تبليغاتX
شباهنگ

شباهنگ

خدایا،هرگز نگویمت دست من بگیر. عمریست گرفته ای ، مبادا رها کنی!

 

اینک زمین را می‌ستاییم؛

زمینی که ما را در بر گرفته است.

ای اََهوره‌مَزدا !

زنان را می­ستاییم.

زنانی را که از آن ِتو به شمار آیند

و از بهترین اَشَه برخوردارند، می‌ستاییم.

اوستا - یسنا ۳۸ - بند ۱

کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از 3 قرن پس از میلاد- که از 20 قرن پیش از میلاد- روزی موسوم به روز عشق وجود داشته است. جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۴ روز پس از ولنتاین فرنگی! این روز سپندارمذگان یا اسفندارمذگان نام داشته است. فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان “روز عشق” به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را 30 روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. روز پنجم سپندار مذ بوده است. سپندارمذ لقب ملی زمین یعنی گستراننده، مقدس و فروتن است. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به عنوان نماد عشق می پنداشتند.

در باور ایرانى مرد داراى قدرت مردانگى و تفکر و خردورزى بیشترى است، در برابر آن زن نیز داراى مهر ورزى، عشق پاک، پاکدامنى و از خودگذشتگى فراوان ترى است که هر یک از این دو به تنهایى راه به جایى نبرده و حتى روند پویایى گیتى را هم به ایستایى مى کشانند. اگر مردان بدنه هواپیماى خوشبختى اند، زنان موتور آن اند که پیکره بى موتور و موتور بى بدنه هیچ کدام به تنهایى به اوج سعادت نمى رسند بلکه ذره اى حرکت و جنبش هم برایشان ناممکن است. اشوزرتشت خوشبختى بشر را وابسته به میزان دانش و خرد انسان مى داند نه جنسیت و قومیت و رنگ و نژاد و از دیدگاه وى همه انسان ها _ همه زنان و مردان _ داراى حقوق برابرند. او دختران را در گزینش همسر آزاد شمرده و عشق پاک و دانش نیک را دو معیار اصلى مى داند و خوشبختى همسران جوان را در زندگى زناشویى در این مى داند که هر یک بکوشند تا در راستى از دیگرى پیشى جویند.

امشاسپند سپندارمذ، نگهبان و ایزدبانوی زمین ِسرسبز و نشانی از باروری و زایش است. جشن سپندارمذگان یا اسفندگان، روز گرامیداشت زنان در ایران باستان بوده و این روز به نام «مرد‌گیران» یا «مژدگیران» یا «مزدگیران» (=هدیه گرفتن از مردان) نیز در ادبیات فارسی به کار رفته است.

گردیزی در کتاب زین­الاخبار نیز درباره­ واژه­ «مردگیران» اشاره کرده ­است که از این جهت این جشن را مردگیران می­گفتند که زنان به اختیار خویش و با آزادی، شوی و مرد زندگی خود را برمی­گزیدند.سپندار مذگان جشن زمین و گرامی‌داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌کردند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 16:58  توسط بهارک  | 

امیدم را نگیر از من خدایا!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 20:42  توسط بهارک 

زن نصف شب از خواب بیدار ‌‌شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست، نگران شد و به دنبال او به طبقه پایین رفت، شوهرش توی آشپزخانه نشسته بود و در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود. زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید.

زن در حالی‌ که وارد آشپزخانه می‌‌شد، آرام زمزمه کرد: چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟

مرد نگاهش را از قهوه‌ برداشت و گفت: هیچی!‌ فقط اون موقع ها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه با هم آشنا شده بودیم، یادته؟

 زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت: آره یادمه.

شوهر‌ ادامه داد: یادته که پدرت ما رو با هم دید؟

_ آره یادمه!

_ یادته پدرت بهم گفت که یا با دختر من ازدواج می کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان؟!

_آره اونم یادمه!

مرد آهی کشید و گفت: اگه رفته بودم زندان، الان آزاد شده بودم!!!

پ.ن: این مطلب را هم گذاشتم تا دیگه نگید من فمینیست یا آنتی مرد هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 19:19  توسط بهارک  | 

مهندسان هخامنشي راز استفاده از عدد پي (۱۴/۳ ) را دو هزار و 500 سال پيش كشف كرده بودند. آنها در ساخت سازه هاي سنگي و ستون هاي مجموعه تخت جمشيد كه داراي اشكال مخروطي است، از اين عدد استفاده مي كردند.

عدد پي( ۳.۱۴)در علم رياضيات از مجموعه اعداد طبيعي محسوب مي شود. اين عدد از تقسيم محيط دايره بر قطر آن به دست مي آيد. كشف عدد پي جزو مهمترين كشفيات در رياضيات است. كارشناسان رياضي هنوز نتوانسته اند زمان مشخصي براي شروع استفاده از اين عدد پيش بيني كنند. عده زيادي، مصريان و برخي ديگر، يونانيان باستان را كاشفان اين عدد مي دانستند اما بررسي هاي جديد نشان مي دهد هخامنشيان هم با اين عدد آشنا بودند.

«عبدالعظيم شاه كرمي» متخصص سازه و ژئوفيزيك و مسئول بررسي هاي مهندسي در مجموعه تخت جمشيد در اين باره،‌ گفت: «بررسي هاي كارشناسي كه روي سازه هاي تخت جمشيد به ويژه روي ستون هاي تخت جمشيد و اشكال مخروطي انجام گرفته؛ نشان مي دهد كه هخامنشيان دو هزار و 500 سال پيش از دانشمندان رياضي دان استفاده مي كردند كه به خوبي با رياضيات محض و مهندسي آشنا بودند. آنان براي ساخت حجم هاي مخروطي راز عدد پي را شناسايي كرده بودند.»

دقت و ظرافت در ساخت ستون هاي دايره اي تخت جمشيد نشان مي دهد كه مهندسان اين سازه عدد پي را تا چندين رقم اعشار محاسبه كرده بودند. شاه كرمي در اين باره گفت: «مهندسان هخامنشي ابتدا مقاطع دايره اي را به چندين بخش مساوي تقسيم مي كردند. سپس در داخل هر قسمت تقسيم شده، هلالي معكوس را رسم مي كردند. اين كار آنها را قادر مي ساخت كه مقاطع بسيار دقيق ستون هاي دايره اي را به دست بياورند. محاسبات اخير، مهندسان سازه تخت جمشيد را در محاسبه ارتفاع ستون ها، نحوه ساخت آنها،‌ فشاري كه بايد ستون ها تحمل كنند و توزيع تنش در مقاطع ستون ها ياري مي كرد. اين مهندسان براي به دست آوردن مقاطع دقيق ستون ها مجبور بودند عدد پي را تا چند رقم اعشار محاسبه كنند.»

هم اكنون دانشمندان در بزرگ ترين مراكز علمي و مهندسي جهان چون «ناسا» براي ساخت فضاپيماها و استفاده از اشكال مخروطي توانسته اند عدد پي را تا چند صد رقم اعشار حساب كنند. بر اساس متون تاريخ و رياضيات نخستين كسي كه توانست به طور دقيق عدد پي را محاسبه كند، «غياث الدين محمد كاشاني» بود. اين دانشمند ايراني عدد پي را تا چند رقم اعشاري محاسبه كرد. پس از او دانشمنداني چون پاسكال به محاسبه دقيق تر اين عدد پرداختند. هم اكنون دانشمندان با استفاده از رايانه هاي بسيار پيشرفته به محاسبه اين عدد مي پردازند.

