تبليغاتX
شباهنگ

شباهنگ

خدایا،هرگز نگویمت دست من بگیر. عمریست گرفته ای ، مبادا رها کنی!

  حوالی سال 1230 ه.ش:

مرد: دختره‌ خير نديده!  تا نكشمت راحت نميشم! زن: آقا ، حالا يه غلطی كرد! شما بگذر. نامحرم كه تو خونه مون نبوده. حالا  يه بار بلند خنديده!مرد: بلند خنديده؟! اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا ميخواد بره بقالی ماست بخره! همش تقصير توئه كه درست تربيتش نكردی. نخير نميشه. بايد بكشمش! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!) زن: آقا خدا سايه شما رو هيچوقت از سر ما كم نكنه.

نيم قرن بعد ، سال 1280:

مرد: واسه من می‌خوای بری مدرسه درس بخونی؟! می‌كشمت تا برات درس عبرت بشه! زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خدای نكرده می‌گيره‌ها! شكر خورد. ديگه از اين شكرها نمی‌خوره. قول ميده! زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرين. منو به جای اون بكشين! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!) زن: خدا شما رو تا ابد واسه ما نگه داره.

يك قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1330:

مرد (بعد از گرفتن كمی زهر چشم و شكستن چند تا كاسه و كوزه!): چی؟! دانشسرا؟!  دختره چشم سفيد حالا می‌خوای بری دانشسرا؟! مردم از فردا نميگن آقا رضا غيرتت كو؟!  زن: آقا ، تو رو خدا خودتونو كنترل كنين. خدای نكرده سكته می‌كنين!  (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می بخشه!) زن: آقا الهی صد سال سايه تون بالای سر ما باشه.

حوالی سال 1360:

فرياد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر ميرسه كه: بله؟! ميخواد بره سر كار؟! يعنی من ديگه انقدر بی غيرت و بدبخت شدم كه دخترم بره سر كار ؟! زن: حالا تو عصبانی نشو. دوستاش يادش دادن اين حرفا رو! خدا تو رو برای ما حفظ كنه.

همين چند سال پيش ، سال 1380:

مرد: كجا؟! می‌خوای با اين مانتو آستين كوتاه و شلوارك (شلوار برمودا) بری بيرون؟! می‌كشمت! من ، تو رو ، می‌كشم! زن: ای آقا ، خودتو ناراحت نكن بابا. الان ديگه همه همينطورين! مرد: من اينطوری نيستم! دختر ، لااقل يه كم اون شلوارو پایين‌تر بكش كه زانوتو بپوشونه! نه ، نه ، نمی‌خواد! بدتر شد! همون بالا ببنديش بهتره! زن: مرد خدا عمرت بده كه دركش كردی!

چند سال بعد ، سال 1390:

مرد: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روزی كه اومدم خواستگاری گفتم نميخوام زنم اين ريختی لباس بپوشه ، گفتی دوره اين امل بازيها تموم شده ، گفتم چشم! تمام خونه و املاكم رو هم كه برای مهريه به نامت كردم. حق طلاق رو هم كه ازم گرفتی. حالا ميگی بشينم توی خونه بچه داری كنم؟! زن: عزيزم مگه چه اشكالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق ميگيری؟ تمام حقوقت هم كه برای كرايه تاكسی و خرج ناهارت و مهدكودك بچه و بنزين و جريمه ماشين ميره! حالا اگه بشينی توی خونه و از بچه نگهداری كنی هم خرجمون كم ميشه هم بچه عقده ای نميشه! آفرين عزيزم. من دارم با دوستام ميرم باشگاه بولينگ! خدا سايه ات رو فعلا" روی سر ما نگه داره!

چند سال بعد ، سال 1400:

دختر: چی؟! چی گفتی؟! دارم بهت ميگم ، ماشين بی ماشين! همين كه گفتم. من قرار دارم ماشينم می‌خوام. می‌خوای بری بيرون پياده برو! زن: دخترم ، حالا بابات يه غلطی كرد! تو اعصاب خودتو خراب نكن. (بالاخره با صحبتهای زن ، دختر خونه از خر شيطون پياده می‌شه و بابای گناهكارشو می‌بخشه!) زن: عزيزم خدا نگهت داره كه باباتو بخشيدی!

