دل ما در گلو شــکست

سربسته ماند بغــض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد،کــــس به داغ دل، باغ دل نــداد

ای وای ،های های غرا درگلو شکست

  آن روزهای خوب که دیدیم ،خواب بود   

خوابم پرید و خاطره هـا در گلو شکست

بادا مبــاد گــشت و مبـــادا به باد رفت

آیا ز یــاد رفت و چـــرا در گــلو شکـست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 10:40  توسط بهارک  | 

من امروز با همه وجودم معنای این جمله را درک کردم.

میزان رای ملت است!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 18:56  توسط بهارک  | 

چه کسی می خواهد
من و تو، ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم!
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم!
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 21:8  توسط بهارک  | 

دو روستایی می خواستند برای یافتن شغل به شهر بروند. یکی از آن ها  می خواست به شانگهای برود و دیگری به پکن . اما در اتاق انتظار آنان برنامه خود را تغییر دادند . زیرا مردم می گفتند که شانگهایی ها خیلی زرنگ هستند و حتی از غریبه هایی که از آنان راه می پرسند ، پول می گیرند ، اما پکنی ها ساده لوح هستند و اگر کسی را گرسنه ببینند ، نه تنها غذا بلکه پوشاک هم به او می دهند. فردی که می خواست به شانگهای برود، فکر کرد : پکن جای بهتری است، اگر کسی در آن شهر پول نداشته باشد، بازهم گرسنه نمی ماند . با خود گفت : خوب شد سوار قطار نشدم ، وگرنه به گودالی از آتش می افتادم . فردی که می خواست به پکن برود، پنداشت : شانگهای برای من بهتر است ، حتی راهنمایی دیگران نیز سود دارد ، خوب شد سوار قطار نشدم، در غیر این صورت فرصت ثروتمند شدن را از دست می دادم. هر دو نفر در باجه بلیت با یکدیگر برخورد کرده و بلیت را عوض کردند . فردی که قصد داشت به پکن برود بلیت شانگهای را گرفت و کسی که می خواست به شانگهای برود بلیت پکن را به دست آورد. نفر اول وارد پکن شد ،متوجه شد که پکن واقعا شهر خوبی است . ظرف یک ماه اول هیچ کاری نکرد و گرسنه هم نماند. در بانک ها آب برای نوشیدن و در فروشگاه های بزرگ شیرینی های تبلیغاتی را که مشتریها می توانستند بدون پرداخت پول بخورند ، می خورد .
فردی که به شانگهای رفته بود ، متوجه شد که شانگهای واقعا شهر خوبی است هر کاری در این شهر حتی راهنمایی مردم و غیره سود آور است. اگر فکر خوبی پیدا شود و با زحمت اجرا گردد، پول بیشتری به دست خواهد آمد. او سپس به کار گل و خاک روی آورد . پس از مدتی آشنایی با این کار 10 کیسه حاوی شن و برگ های درختان را بارگیری کرده و آن را" خاک گلدان" نامیده و به شهروندان شانگهایی که به پرورش گل علاقه داشتند ، فروخت . در روز  50 یوان سود برد و با ادامه این کار در عرض یک سال در شهر بزرگ شانگهای یک مغازه باز کرد. او سپس کشف جدیدی کرد : تابلوی مجلل بعضی از ساختمان های تجاری کثیف بود، متوجه شد که شرکت ها فقط به دنبال شستشوی عمارت هستند و تابلوها را نمی شویند از این فرصت استفاده کرد. نردبان، سطل آب و پارچه کهنه خرید و یک شرکت کوچک شستشوی تابلو افتتاح کرد. شرکت او اکنون 150کارگر دارد و فعالیت آن از شانگهای به شهرهای " هانگ جو " و" نن جینگ " توسعه یافته است . او اخیرا برای بازاریابی با قطار به پکن سفر کرد. در ایستگاه راه آهن، آدم ولگردی را دید که از او بطری خالی می خواهد ، هنگام دادن بطری، چهره کسی را که پنج سال پیش بلیت قطار را با او عوض کرده بود، به یاد آورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14:28  توسط بهارک  | 