شاه كرمي با اشاره به اين موضوع كه در بخش هاي مختلف سازه تخت جمشيد، مقاطع مخروطي شامل دايره، بيضي، و سهمي ديده مي شود، گفت: «به دست آوردن مساحت، محيط و ساخت سازه هايي با اين اشكال هندسي بدون شناسايي راز عدد پي و طرز استفاده از آن غيرممكن است.»

داريوش هخامنشي بنيان گذار تخت جمشيد در سال 521 پيش از ميلاد دستور ساخت تخت جمشيد را مي دهد و تا سال 486 بسياري از بناهاي تخت جمشيد را طرح ريزي يا بنيان گذاري مي كند. اين مجموعه باستاني شامل حصارها، كاخ ها،‌ بخش هاي خدماتي و مسكوني، نظام هاي مختلف آبرساني و بخش هاي مختلف ديگري است.

مجموعه تخت جمشيد مهمترين پايتخت مقاومت هخامنشي در استان فارس و در نزديكي شهر شيراز جاي گرفته است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 16:2  توسط بهارک  | 

کاهوها را روی ترازو گذاشتم و پرسیدم: چقدر بدم خدمتتون؟ پیرمرد مغازه دار کمی این و پا کرد و گفت:1200 تومان. از توی کیفم یک دوهزار تومانی درآوردم و روی میز گذاشتم، پیرمرد پرسید: 200 تومانی نداری؟ گفتم چرا و کیفم را زیر و رو کردم و یک 200 تومانی با هزار بدبختی پیدا کردم و به دستش دادم، نگاهی بهم کرد و گفت: اگه 150 تومان داری بده، مدیون نشم! توی دلم گفتم خب زودتر می گفتی و باز دوباره کیفم را گشتم به هزار بدبختی 150تومان را یافتم و دادم. پیرمرد دوباره نگاهی به من کرد و گفت: خواستم مدیون نشم، گفتم اختیار دارید، قابل نداره و توی دلم فکر کردم که من چقدر می تونم شبیه ملک الموت باشم که باعث شدم ناگهان وجدان پیرمرد بیدار شود! از فکرم خندیدم و در حالی که کاهوها را داخل نایلون می گذاشتم گفتم خوبه همه مثل شما وجدان داشته باشند! و باز با خودم نجوا کردم که چرا یهو یادت افتاد!! پیرمرد در حالی که 1000 تومانی را به دستم می داد، گفت: هر کسی جواب کارهای خودش را می ده، من به بقیه کاری ندارم، من باید جواب اعمالم را پس بدهم و به دیگران کاری ندارم. گفتم:بله درست می فرمایید و از مغازه بیرون آمدم اما تا دو مغازه آن طرفتر هنوز صدای پیرمرد را می شنیدم که می گفت: من باید...، من باید...!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 16:44  توسط بهارک  | 

عروسی رفتن دخترها:

دو، سه هفته قبل از عروسی، دغدغه خاطرش اینه که : چی بپوشم؟! توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار " پرو" لباس داره... اون دامن رو با این تاپ ست می کنه، یا اون شلوار رو با اون شال!! ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه! آخر سر هم می ره لباس می خره!! بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالا متناسب رنگ لباس، رنگ آرایش صورتش را تعیین می کنه.تا قبل از مهمونی هم کلیه لوازم آرایشی که نداره را تهیه می کنه.

حتی مدل مویی که اون روز می خواد داشته باشه رو تعیین می کنه. سعی می کنه با رژیم غذایی سفت و سخت تناسب اندامش را هم حفظ کنه. یه رژیم هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..! مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرم! از ماسک های جورواجور هم استفاده می کنه.

روز موعود فرا می رسه! ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، می پره تو حموم،...بالاخره ساعت 10 - 10:30 می یاد بیرون. بعد از ناهار...! لباس می پوشه می ره آرایشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرایشگاه گرفته برای ساعت 1:30 بعد از ظهر... توی آرایشگاه کلی نظر خواهی می کنه از اینو اون که چه مدل مویی براش بهتره، هر چی هم ژورنال توی آرایشگاه هست را می گرده، آخر سر هم خود آرایشگر به دادش می رسه و یه مدل بهش پیشنهاد می کنه و اونم قبول می کنه!! ساعت 3 می رسه خونه، بعد شروع می کنه به آرایش کردن...!

بعد از پوشیدن لباس که خیلی محتاطانه صورت می گیره، یه عکس یادگاری از چهره زیباش می گیره که بعدا به همسر آینده اش نشون بده!!

ساعت 8 عروسی شروع می شه...یه جوری راه می افته که نیم ساعت زودتر اونجا باشه!!

عروسی رفتن پسرها:

اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگی یا دو، سه ساعت قبل هیچ فرقی نمی کنه!!

روز عروسی، ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شه... خیلی خونسرد و ریلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه های تلویزیون رو می بینه!

ساعت 6 عصر، اون هم حتما با تغییر فضای خونه که همه دارن حاضر می شن یادش می افته که بعله...عروسی دعوتیم..!

بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش...! می پره توی حموم...

توی حموم از هولش، صورتش را با تیغ می بره...!!( بستگی به عمق بریدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسی!)

نصف بیشتر ریش هاش را تو صورتش جا می گذاره، از حموم می یاد بیرون. ساعت 6:30 عصره، هنوز تصمیم نگرفته چه تیپی بزنه، رسمی باشه یا اسپرت...!

تازه یادش می افته که پیرهنش را که الان خیلی به اون شلوارش می یاد اتو نکرده! شلوارش را هم که نگاه می کنه، می بینه چند روز پیش درزش پاره شده بوده و یادش رفته بوده که بگه بدوزند!!

کلی بد و بیراه به همه می گه که چرا بهش اهمیت نمی دن و پیرهنش را که توی کمد لباسهاش بوده اتو نکردن و چرا از علم غیبشون استفاده نکردند و شلوار آقا را ندوختن!!

بالاخره یه لباس مناسب براش پیدا می کنند و می پوشه (البته اگه نیاز بود که حتما به کمد لباس پدر و بردار هم دستبرد می زنه!!) ساعت 8 شب عروسی شروع می شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسی می رسه..! البته اگر از عجله زیادش، توی راه توی جوی آب نیفته و باز هم نیاز به تعویض لباس پیدا نکنه، البته شاید هم ترجیح بده با همان لباس به عروسی بره!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 14:18  توسط بهارک  | 

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 0:14  توسط بهارک 

 من به درماندگی صخره و سنگ
 من به آوارگی ابر و نسیم
 من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
 گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
 شعر چشمان تو را می خوانم
 چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
 تو تماشا کن
 که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
 از دل تاریکی می گذرد
و تو در خوابی
 و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
 و نه یاری دیگر
حیف
 اما من و تو
دور از هم می پوسیم
 غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
 دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
 از سر این بام
این صحرا ،این دریا
پر خواهم زد، خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
 با خود خواهم برد

(حمید مصدق)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 18:46  توسط بهارک  | 

