تبليغاتX
شباهنگ

شباهنگ

خدایا،هرگز نگویمت دست من بگیر. عمریست گرفته ای ، مبادا رها کنی!

مردم اغلب غیر منطقی ، خود محور و متعصب هستند ،

در هر حال آنها را ببخش! 

اگر مهربان باشی مردم تو را متهم می کنند

 که پشت این مهربانی ها ،

 هدف های خود خواهانه پنهان شده است ،

در هر حال ، مهربان باش!

اگر موفق شوی ،

دوستان دروغین و دشمنان واقعی

به دست خواهی آورد ،

در هر حال ،موفق شو!

اگر صادق و صریح باشی ،

ممکن است تو را فریب دهند ،

در هر حال ، صادق و صریح باش !

چبزی را که برای ساختنش سال ها تلاش کرده ای

می توانند در یک شب نابود کنند ،

در هر حال ، تو بساز!

اگر آرامش و خوشبختی

 را بیابی

مورد حسد واقع می شوی ،

در هر حال ، به دنبال خوشبختی باش!

کار خوب امروز تو را ،

اغلب افراد فردا فراموش می کنند ،

در هر حال ، تو کار خوبت را انجام بده !

بهترین هایت را به دنیا بده

و این ممکن است هرگز کافی نباشد ،

اما در هر حال ، تو بهترین هایت را به دنیا بده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 21:14  توسط بهارک  | 

چاک از يک مزرعه‌دار در تگزاس يک الاغ خريد به قيمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحويل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدي برات دارم. الاغه مرد.»

 چاک جواب داد: «ايرادي نداره. همون پولم رو پس بده.»

 مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم.»

 چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»

 مزرعه‌دار گفت: «مي‌خواي باهاش چي کار کني؟»

 چاک گفت: «مي‌خوام باهاش قرعه‌کشي برگزار کنم.»

 مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه  يه الاغ مرده رو به قرعه‌کشي گذاشت!»

 چاک گفت: « حالا ببين. فقط به کسي نمي‌گم که الاغ مرده است.»

 يک ماه بعد مزرعه‌دار چاک رو ديد و پرسيد: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»

 چاک گفت: «به قرعه‌کشي گذاشتمش. ۵۰۰ تا بليت ۲ دلاري فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم.»

 مزرعه‌دار پرسيد: «هيچ کس هم شکايتي نکرد؟»

 چاک گفت: «فقط هموني که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 21:8  توسط بهارک  | 

روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند.
یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
كشاورز گفت : "می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختی بیدار باز گشت...

به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...

به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."
كشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...

سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"
شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟
بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:59  توسط بهارک  | 

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس ميدانيد؟ استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم.
دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيحداديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شماميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد. استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
 استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد. بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. شاگردش بلافاصله جواب داد:قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست. همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست و اين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:15  توسط بهارک  | 

روز جهانی نجوم در حالی برگزار شد که هوای ابری تهران نه تنها امکان رصد را از علاقه مندان گرفت بلکه وزش باد نیز باعث سرنگون شدن تلسکوپ ها شد و به عبارتی جالبترین بخش بزرگداشت روز جهانی نجوم را از همگان دریغ نمود. این مراسم که در پارک ملت برگزار شد همچون بسیاری دیگر از مناسبتهای جهانی در کشور ما با کم لطفی مسئولان روبرو بود.چند غرفه بسیار ابتدایی قسمتی از فضای مربوطه را در برگرفته بود که با بارش باران و وزش باد بسیاری از آنها مجبور به جمع آوری وسایل شدند. اگرچه اغلب آنها حرف چندانی برای گفتن نداشتند و بیشتر در حال توزیع بروشور، گریم کودکان، برگزاری مسابقه نقاشی و جدول، فروش تی شرتهای تبلیغاتی و... بودند.در قسمتی دیگر منجمان پیشکسوت و جوان به سخنرانی  پرداختند که آن قسمت نیز با شروع باران،پایان گرفت و از تماشاچیان نیز تلی از پاکتهای چیپس و پفک باقی ماند!! تعدادی از منجمان جوان نیز با پوشیدن لباسهای کهن به قالب دانشمندانی چون خواجه نصیر،ابوریحان،گالیله،کپلر و غیره رفته بودند و درباره کارهای هریک از این دانشمندان توضیحاتی را ارائه می دادند.