روزهايمان يكي پس از ديگري مي‌گذرد، ما را مي‌گذارد و مي‌رود. روزهايمان گاهي آنقدر قشنگ است كه دوست داريم ثانيه‌هايش، سال‌ها طول بكشد. گاهي اوقات نيز همين كه چشم‌هايمان را مي‌گشاييم به زمين و زمان بد و بيراه مي‌گوييم. حال آنكه، زندگي، خانه اي است كه دوست‌ داريم افراد، با آرامش و يكرنگي ديوارهايش را رنگ كنند و عذر خواهي كردن اصل فراموش شده زندگي‌شان نباشد. زندگي يعني اينكه من و تو تا مي‌توانيم زيبا زندگي كنيم و به لحظه‌هايمان با لبخند سلام گوييم و هنگامي كه به گذشته نگاه مي‌كنيم، طعم خوش لحظه‌ها زير دندان‌هايمان دوباره مزه كند.

زندگي يعني من، يعني تو، يعني من و تويي كه گاهي اوقات مال خودمان نيستيم. مي‌شويم‌ رویا و آرزوي يكي ديگر. مي‌شويم ستاره شب‌هايش اما به او چشمك نمي‌زنيم يا كه نه آن لحظه اي ‌است كه براي اولين بار بنيان دلمان لرزيد، آن روزها طعم زندگي را بهتر احساس مي‌كرديم. بعدها فهميديم به اين لرزيدن دل، عاشق شدن مي‌گويند!
زندگي شايد آن‌ روزي است كه براي طلوع كردن دوباره خويش نيازمند كسي هستيم تا زندگي تاريك‌مان روشن شود. آن موقع است كه متولد مي‌شويم و به زندگي سلام مي‌كنيم.شكست‌هاي زندگي مان را جبران مي‌كنيم و به‌ خود قول مي‌دهيم براي يكبار هم كه شده روي زندگي را سفيد كنيم و پيروز شويم. آن‌ روز است كه سعي مي‌كنيم باور كنيم كه مي‌توانيم.

زندگي شايد لحظه اي است كه بعد از 9ماه انتظار، پشت در اتاق عمل قدم مي‌زنيم و منتظريم تا پرستار خبر پدر شدنمان را بدهد يا كه نه آنقدر ناپدريم كه آن لحظه در خماري دود دنبال فرزندمان مي‌گرديم. زندگي شايد آن روزي است كه آسمان هواي گريه داشت و ما از آن بيشتر. پس گريه كرديم تا به زندگي ثابت كنيم ما طاقت اين همه سختي را نداريم. مي‌توان گفت زندگي، نامه‌اي است كه اگر قضا و قدر خوب آن را نپيچد، كلاف سردرگمي مي‌شود كه همه زندگي ختم به پيدا كردن سر كلاف مي‌شود و ما غافل مي‌شويم از آن چيزي‌هايي كه داريم اما قدرشان را نمي‌دانيم يا نه آن چيزهايي كه نداريم و برای به‌دست آوردن آنها سعي نمي‌كنيم و وابسته داشته‌هايمان شده‌ايم.

زندگي شايد آن زن دستفروشي است كه از اين ايستگاه به آن ايستگاه مي‌رود تا شب دست خالي وارد خانه‌اش نشود يا كه نه شايد حقوق آخر برج است كه تا به خانه برسيم آنقدر برايش نقشه مي‌كشيم تا كشتي‌مان به ساحل مقصود برسد اما وقتي وارد خانه مي‌شويم نقشه‌هايي كه بچه‌هايمان كشيده‌اند مسير كشتي را عوض مي‌كند.
زندگي دوست داشتن كسي و چيزي است كه دوست داريم آن را به دست بياوريم.. اما امان از آن روزي كه آن را به ‌دست نياوريم، آن زمان است كه دلمان مي‌خواهد، زير نم‌نم باران پياده‌روي كنيم، تا عقده‌هاي دلمان خالي شود و كسي در اين باران اشك‌هايمان را نبيند، آن لحظه است كه احساس مي‌كنيم براي دقايقي زندگي كرده‌ايم.
زندگي روزي است كه وقتي كليد را در قفل در خانه مي‌چرخانيم بوي گل‌هاي رز از لاي در بيرون مي‌آيد و مي‌بينيم كه همسرمان امروز زودتر از ما به خانه برگشته است تا شگفت زده مان كند و بگويد تا آخر عمر دوستت دارم و با تو می مانم.