این روزها مترو علاوه بر اینکه وسیله حمل و نقل درون شهری است، به بازار مکاره ای هم تبدیل شده که همه جور جنسی را می توان در آن یافت.امروز صبح طبق معمول عازم محل کار بودم و صداهای مختلف فروشندگان را می شنیدم، یکی جوراب می فروخت و دیگری لوازم آرایش، آن یکی فریاد می زد: دستبند، انگشتر و... . در این میان صدای زنی توجهم را جلب کرد، ابتدا چهره اش را نمی دیدم اما صدایش را می شنیدم که می گفت: خانمها، من یه دختر 25 ساله دارم که هر خواستگاری براش می اومد به دلش نمی نشست، این دعا را براش خواندم و او ازدواج کرد. برگشتم تا ببینم صاحب صدا کدام آدم شیادی است که دیدم دخترها و زنهای زیادی از او این دعا را می خرند و زن میانسال هم از این فروش بی سابقه کیفور شده بود، صدای زنان و دختران ابله فضای مترو را پر کرده بود: خانم یکی هم به من بده و اسکناسهای 200 تومانی بود که به دست زن داده می شد و برخی هم که فکر می کردند اگر الان از مترو پیاده شوند، حتما از ایستگاه بیرون نرفته خواستگار پیدا می کنند!! اسکناس 500 تومانی را با خوشحالی به دست زن می دادند و از شادمانی بقیه پول را هم می بخشیدند. دختری که پشت سر من بود هم با اشتیاق فراوان یکی خرید و از همان موقع هم شروع کرد به خواندن،نگاهی به کاغذ کردم، یک کاغذ مستطیل شکل کوچک بود که روی آن حدود 10 تا از اسامی خدا نوشته شده بود با پیشوند "یا"! سرم را تکان دادم، زن فروشنده سرخوش از کاسبی در ایستگاهی پیاده شد، زنی که روبرویم بود نگاهم کرد، گفتم مردها خیلی تحفه اند که برایشان نذر و نیاز هم بکنیم و باز سرم را تکان دادم، آن خانم هم خندید و گفت همین را بگو! اما از اینکه برخی از همجنسان من این همه ابله هستند، احساس شرم کردم، دلم می خواست همه آنهایی که خرید کردند را خفه کنم.
پ.ن: آقایان لطفا دور بر ندارید، برخی خانمها اینطوری هستند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 19:20  توسط بهارک  | 

مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت: عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم.

ما یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی بگیرم، پس لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بگذار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن.

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بگذار.

زن با خودش فکر کرد که این مساله کمی غیرطبیعی است اما به خاطر اینکه نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

هفته بعد مرد به خانه آمد، کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟"

جواب زن خیلی جالب بود...

زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم!!

پ.ن: این را که دیگه من ننوشتم، حالا چی می گید؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 18:42  توسط بهارک  | 

درسته که گاهی به شوخی و گاهی جدی مطالبی را ضد آقایان محترم می نویسم اما من فمینیست یا آنتی مرد نیستم،بلکه برای مردانِ مرد احترام بسیار قائلم اما از اینگونه مردها متنفر و بیزارم:

1- مردهایی که بهانه های واهی را دستاویزی برای خیانت به همسرانشان می کنند.

2- مردهایی که همه مسائل را از همسرانشان پنهان می کنند و با تفکر دنیای مجردی زندگی می کنند.

3- مردهایی که معنای زندگی مشترک را درک نمی کنند و نمی دانند که باید مستقل باشند و روی پای خودشون بایستند.

4- مردهایی که هزار و یک جور بریز و بپاش دارند اما از کوچکترین هزینه هایی که وظیفه شون است برای خانواده دریغ می کنند.

5- مردهایی که مانند راننده آژانس یک ریز در خدمت مادر محترمه شون هستند اما از بردن همسر بیمارشان پیش پزشک سر باز می زنند.

6- مردهایی که ناهار را با خواهرشون در رستوران صرف می کنند اما حوصله بیرون رفتن با همسرشون را ندارند.

7- مردهایی که حتی سالها پس از ازدواج می گن قرمه سبزی مامانم، زرشک پلوی خواهرم یه مزه دیگه ای داره.

8- مردهایی که هنر اقوام خودشون را توی بوق و کرنا می کنند اما سعی می کنن در مورد هنرمندی های همسرشان خاموش بمانند.

9- مردهایی که با یه تماس تلفنی دوست و آشنا فورا برای خدمت رسانی حاضر می شن اما حاضر نیستند لامپ سوخته خونه شون را تعویض کنند.

10- مردهایی که از گفتن دوستت دارم به همسرانشون دریغ می کنند و در عوض تا می تونن به گردن مادر و خواهرشون آویزان می شن.

11- مردهایی که تمام کارها و حتی برنامه غذایی خونه خودشون را به مامانشون گزارش می دهند.

12- مردانی که فکر می کنند همسرانشون کنیزکان زرخرید هستند که باید در خدمت خانواده آنها باشند، احترام بگذارند و احترام نبینند.

13- مردهایی که به نمره 20 خواهرزاده یا برادرزاده کلاس اولیشون مباهات می کنند ولی فراموش می کنند که فرزندشون توی دانشگاه نمره A گرفته است!

14- مردانی که پیشرفت را از همسرانشون می گیرند یا مقایسه می کنند.

خلاصه، مردانی که وقف عامند و از خانواده خود عشق و محبت و احترام را دریغ می کنند، در میان اقوام و دوستان و آشنایان مقامی شامخ دارند و در بین خانواده خود غریبه ای بیش نیستند. متاسفانه وابستگی بیش از اندازه به خانواده ها پس ازدواج، بسیاری از زندگی ها را متزلزل می کند.از مردان بی عرضه،بی مسئولیت و بی خیال بیزارم، البته از آدمهای اینگونه بیزارم جنسیتشان فرقی ندارد.

پ.ن1: در بین زنها نیز چنین مواردی وجود دارد، به هیچ عنوان انکار نمی کنم.

پ.ن2: لطفا کسی ادعا نکند که اینگونه نیست زیرا در هریک از موارد، نمونه ای را سراغ دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 20:37  توسط بهارک  | 

چندی پیش داشتم با پدر خوانده گپ می زدم و درباره تفاوت نسلها با هم صحبت می کردیم.گفتم بارها از خودم پرسیدم چرا نسل پدرانمان با نسل کنونی این همه تفاوت دارد؟ پدرخوانده عزیز فرمودند: ببین اون وقتها درسته که دیکتاتوری بود و فساد هم رواج داشت اما چون محدودیتی نبود و همه به یک چشم نگریسته نمی شدند، افراد مشکل دار مشخص بودن، از طرفی هم چون خانواده ها با هم رفت و آمد زیادی داشتند و گاهی حتی چند خانواده در یک خانه زندگی می کردند،پایه های خانواده و پایبندی به آن محکمتر بود اما حالا رفت و آمدها کم شده و حتی تماس های تلفنی هم در حال کمرنگ شدن است و همه آنقدر درگیر کار و زندگی خود شده اند که گاهی با پیامک حالی از هم می پرسند و رابطه ها به همین جا ختم می شود. از طرفی هم آن وقتها اگر کسی پولی می خواست یا به چیزی نیاز داشت همه دست به دست هم می دادند تا آن مساله را حل کنند اما حالا مردم یا دستشان خالی است یا اگر هم داشته باشند، حوصله دردسرهای بعدی را ندارند و از هم دریغ می کنند، نه تنها در مادیات که در معنویات هم همینطورند. طبق معمول همیشه ابرویی بالا انداختم و گفتم شما درست می گویید! پدر خوانده ادامه داد:الان چون به دلایل مختلف فاصله جوانها و پیرها زیاد شده دیگر کمتر کسی احترامی برای سخن بزرگترها قائل است اما در گذشته اینطور نبود و همین باعث می شد خیلی از مشکلات با صحبت بزرگترها حل شود اما ... موبایلم زنگ خورد،از پدر خوانده عذرخواهی و تشکر کردم و از اتاق آمدم بیرون.