به هر حال مراسم این روز اگرچه از بسیاری جهات کاستی هایی داشت و اگرچه ناکام ماند اما باز هم جای بسی شادمانی دارد که منجمان آماتور همه تلاششان را برای شناساندن کهکشان به دیگران کردند و از آنجا که امسال سال نجوم نامیده شده امیدوارم برای همه منجمان جوان ایران شرایطی به وجود آید که با افسوس از امکانات منجمان دیگر کشورها یاد نکنند.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:26  توسط بهارک  | 

 من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شیطان‌صفت باشم

  من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،

 من می‌توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،

  چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است

  و تو هم به یاد داشته باش :

  من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

  تو را دیگرى باید برایت بسازد و

  تو هم به یاد داشته باش

  منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است ،

  تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

  لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

  و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

  و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

  ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى .

  می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

  می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،

  چرا که ما هر دو انسانیم.

  اين جهان مملو از انسان‌هاست ،

  پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

  تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كني و من هم،

  قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

  دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،

  حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،

  دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،

  چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

  نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،

  من قابل ستایشم، و تو هم.

  یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

  به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى

  همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

  اما همگى جایزالخطا.

  نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،

  و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:11  توسط بهارک  | 

بیا وقتی برای عشق،هورا می کشد احساس
به روی اجتماع بغض حسرت،گاز اشک آور بیاندازیم
بیا با خود بیاندیشیم
اگریک روز تمام جاده های عشق را بستند؛
اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید؛
اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد؛
اگر یک شب شقایق مرد؛
تکلیف دل ما چیست؟
و من احساس سرخی می کنم چندیست
و من از چند شبنم پیش در خوابم
نزول عشق را دیدم
چرا بعضی برای عشق،دلهاشان نمی لرزد؟
چرا بعضی نمی دانند که این دنیا
به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟
چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است
و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست؟
و گویی میوه اخلاصشان کال است
چرا شغل شریف و رایج این عصر رجّالیست؟
چرا در اقتصادِ راکدِ احساسِ این مکاره بازاران
صداقت نیز دلالیست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:59  توسط بهارک  | 

۲۳آوریل(۳ اردیبهشت) روز جهانی کتاب نامیده شده است. در این روز رسم است که زنان به مردان کتاب هدیه می دهند و مردان در ازای آن شاخه ای گل پیشکش زنان می کنند.

در بیشتر کشورهای اروپایی، این رسم همراه با آیین های دیگری اجرا می شود.در اسپانیا مردم کتاب دن کیشوت را به صورت دسته جمعی می خوانند .

البته در کشور ما این روز مانند بسیاری دیگر از روزهای جهانی نادیده گرفته می شود. سرانه مطالعه در ایران بسیار پایینتر از استاندارد جهانی است و متاسفانه بسیاری از جوانان ایرانی هم یا چنین روزی را پاس نمی دارند و یا از آن کاملا بی اطلاع هستند اما امکان ندارد روزی مثل ولنتاین و عروسکهای مسخره آن روز را فراموش کنند!! خوب است در جهت اعتلای فرهنگ کتابخوانی گام برداریم و این روز را فرصتی مغتنم بشماریم.

پ.ن: من حاضرم به سنت این روز به همه دوستانم کتاب هدیه دهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:20  توسط بهارک  | 

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمارمی‌گذاریم و از او می‌خواهیم که  وان را خالى کند گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتراست. روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر می‌دارد  .شما می‌خواهید تخت‌تان کنارپنجره باشد ؟؟!

منبع: گروه ترانه ها

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:44  توسط بهارک  |