زندگي شايد آن‌روزي است كه، خبر مرگ عزيزمان را مي‌شنويم و باور نمي‌كنيم، پيش خود مي‌گوييم كاش آنچه شنيده‌ايم كابوس باشد. در اين زمان مي‌گويند كه مي‌توانيم با قلب او زندگي را به فردي هديه دهيم. آن زمان است كه قلب او در سينه كودكي شروع به تپيدن مي‌كند و ما در پوست خود نمي‌گنجيم چرا كه زندگي را به فردي هديه داده‌ايم و صداي قلب عزيزمان را دوباره مي‌شنويم.
زندگي آن روزي است كه وقتي به گذشته نگاه مي‌كنيم همه آرزوهايمان بر آورده شده باشد و اهداف آينده مان معلوم. زندگي آن چرخونكي است كه گاهي لجبازي‌اش مي‌گيرد و مي‌گويد بچرخ تا بچرخيم و آن ‌روز است كه مهلت ماندن تمام شده و بايد برويم اما كسي كه منتظرش بوديم نيامده است! زندگي شايد آن‌روزي است كه بچه‌ها‌يمان هر كدامشان به سامان رسيده‌اند و افتخار مي‌كنيم كه در زندگي چندين و چند ساله‌مان كمك بچه‌هايمان بوده‌ايم نه بچه‌هايمان كمك ما و اينك با تنها همدم زندگي‌مان در آينه زندگي مانند سر سفره عقد فقط يكديگر را مي‌بينيم.
زندگي روزي است كه به دنيا مي‌آييم، همه شاد هستند و جشن و سرور به پا مي‌كنند و ما گريه مي‌كنيم. روزي كه مي‌خواهيم از دنيا برويم اين دفعه ما به آنها مي‌خنديم و آنها گريه مي‌كنند.
و آخر اينكه، زندگي كردن شايد در ارتفاع زيستن يا كه نه به اميد نگاهي زيستن يا كه نه براي رضاي خدا زيستن است. شايد حرف‌هايي است كه مي‌زنيم ولي به آنها عمل نمي‌كنيم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 17:52  توسط بهارک  | 

ساعت حدود 8 صبح است، اتوبوس جلوی شرکت دخانیات ترمز می کند، با عجله پیاده می شوم، نگاهی به ساختمان قدیمی دخانیات می اندازم و به دو نفری که مواد رد و بدل می کنند و به هفته بدون دخانیات می اندیشم! خیابان نسبتا خلوت است و چند پلیس راهنمایی و رانندگی با راننده ای که وارد طرح ترافیک شده بحث می کنند. قدمهایم را تند می کنم، جلوتر از من، مردی لاغر اندام و خمیده آرام راه می رود، گمان می کنم پیرمردی فرتوت باشد، از کنارش رد می شوم تا خودم را به پل عابر برسانم؛ نگاهی به او می اندازم جوان است اما معتاد و من باز به هفته بدون دخانیات می اندیشم! روی پل سیگاری نیم سوخته دود می کند، زیر پا لهش می کنم و همچنان به هفته بدون دخانیات می اندیشم! پله ها را دو تا یکی می کنم و از جلوی فضای سبز رازی رد می شوم، عطر گلها و چمنهای آب خورده سرمستم می کند، آهسته گام بر می دارم و عمیقتر نفس می کشم، عمیقتر و عمیقتر اما بوی تند قلیان که در مشامم می پیچد خاطرم را مکدر می کند، چند کارگر ساختمانی دور هم جمع شده اند و با هر پک مرگ را فرو می دهند، پیش خودم می گویم عجب هفته بدون دخانیاتی است!! و افسوس می خورم برای سرزمینم که خاکش بوی کراک و شیشه می دهد، افسوس می خورم برای هوای ایران که بوی تریاک و تنباکو می دهد، افسوس می خورم برای جوانانی که به جای ورزش صبحگاهی پی هروئین و حشیشند، افسوس می خورم برای نوجوانان سیگار بر لب و به هفته بدون دخانیات می اندیشم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:31  توسط بهارک  | 