پ.ن: فرصت را غنیمت دانستم تا از دوست عزیزم فریبا که در بسیاری از لحظات سخت همراه من است،تشکر کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 22:46  توسط بهارک  | 

نه... من دیگر نمی خندم
نه، من دیگر به روی ناکسان هرگز نمی خندم
دگر پیمان عشق جاودانی
با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و نادانی
به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
شما ،‌کاندر چمنزار بدون آب این دوران توفانی
به فرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟
شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
به بام کلبه فقر و به روی لاشه صد پاره زحمت
سحر تا شام می رقصید
قسم  بر آتش عصیان ایمانی
که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
که من هرگز ، به روی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
پای می کوبید و می رقصید
لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
می بینم که می لرزید و می ترسید
از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی
خبرها دارد از فردای شورانگیز انسانی
و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
کنون خاموش ،‌دربندم
ولی هرگز به روی چون شما غارتگران فکر انسانی نمي خندم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 21:31  توسط بهارک  | 

رنگ چشمان تو

آه رنگ چشمان تو

اگر حتي به رنگ ماه نبودند

اگر حتي چونان بادي موافق

در هفته كهربايي‌ام وجود نمي‌داشتي

در اين لحظه زرد

كه خزان از ميان تن تاك‌ها بالا مي‌رود

من نيز

چون تاكي تكيده بودم

آه، اي عزيز‌ترين!

وقتي تو هستي

همه چيز هست- همه چيز

از ماسه‌ها تا زمان

از درخت تا باران

تا تو هستي

همه چيز هست

تا من باشم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 15:4  توسط بهارک  | 

نمی دونم چرا گاهی بعضی از ما آدمها فکر می کنیم هر کاری که خودمون انجام می دیم درسته ولی اگر همون کار را یکی دیگه انجام بده، به نظرمون زشت و حتی گاهی غیر قابل بخشش میاد. چرا دوست نداریم کسی ارزشهای ما را زیر پا بگذاره ولی به راحتی ارزشهای دیگران را زیر پا می گذاریم. چرا دوست داریم همه به ما احترام بگذارند اما خودمون حرمت دیگران را می شکنیم. دوست داریم خودمون همه چیز داشته باشیم اما اگر یکی، چیزی بخرد، با نگاهی تحقیرآمیز بهش نگاه می کنیم و سعی می کنیم تا می تونیم باصطلاح توی سر مال بکوبیم. چرا خوشمون نمیاد کسی بهمون فخر بفروشه اما خودمون تا می تونیم به دیگران فخر فروشی می کنیم. انتظار داریم وقتی مشکلی داریم همه برای کمک به ما بسیج شوند اما وقتی برای کسی مشکلی پیش میاد، تا مدتها دور و برش آفتابی نمی شیم مبادا بخوایم دستش را بگیریم. آخه چرا بعضی از ما آدمها اینطوری هستیم؟! چرا احترام را فقط برای خودمون و اطرافیانمون می خوایم اما از دیگران دریغ می کنیم؟! چرا وقتی به دیگران بی حرمتی می کنیم انتظار داریم با یک ببخشید خشک و خالی ما را ببخشند و بهشون می گیم: ای بابا! دنیا ارزش این حرفها را نداره، بگذر از ما!!حالا یه چیزی گفتیم.اما اگر دیگران کار اشتباهی در حق ما بکنند، قیافه حق به جانب می گیریم و فکر می کنیم از عرش افتادیم و به هیچ عنوان کوتاه نمی آییم.احترام زیباست اما برای همه و بی حرمتی برای همه ناپسند است، من و شما ندارد!!! دلم می گیرد از این آدمها!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 20:38  توسط بهارک  | 

نمی توانم عهـد کنم که تغییر نخواهم کرد!
نمی توانم عهـد کنم که روحیات متفاوت نخواهم داشت!
نمی توانم عهـد کنم که گاهی احساسات تو را جریحه دار نکنم!
نمی توانم عهـد کنم که آشفته نخواهم شد!
نمی توانم عهـد کنم که همواره قوی خواهم بود!
نمی توانم عهـد کنم که قصوری نخواهم کرد!

نمی توانم عهـد کنم که هرگز خشمگین نشوم!

نمی توانم عهـد کنم که هرگز آزارت ندهم!
امـــــــــــــــــــا
می توانم عهـد کنم که همواره پشتیبانت باشم.
می توانم عهـد کنم که افکار و احساستم را با تو شریک شوم.
می توانم عهـد کنم که در همه سختیها کنارت باشم.

می توانم عهـد کنم که در جاده زندگی همراهت باشم.
می توانم عهـد کنم که تو را درک نمایم.
می توانم عهـد کنم که با تو صادق باشم.
می توانم عهـد کنم که با تو بگریم و بخندم.
می توانم عهـد کنم که در راه رسیدن به اهدافت یارت باشم.
امـــــــــــــــــــا بیش از همه می توانم عهـد کنم که دوستت داشته باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 22:29  توسط بهارک  | 

 آدم به جرم خوردن گندم

 با حوا

از بهشت رانده شد

 اما چه غم 

 حوا، خود بهشت است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 20:14  توسط بهارک  | 

هر از گاهی می شنویم اعضای بدن شخصی که مرگ مغزی شده است را به چند نفر دیگر پیوند زده اند و اگر چه از مرگ یک نفر غمگین می شویم اما در دل به خانواده بیمار مرگ مغزی آفرین می گوییم و از اینکه چند نفری از مرگ نجات یافته اند شاد می گردیم. خوشبختانه چند سالی است که ثبت نام برای اهدای عضو در ایران صورت می گیرد، نمی دانم تا به حال برای این کار اقدام کرده اید یا نه؟ اما به نظر من کاری بس پسندیده است زیرا اعضا و جوارح را خداوند نزد ما به امانت گذاشته و با اهدای عضو می توان این امانات را به دیگران سپرد و اینگونه به دیگران زندگی بخشید. واقعا حیف است که پس از مرگ، اعضای بدن زیر تلی از خاک بپوسند و خوراک جانوران موذی شوند. هنگامی که شرایط مهیاست تا روح زندگی و نشاط را در وجود دیگری جاری ساخت چرا باید کاهلی کرد؟! شاید بسیاری از خانواده ها با این کار مخالف باشند اما همانها هم اگر روزی ببینند که قلب فرزندشان در بدن دیگری می تپد احساس رضایت می کنند و بسیار دیده ام خانواده هایی که اعضای بدن فرزندشان را به دیگران تقدیم کرده اند و سپس با اینکه از غم فرزند داغدار بوده اند، اما اظهار کرده اند که به جای یک فرزند، هم اکنون چند فرزند دارند که یکی با قلب فرزندشان زندگی می کند، دیگری از دریچه نگاه او به اطراف می نگرد و آن یکی با ریه فرزندشان تنفس می کند. گاهی پایان ما، آغاز دیگری است. از این کار هراس نداشته باشید چون شما هیچ دردی را حس نخواهید کرد. کافیست چند لحظه خودتان را جای کسانی بگذارید که نیاز به اعضا دارند و زندگیشان در گروی یک پیوند است، آنگاه تصور کنید در حالی که روزها و شبهایی را منتظر پیوند بوده اید، می بینید که افراد مرگ مغزی شده را به خاک می سپرند و عضوی که می توانست به شما زندگی دهد سهل انگارانه زیر تلی از خاک مدفون می شود، حتما می توانید غم بزرگی که در قلبتان می نشیند را تصور کنید. لطفا کمی سخاوتمندانه رفتار کنید، امیدوارم که زندگی طولانی داشته باشید و شاید هم هیچگاه به مرگ مغزی از دنیا نروید اما داشتن کارت اهدای عضو هم ضرری ندارد.

دوستان عزیزی که تمایل دارند می توانند به سایت ایران اهدا مراجعه کنند.

پ.ن: خوشبختانه عده ای به محض اینکه فهمیدند چنین یادداشتی می نویسم خواستند که ثبت نامشون کنم. مطمئن هستم دوستان بزرگواری هم هستند که حتما در این طرح شرکت می کنند مانند کامبیز خان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 11:23  توسط بهارک  | 

روزی دختر کوچولویی از مادرش پرسید: مامان، نژاد انسان ها از کجا آمده؟
مادر جواب داد: خداوند آدم و حوا را خلق کرد. آنها بچه دار شدند و این جوری نژاد انسانها به وجود اومد. دو روز بعد دخترک همین سوال رو از پدرش پرسید.
پدرش پاسخ داد: خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد.
دختر کوچولو که گیج شده بود، دوباره نزد مادرش رفت و گفت:

 مامان، تو گفتی خدا انسان ها رو آفرید ولی بابا می گه انسان ها تکامل یافته میمون ها هستند...من که نمی فهمم.
مادرش گفت: عزیز دلم خیلی ساده است. من بهت در مورد خانواده خودم گفتم و بابات در مورد خانواده خودش.

(به نقل از گروه ترانه ها)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 10:43  توسط بهارک  | 

ما در کشوری اسلامی زندگی می کنیم و مناسبتهای بسیاری برای حفظ و اجرای سنن مذهبی داریم اما متاسفانه حفظ این سنن به خودنمایی تبدیل شده و معنای اصلی خود را از دست داده است. خانواده های بسیاری برای برآورده شدن حاجاتشان سفره های مختلفی نذر می کنند،سفره بی بی سه شنبه، سفره حضرت عباس(ع)، سفره امام حسن(ع) و... .انواع و اقسام غذاها تهیه می شود، میوه ها و شیرینی های مختلفی گذاشته می شود، ریخت و پاش های بسیاری می شود و حاضران می خورند و می پاشند و تا می توانند پشت سر غایبان داد سخن می دهند! از لباسها و نوع آرایش مو و صورت یکدیگر تعریف می کنند و در پایان، عده ای انبانی از میوه و شیرینی برای اهالی خانه می برند و عده ای دیگر که با صاحبخانه سر و سرّی دارند و نزدیکتر هستند می مانند و  آهنگی می گذارند و به پایکوبی می پردازند و کمی پشت سر مهمانهای سفره حرف می زنند و شوهرانشان را نیز از این گزافه گویی ها بی نصیب نمی گذارند!!! (در همه موارد نه ولی در اغلب موارد این گونه است). روضه خوانی های زنانه هم دست کمی از این سفره ها ندارد، صدای روضه خوان که تا چند خانه آن طرفتر می رود فارغ  از آنکه نامحرم نباید صدای زن را بشنود آن هم با صوتی آهنگین!!! در این روضه ها هم اغلب مادران به دنبال دختری آفتاب مهتاب ندیده برای پسران خود یا پسران فامیل و همسایه و دوست و آشنا می گردند و  از ماهیت اصلی مجلس دور می شوند.

عزاداری برای امام حسین (ع) نیز صورت دیگری از این ماجراست، هیات های عزاداری ساعات آخر شب در کوی و برزن راه می افتند و بدون مراعات حال بیماران و کودکان چنان با همه توانشان بر طبل ها می کوبند که گویی شمر در مقابلشان قرار دارد و آنها لباس رزم پوشیده اند و به جنگ با لشگر یزید می روند، غافل از اینکه کودکان بسیاری بی خواب می شوند و بیماران قلبی بسیاری رنجیده می گردند. در پایان هر شب هم برخی جوانها عربده کشی می کنند و گاهی حتی مشروب می خورند و مواد مخدر می کشند و مزاحم نوامیس مردم می شوند(به شخصه این موارد را دیده ام). دیگ های نذری نیز نشان از خودنمایی دیگری دارد، آیا به راستی فقیری از این سفره ها سیر می شود یا فقط شکم دوستان و اقوام و آشنایان و خلاصه کسانی که همیشه برای خوردن، چیزی در چنته دارند انباشته می گردد. آیا بهتر نیست نذورات بین کسانی تقسیم شود که در خانه های سالمندان، شیرخوارگاهها و ... هستند؟آیا بهتر نیست نذورات را به افراد فقیری داد که شاید در سال یک بار هم رنگ گوشت و برنج را به خود نبینند؟ اگر ما برای امامان و در راه رضای خدا نذر می کنیم، باید همه آن را ببینند یا فقط خدا کافیست؟ آیا اگر مخفیانه نذرمان را در جایی ادا کنیم که فقط خدا می بیند برای ما کافی نیست؟!!کاش دست از خودنمایی برداریم و به جای اینکه از نذرتون قبول باشه گویی های همسایه و دوست و آشنا سر مست شویم، لبخند را بر لبان کسانی بنشانیم که می دانیم نیازمند واقعی هستند. برای تبرک یک قاشق غذای نذری کافیست دلیلی ندارد بزرگترین قابلمه خانه مان را زیر بغل بزنیم و جلوی خانه، مسجد، هیات یا هر جایی که نذری می دهند صف بکشیم و بعد آن را نیم خورده رها کنیم و  سراغ نذری دیگری برویم. اگر عصر عاشورا به کف خیابان و گوشه و کنار پیاده رو نگاه کنید متوجه عرایض بنده می شوید. دست از خودنمایی برداریم، این گونه رفتارها باعث حفظ سنن مذهبی نمی شوند!! خدا خود شاهد کوچکترین کارهای ماست پس لطفا ریا نکنید!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:49  توسط بهارک  | 

وقتی کسی طلاق می گیره اگه عقد کرده باشه همه بهش میگن چه شانسی آوردی که ازدواج نکردی!!!! اگه ازدواج کرده باشه و بچه نداشته باشه بهش میگن شانس آوردی بچه نداری!!! اگه بچه داشته باشه میگن چه شانسی آوردی که فهمیدی طرفت چطور آدمیه!! (مرد و زن فرقی نداره باز فردا نگید آنتی مرد هستم). همه فقط میگن شانس آوردی اما هیچکس متوجه گسلی که در روح آن زن یا مرد به وجود آمده نیست. اول از همه اطرافیان سعی می کنن خودشون را به نوعی مبرّا کنند و شروع می کنن به گفتن چنین جملاتی: من از اول می دونستم (یاد گالیور افتادم)، می خواستم بگم این به دردت نمی خوره، من می دونستم که تو لیاقتت بیشتر از این حرفهاست و... . سپس شروع می کنند به دلسوزی های احمقانه که بیشتر اعصاب را خرد می کند به جای اینکه مرهمی باشد. بعد کمی که می گذرد نگاهها تغییر می کند گویی فردی که مهر طلاق در شناسنامه اش دارد آدمی جذامی است. اگر مونث باشد، دیگران به دختران و همسرانشان سفارش می کنند مبادا با او نشست و برخاستی داشته باشی که خدای ناکرده برایت بدنامی می آورد(حالا تصور کنید که آن زن یا دختر نگون بخت اصلا در طلاق مقصر نبوده) و اگر مذکر باشد، باز دیگران به پسران و همسرانشان توصیه می کنند که مبادا با فلان مرد بگردی که او لابد فلان ایراد را داشته که زنش با او زندگی نکرده(در صورتی که مرد بیچاره در آن طلاق مقصر نبوده). با این توصیفات کسی که از همسرش جدا شده ترجیح می دهد گوشه عزلت اختیار کند و شاید هم به فساد و بوالهوسی روی آورد. اگر پس از مدتی هم اینگونه افراد بخواهند مجددا ازدواج کنند معمولا با مشکلات زیادی روبرو می شوند. وقتی آقایی که از همسرش جدا شده می خواهد دوباره ازدواج کند، مهریه ها چند برابر می شود، دستور های گوناگون صادر می شود و تا آخر عمر هم معمولا داغ طلاق را بر پیشانی دارد و صد البته در مورد خانمها وضع از این بدتر است، خانم مطلقه ای که می خواهد ازدواج کند معمولا با نگاهی توهین آمیز روبرو می شود و با حرفهایی سر می کند که شاید بارها روحش را بیازارد، شاید مجبور به تحمل سختی ها و حرف و حدیثهای بسیاری شود فقط برای اینکه یک بار دیگر مهر طلاق او را بدنام تر نکند.(البته در این میان افراد فهمیده نیز پیدا می شوند).اما واقعا چرا مردم اینگونه راحت به کرسی قضاوت می نشینند و یکدیگر را محکوم می کنند؟! درست است که طلاق ناخوشایندترین مباح است اما وقتی راه چاره ای نیست،چه باید کرد؟!چرا خودمان را جای کسی که در آن شرایط قرار داشته نمی گذاریم، آیا اگر برای خودمان هم چنین مشکلی پیش می آمد، دوست داشتیم همین گونه با ما رفتار کنند؟!