1-خداوند از تو  نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود،

بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟

2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی ،

بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟

 3- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود،

 بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟

4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی،

 بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟

5- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی،

بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟

6- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود،

بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقيري را دستگيري نمودی؟

7- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود،

 بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودي و آن را به بهترین نحو انجام دادی؟

 8- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی،

بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟

9- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی،

 بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 17:39  توسط بهارک  | 

 خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان

 اما به قدر فهم تو كوچك مي‌شود

و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد و به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود،

 و به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود،

و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود،

و به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود... 

 پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر.

برادر مي‌شود محتاجان برادري را.  

همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را. 

 طفل مي‌شود عقيمان را.

 اميد مي‌شود نااميدان را.  

راه مي‌شود گم‌گشتگان را.

نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را.  

شمشير مي‌شود رزمندگان را. 

 عصا مي‌شود پيران را.

عشق مي‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را..

 به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛

به شرط پرهيز از معامله با ابليس.

بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا!

و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف،

و زبان‌هايتان را از هر گفتار ِناپاك،

و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...

و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها، ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!

چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند و  بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند

و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"

مگر از زندگي چه مي‌خواهيد،

كه در خدايي خدا يافت نمي‌شود، كه به شيطان پناه مي‌بريد؟
كه در عشق يافت نمي‌شود، كه به نفرت پناه مي‌بريد؟
كه در سلامت يافت نمي‌شود كه به خلاف پناه مي‌بريد؟
قلب‌هايتان را از حقارت كينه تهي كنيد و با عظمت عشق پر كنيد.
زيرا كه عشق چون عقاب است.. بالا مي‌پرد و دور...

بي اعتنا به حقيران ِ در روح.
كينه چون لاشخور و كركس است.

 كوتاه مي‌پرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نمي‌انديشد.
بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.
براي لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 21:24  توسط بهارک  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 18:19  توسط بهارک  | 

چشمهایت را ببند

به دوران کودکیت برگرد

بچه که بودی از زندگی چه میدانستی؟

نگاهت معصوم بود،
و خنده های کودکانه ات از ته دل،

بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت، پوشیدن کفش بزرگترها

و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات.

بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت،

دوست داشتنت پاک و بی ریا بود،

و بخشیدنت با رضایت ،

چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس، و این پایان تمام کدورت ها می شد،

و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!

چه شد؟
بزرگ شدی؟؟

نگاه معصومت سردرگم شد،

و خنده هایت از سر اجبار،
اگر حسود نشدی، اگر کینه به دل نگرفتی، و اگر متنفر نیستی ،

یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی
می بخشی در حالی که رنجیده ای،
با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی،

برگرد !
باز هم کودکی باش سبکبار
روحت را آزاد کن

به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی،
تا بتوانی دوباره نفسی بکشی،

بخواه که تنها خودت باشی،
می توانی، تنها اگر بخواهی

باز هم زندگی کن،
در انتظار لبخند گرم کودکانه ات

می توان بود؟....

کاش هرگز بزرگ نمی شدیم

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 15:55  توسط بهارک  |