در یک طلاق، وقتی دو طرف از هم جدا می شوند کسی که مقصر است یا بهتر بگویم بیشتر مقصر است به هر حال پی زندگی خویش می رود و کَکِش هم نمی گزد اما طرف دیگر نه تنها سنگینی واژه طلاق را بر دوش می کشد بلکه به جرم فرد مقصر نیز محکوم می شود.

من، طلاق را تایید نمی کنم و می دانم که عرش خدا به لرزه در می آید و می دانم سنگهای آتشین نثار کسی خواهد شد که باعث جدایی دو نفر گردد اما همان خدا و پیامبری که اینها را گفته اند، سوره طلاق را هم قرار داده اند و راهی برای رهایی گذاشته اند، آیا مقام من و شما که بنده اوییم از خدا بالاتر است که به خود اجازه می دهیم هرگونه که دلمان می خواهد با این افراد رفتار کنیم و هرچه طعنه و کنایه بلدیم بر آنها نثار کنیم؟! آیا به عنوان یک انسان آنقدر فهم و شعور نداریم که بفهمیم آنها به اندازه کافی روحشان مچاله شده و ما حق نداریم که بیشتر آزارشان دهیم؟! بعضی از ما به چه حقی به خود اجازه می دهیم که برایشان تعیین تکلیف کنیم که آنها حق ندارند عاشق کسی شوند که دوستش دارند؟! دیده ام به دختری 4-23 ساله که مطلقه است پیشنهاد داده شده که با مردی 65 ساله ازدواج کند و بسیار توهین آمیز به او گفته شده تو که یک بار ازدواج کردی، دیگه دنبال خوشگذرانی و تفریح و سکس و عشق و محبت هم نیستی، بیا با همین زندگی کن که سایه ای بالای سرت باشد و دیده ام به پسری که از همسر جدا شده گفته شده که بیا یه دختر از شهرستان برایت بگیریم(توهین تلقی نشود لطفا، نقل قول است) و اصلا توجه نمی کنند که این دو نفر چقدر با هم تفاوت فرهنگی دارند یا تفاوت اخلاقی و غیره. نمی دانم مردم کی می خواهند دست از این داوری های احمقانه بردارند، کاش چشمهایمان را بشوییم و دیدگاهمان را تغییر دهیم. یادمان باشد طلاق فقط نام یکی از سوره های قرآن نیست که در ختم قرآن بخوانیم و از آن بگذریم، واقعیت جامعه است و باید کمی واقع بینانه به آن نگاه کرد.

پ.ن1: در این متن منظور بنده همه مردم نیستند و امیدوارم که هیچ کدام از دوستان من  نسبت به این افراد نگرش منفی نداشته باشند.

پ.ن2: این متن را برای کسی نوشتم که می دانم دلش از این موضوع شکسته است.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 20:24  توسط بهارک  | 

در همه دورانها، فرهنگها و همه کشورها، فحشا و روسپیگری کاری ناشایست و قبیح به شمار می رفته و می رود اما به تازگی در برخی جاها به ارزش تبدیل شده، یک بدکاره می تواند امر و نهی کند و دستور بدهد و به صرف اینکه با رییس اداره ای، شرکتی یا موسسه ای سر و سرّی دارد، کارکنان آن اداره را کنیزکان و غلامان خود بداند و حتی انجام کارهای شخصی خود را به آنها تحمیل کند و آنها نیز ناگزیر به انجام آن باشند. اگر شکایتی شود تهدید به اخراج شوند و از حقوقشان کم شود چرا که نخواسته اند کار یک بدکاره را انجام دهند و آن زن یا دخترک ابلیس هم به برکت همین فحشا تا می تواند می تازاند و از هیچ ظلمی دریغ نمی کند و به خود اجازه می دهد هر طور  که می خواهد و با هر لحنی که دوست دارد با اطرافیانش حرف بزند. جالب اینجاست که همه می دانند قضیه چیست ولی رییس و معشوقه اش چنان ژستی به خود می گیرند که انگار نه انگار که رابطه ای هست. نمی دانم این آدمها تا کی می توانند اینگونه ادای آدمهای متشخص را درآورند ولی دلم می سوزد برای مردان بوالهوسی که پایه زندگیشان را سست می کنند، به همسران و فرزندانشان خیانت می کنند، آخرتشان را به لذتی دنیوی می فروشند و گاهی حتی دنیایشان را هم برای لذتی چند ساعته، چند روزه یا چند ساله از دست می دهند، دلم می سوزد برایشان! دلم می سوزد برای زنان و دخترانی که خود را ملعبه مردان هوسباز می کنند و بعد از چندی چون زباله ای به دور افکنده می شوند. دلم بیشتر برای همسران مردان هوسبازی می سوزد که در زندگی خود غرقند و به شوهرانی عشق می ورزند که همخوابه دیگرانند!! دلم بیشتر برای مردانی می سوزد که با زنان و دخترانی قرار است زندگی کنند که بارها در آغوش دیگران تا ته خط رفته اند.

و دلم آتش می گیرد برای جامعه ای که در آن فحشا رفته رفته به یک ارزش تبدیل می شود، می ترسم از روزی که روسپیگری شغل شریفی شود و خیلی ها به آن رو آوریم، می ترسم. خدا نکند که چنین روزی بیاید که فاتحه جامعه مان خوانده است.

پ.ن: به فریبای عزیزم قول نوشتن این یادداشت را داده بودم، امیدوارم که حرف دلش را زده باشم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 12:29  توسط بهارک  | 

سالگرد ازدواج
 زن : عزیزم امیدوارم همیشه عاشق بمانیم و شمع زندگیمان نورانی باشه.
 مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟
روز زن
زن : عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه.
مرد: از اینکه تو را انتخاب کردم خوشحالم. آشپزی تو عالیه عزیزم، شام چی داریم؟!
روز مرد
زن : وای عزیزم اصلا قابل تو را نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
مرد: حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی! وای چه بوی غذایی می یاد!!
40 روز بعد از تولد بچه
زن: وای مامانی باز هم گرسنه هستی، عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟
مرد: ( با دهان پر) نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم چه شیر خشک خوشمزه ای برای بچه خریدی!!!!

40 سال بعد
زن : عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ می شه ما پیر شدیم.
مرد : یعنی دیگه نمی تونیم کیک بخوریم!!!!
2 ثانیه قبل از مرگ
زن : عزیزم همیشه دوستت داشتم.
 مرد: گشنمه، یه چیزی بدید بخورم!!!!
وصیت نامه
 زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم بودم و تمام زندگی ام را نثارشان می کردم!!
 مرد: شب هفت من کباب کوبیده بدید!!!!!
آن دنیا
زن: خطاب به فرشته مسئول :خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید.نه، نه عزیزم! خدایا به خاطر من او را به جهنم نبر. ( سر انجام موافقت می شه که مرد از جهنم به بهشت بره)
مرد: خطاب به دربان جهنم: توی بهشت شام چی می دهند، اگه غذای جهنم بهتره همین جا بمونم!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 20:35  توسط بهارک  | 

 زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...

براي ازدواجش  در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد مي شود؛  عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و مي ميرد ...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان، جواني برباد رفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد  سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...

و اين، رنج است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 22:22  توسط بهارک  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 18:47  توسط بهارک 

خرافات در همه امور زندگی وجود دارد، چند مورد از آنها را درباره ازدواج بخوانید، شاید دلیلی برای خندیدنتان شود.

- خوش یمن است که از دوستی بخواهید با حلقه نامزدی تان آرزویی کند اما هرگزحلقه تان را به وی ندهید تا آنرا در انگشتش امتحان کند.
- خوش یمن نیست که پیش از نامزدی حلقه نامزدی دستتان کنید.
- اگر 3 زن که حرف اول نامشان یکی است سر میز غذا بنشینند یکی از آنها به زودی ازدواج خواهد کرد.
- اگر تکه ای از کیک عروسی را درون ظرفی بگذاری و آنرا زیر بالشت قرار دهی خواب همسر آینده ات را خواهی دید.(حالا تصور کنید صبح رختخواب شما چه شکلی خواهد شد!!!!!)
- هر کس که بلافاصله بعد از عروس از پله ای بالا برود در آینده نزدیک ازدواج خواهد کرد.
- اگر عروس هنگام بریدن کیک عروسی اش آرزویی بکند، آرزویش برآورده می شود.
- اگر بیش از 3بار ساقدوش شوی هرگز ازدواج نخواهی کرد.(حواستون به خودتون باشه).
- اگر تعداد میهمانان مجلس عروسی تان زوج باشد برایتان خوش یمن است...
- مردی که بیش از 3 بار از ازدواج سر باز زند تا آخر عمر مجرد باقی می ماند.(طفلک!!)
- اگر پیش ازعروسیتان دوست شما لباستان را بپوشد شوهرتان به شما خیانت خواهد کرد.
- اگر درون کفش عروسی ات سکه ای بیندازی یا اسکناسی بچسبانی طوری که در جریان عقد روی آن سکه یا اسکناس ایستاده باشی در ازدواجت به ثروت خواهی رسید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 19:33  توسط بهارک  | 

 اهداف تربیتی: جهت تقویت آن بخش از مغز که از وجودش بی خبرند!!

عنوان دروس مرحله مقدماتی:

چطور بدون مادرمان زندگی کنیم : 200 ساعت

همسرم مادرم نیست: 35 ساعت

درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست: 500 ساعت

بچه دار شدن بدون حسودی به نوزاد: 50 ساعت

غلبه بر سندروم "کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشه": 55ساعت

درک این مساله مهم که کفش ها خودشان توی جا کفشی نمی روند:80 ساعت

چطور بدون گم شدن، لباس های کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم:50 ساعت

چطور بدون اینکه ناله کنیم از بیماری مهلک سرما خوردگی جان سالم به در ببریم:50ساعت 

 چطور در آشپزی کمک کنیم بدون اینکه آشپزخانه را به گند بکشیم:20ساعت

چطور نوشیدنی سرو کنیم بدون اینکه سینی را تبدیل به استخر کنیم: 20ساعت

چطور یک بلوز را در کمتر از دو ساعت اتو کنیم و آنرا نسوزانیم:10 ساعت

 بعد از قبولی در مرحله اول، مرحله پیشرفته آغاز می شود.

عنوان دروس مرحله پیشرفته:

اولین نیمروی زندگیم بدون سوزاندن ماهیتابه:4ساعت

عملیات جوشاندن آب قبل از اضافه کردن ماکارونی: 2ساعت

حمل البسه از طناب رخت به کمد:7 ساعت

پر کردن ظرف آب بعد از آب خوردن و بردن آن تا یخچال:1ساعت

آشپزی و بیرون بردن زباله ها شما را ناقص نمی کند:10ساعت

 آیا وقتی مردی رانندگی می کند،می تواند آدرس بپرسد بدون اینکه بی عرضه به نظر برسد؟(مطالعه ميداني):5ساعت

تفاوت های اساسی زمین با سبد رخت چرک:6ساعت

"مردی عاقل در صندلی کنار راننده"آیا واقعا ممکن است دائما دستور العمل صادر نکنیم و غر نزنیم وقتی خانم رانندگی می کند یا مشغول پارک کردن است؟:8ساعت

به دلیل پیچیده بودن مباحث فوق از پذیرفتن بیش از 4دانش آموز برای هر کلاس معذوریم، ضمنا قبل از ثبت نام، امتحان تعیین سطح به عمل خواهد آمد.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 19:13  توسط بهارک  | 

سلام فاحشه
تعجب کردی!؟... می دانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم و گفتن از تو ننگ است!!!! اما می خواهم برایت بنویسم:
شنیده ام، تن می فروشی برای لقمه ای نان! چه گناه کبیره ای!!! می دانم که می دانی همه تو را پلید می دانند، من هم مانند همه ام.
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیاورد رگ غیرت اربابان بیرون می زند!! اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هر دو از یک تن نیست؟! مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است!
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب می زنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شُکر که اگر می فروشی از تن می فروشی نه از دین!
شنیده ام روزه می گیری،
غسل می کنی،
نماز می خوانی،
چهارشنبه ها نذر امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی
و محرم تعطیلی!!!
من از آن می ترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا راه بیندازم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!… دعایم کن!

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 12:25  توسط بهارک  | 

در دین مسیحیت بابا نوئل جایگاه ویژه ای دارد البته ناگفته نماند که بابانوئل همان پیرمرد اساطیری است که یلدای ایرانی از کوه پایین می آید و برای مردم هدیه می آورد اما با گذشت زمان باورها در هم آمیخته و جای خود را به یکدیگر داده (از آنجا که گمان می کنم همه دوستان این مطلب را می دانند از تکرارش خودداری می کنم).

حالا اگر قرار باشد بابا نوئل واقعا بیاید و هدیه ای در جورابتان بگذارد، دوست دارید آن هدیه چه چیزی باشد؟ شما بنویسید من هم خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 21:30  توسط بهارک  | 

شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب!
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن!!

شهر هرت جایی است که همه بَدند مگر اینکه خلافش ثابت بشه.
شهر هرت جایی است که دوستت بعد از شنیدن
حرفات بهت می گه:‌ دوباره لاف زدی؟!
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی ست که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند.
شهر هرت جایی است که درختها علل اصلی ترافیکند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند.
شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
شهر هرت جایی است که شوهرها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند
اما حوصله 10دقیقه قدم زدن را با آنها ندارند.
شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر.
شهر هرت جایی است که برای وقت گرفتن در بیمارستان حتماْ باید پارتی داشت.
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد.
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف!!!
شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن که زود برسن سر کار تا کار کنن و کرایه تاکسیشون رو در بیارن!!!
شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی
شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار!

شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه

شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست !!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 12:4  توسط بهارک  | 

روزهایی بود که فراموش کرده بودم باید با سختی ها جنگید، فراموش کرده بودم که هنوز هم می توانم با سختی ها بجنگم و از پیروزی بر آنها به خود ببالم و اگر باختم هم باز شکستم را مقدمه پیروزی دیگری کنم. فراموش کرده بودم که می توانم ببخشم و بخشیده شوم، می توانم به غمهایم بخندم و غم دیگران را کنار بزنم، آری فراموش کرده بودم اما به لطف یزدان و به یاری عزیزی که یادآوری کرد نباید از سختی ها فرار کرد به خود آمدم. یادم آمد که هنوز هم می توانم عاشق شقایقها باشم.

ایمان دارم که تا شقایق هست زندگی جریان دارد و من نفس می کشم در هوای تو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 21:58  توسط بهارک  | 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 19:16  توسط بهارک  | 

واي كه چقدر سر انگشت خسته بر بخار شيشه اين پنجره ها كشيدم و..... تو نيامدي
نيامدي تا ببيني بي تو چه تنهام
نيامدي تا شايد وجدانت راحت بماند
نيامدي تا ببینی تمام وجودم فرياد مي زد بي معرفت ترين معشوق دنيا
هستي
تا يادت نيايد روزگاري كه تمام دنيايم بودی
اما تمام اينها باعث نخواهد شد تا تقدير فراموش كند بي مهريت را
من شايد بتوانم باز هم سكوت كنم
اما مطمئنم روزگار و بازيهايش نه...
نگرانم
نگرانم براي روزهايي كه مي آيند تا از تو تاوان بگيرند
نگرانم براي پشيمانيت زماني كه هيچ سودي ندارد
روزگار درد كشيدنت برايم عذاب آور خواهد بود .....
اما روزها خواهند گذشت
و
تو
آري تو
آنچه كه به من بخشيدي
ز دست ديگري باز پس خواهي گرفت
تو مرا فراموش خواهي كرد
مي دانم
من منتظر شكستنت نيستم
نفرين هم نمي كنم
به حرمت عشقي كه هرگز معنايش را ندانستي!!!!!!!!!!
به خاطر اشكهايي كه به من ارزاني داشتي
به خاطر...
به خاطر خودت
اما مي دانم اين براي فرار از سرنوشت كافي نيست
نمي دانم هنوز هم مثل قديم مي خندي
اينجا هميشه سرد است
هميشه هميشه حالم خوب نيست
اما هرگز گرمايي از وجودت طلب نخواهم كرد
باورم بود كنارمي هميشه
باورت داشتم
بودنت مهمترين دليل بودنم بود
ستايشت كردم نه آنگونه که لايقش باشي ...!!!
اما چشمانم تنها تو را مي ديد
تويي كه امروز به جانم ضربه زدي و تنها رفتي
بي من بمان تجربه كن ياري دگر را گرمي دستي ديگر را
به خاطر نياور مرا اگر اينگونه راحتي

بخند و به همه بگو كه شادي          
ولي من مي دانم که
حتي دمي هم نمي تواني آسايش داشته باشي
آخر آنچه تو با من كردي خارج از توان
تو بود
هرگز باور نداشتم اين چنينم كني
هرگز!
مي ترسم براي روزهايي كه مي آيند براي تو
افسوس
افسوس كه تا دم آخر ندانستم چه با من خواهي كرد
ندانستم دلت، نگاهت، دوست داشتنت همه يك فريب بود
مي ترسم از روزي كه حالت چون حال امروزم بارانيست
و در پي شانه اي براي گريستن.
نمي دانم يادت هست
چگونه دلي كه در دستانت بود
براي تو مي تپيد زير پايت گذاشتي
تا آنجا كه توان داشتي فشردي
كه نشايد بار ديگر در پي تو چون كودك گرياني دوان دوان
گوشه دامنت را بگيرد
تا لحظه اي درنگ كني اما تو حتي نگاه هم نكردي
نگاه نكردي
مي دانم
چون نمي توانستي
نمي توانستي ببيني آنكه زير گامهاي توست
منم
مني كه تمام زندگيم بودي
مني كه تمام دنيايم را به پايت ريختم تا نروي
يادت مي آيد
پيش روي توي سرد دل،

چه سان اشك ريختم
تا شايد گرماي اشكهايم دل سخت تو را نرم كند
اما چه خيال باطلي
تو نگاهت به من نبود
من تنها يك بازيچه
بازيچه!
هرگز ندانستم چه از تو دريغ كردم
چه برايت كم گذاشتم كه بي من قصد رفتن كردي
كاش كه هرگز نمي ديدمت
كاش كه چشم هايم كور بود
ولي حالا كه ديدم
دل سپردم
و رفتي بی من ........؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 19:33  توسط بهارک  | 

ما انسان ها با هم دوست مي شويم تا يكديگر را در رسيدن به كمال كمك كنيم . با هم دوست مي شويم تا طرف مقابلمان را شاد كنيم  و خودمان هم نشاط را مزه مزه كنيم .

دوست مي شويم تا تنهايي يكديگر را فراري دهيم به سمت ابد. ما....

من نمي دانستم فلسفه دوستي من و تو چيست ؟

من مدام فقط بايد به نبودنت فكر كنم !

مزه تنهايي تمام وجودم را گرفته!

ديگر نمي دانم شادي چه طعمي دارد !

من هر روز را با تكرار عبارت هاي تاكيدي و مثبت شروع مي كنم .

با اين كار احساس خوبي در رگهايم وول مي خورد .

اما... فقط كافي ست به خلا نبودنت فكر كنم

ديگر خبري از آن احساس خوشايند نيست كه نيست

لطفاً فلسفه دوستي بين خودمان را براي من تعريف كن ؟!لطفاً!

تو چگونه مي تواني بدون من زندگي كني ؟!

تويي كه مي گفتي " دوستت دارم "

تويي كه با مهرباني هايت به من خاطرنشان مي كردي كه برايت ارزش دارم

حالا فلسفه اين تنهايي و دلتنگي چيست ؟

اين فقدان خواسته يا ناخواسته ات را ترجمه كن برايم ، شايد خمودگي دست از سرم بردارد .

من اين شهر شلوغ غربت زده را نمي خواهم .

اين پله هاي روز افزون پيشرفت را بی تو دوست ندارم . دارم با پرنده ها و درخت ها بيگانه مي شوم ! اين بيگانگي بزرگترين فاجعه زندگي من است . ( البته بعد از فاجعه كوچ كردن تو )!

كاشكي دير نشود !

كاشكي جنون دست از سرنوشته هاي من بردارد ،كاشكي !

دلم برای سلام هاي خوش طعمت تنگ شده ، ای عزيز روزهاي زندگيم !

دلم برايت تنگ شده ، ای عزيزي كه به من تكرار جمله " دوستت دارم " را آموختي !

نمی دانم چرا تو دلت برایم تنگ نمی شود؟!

مگر نمی گویند دل به دل راه دارد!!

مگر نه این است که هر لحظه به یاد توام

مگر تو نبودی که حرفهایم را از چشمانم می شنیدی

مگر تو نبودی که دلتنگی را برایم معنی کردی؟؟

مگر خدا که حرفهایم را می شنید برایت نگفت؟!

مگر ستاره ها دلتنگیهایم را برایت نشمردند؟!

مگر باران گریه های هر شبم را به دستانت نسپرد ؟!

دلم برایت تنگ شده بود مگر اضطراب سلام هایم به سکوتت نمی رسید؟!

مگر تو نبودی آنکس که مرا از ویرانی نجات داد؟ می خواهی غروبم را تماشا کنی؟!!

مگر تو نبودی که از هر چهار گوشه دنیا، دل را به هم منطبق می کردی!

امروز از روزهایی است که از نگاهت می ترسم

از چشمهای پرغضب برافروخته ات می ترسم!

دیگر از بیان احساسم به تو می ترسم!

دیگر از گفتن دوستت دارم به تو می ترسم!!
چرا مرا نجات نمي دهي از اين همه دغدغه!!!! ؟
مي بيني ؟! سطر به سطر نوشته هايم لهجه دلتنگي شديد به خود گرفته اند ؟!
راستي ! اين نوشته ها را هنوز مي خواني ؟!
اگر پاسخت " آري " ست كاري بكن كه فلسفه دوستي زيباترين فلسفه زندگي مان بشود .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 19:58  توسط بهارک  |