دو قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1430:

زن: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودی! مثلا" بين دوستات به روشنفكری معروفی. آخه چه اشكالی داره؟ اينهمه سال ما زنها بچه دار شديم و به دنيا آورديمشون ، حالا با اين علم جديد و تكنولوژی پيشرفته چند وقتی هم شما مردها از اين كارا بكنين! اصلا" مگه نمی گفتی جد بزرگت هميشه می گفته: چه مردی بود كز زنی كم بود؟ مرد: پس لااقل بذار بيمارستان و جنس و اسم بچه رو خودم انتخاب كنم! زن: ديگه پررو نشو هر چی هيچی بهت نميگم! نه ماه بعد وقتی مرد بچه بغل از بيمارستان به خونه مياد زن با عشوه ميگه: مرد من ، يعنی سايه تو تا به دنيا آوردن چند تا بچه ديگه بالای سر ماست؟

آينده ای نه چندان دور ، سال 1450:

چند تا مرد دور همديگه نشستن و در حالی كه سبزی پاك ميكنن آهسته و در گوشی مشغول بحث هستن: آره... ميگن هدف اين جنبش بازگردوندن حق و حقوق ضايع شده مردهاست!

- حق با جمشيده... ببينين اين زنها چقدر از ما سوء استفاده ميكنن! تا وقتی خونه بابامون هستيم كه بايد آشپزی و بچه داری و خياطی ياد بگيريم و توسری بخوريم! بعدشم بدون مشورت با ما زنمون ميدن و زنمون هم استثمارمون ميكنه!

- آره... خب داشتم می گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسمه و اعلاميه هاش هر شب ........

در اين هنگام به علت ورود خانم يكی از مردها ، بحث به زياد بودن خاك و علف هرزه قاطی سبزی ها كشيده ميشه!

زن: زود باشين تمومش كنين ديگه! درست تميز كن! من نميدونم اين سايه لعنتی شما تا كی ميخواد روی زندگی ما بمونه؟!

حوالی سال 1530 ه.ش:

راديوی سراسری ، موج تله پاتی (صدای يه خانم): با اعلام ساعت نه شب شما خانمهای عزيز را در جريان آخرين اخبار دنيا قرار ميدهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس ، دقايقی قبل سايه آخرين نمونه بازمانده از جنس مرد از روی كره زمين محو شد! پس از پايان عمر اين موجود از گونه مردها ، از اين پس نام و تصوير اين مخلوقات را فقط در وب پيج های تاريخی و باستان شناسی می توانيد رويت نماييد. ساعت نه و پانزده دقيقه با خبرهای جديدی در خدمت شما بانوان محترم خواهم بود. دينگ دينگ!

پ.ن: ... و من آن روزم آرزوست...!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 22:14  توسط بهارک  | 

یلدای امسال کمی برایم غریب می نماید، با فالنامه شیخ بهایی فالی گرفتم و غزل زیر آمد، هرچقدر دیوان حافظ تصحیح علامه قزوینی و دکتر غنی را زیر و رو کردم نیافتمش، مطمئن بودم که شعر از حافظ است.پس از کلی جستجو دیدم از معدود اشعاری است که در دیوان آن بزرگواران نیامده، به هر روی فال من هم این شعر در آمد که عجیب با حال و هوایم جور است!

من خرابم ز غم يار خراباتي خويش
مي زند غمزه  او ناوك غم بر دل ريش
گر چليپاي سرزلف ز هم بگشايند
بس مسلمان كه شود فتنه  آن كافركيش
با تو پيوستم و از غير تو ببريد دلم
آشناي تو ندارد سر بيگانه خويش
به عنايت نظري كن كه من دلشده را
نرود بي مدد لطف تو كاري از پيش
آخر اي پادشه ملك و ملاحت چه شود
كه لب لعل تو ريزد نمكي بر دل ريش
خرمن صبر من سوخته دل داد به باد
چشم مست تو كه بگشاد كمين از پس و پيش
پرسش حافظ دل سوخته كن بهر خدا
نيست از شاه عجب گر بنوازد درويش

پ.ن: و من باز هم فراموش شدم...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:33  توسط بهارک 

شب یلدا را از کودکی بسیار دوست می داشتم . هنوز هم شب یلدا برایم یادآور خیلی چیزهاست.

یلداهای کودکی همه برای شام یا بعد از شام در خانه پدربزرگ جمع می شدیم و بزرگترها گل می گفتند و گل می شنیدند و کوچکترها بازی می کردند، آجیل می خوردیم و انار و هندوانه.

زمانی که دانشجو بودیم، یلدا هایمان رنگ و روی دیگری داشت. ذوق تفال به حافظ را داشتیم و فال می گرفتیم و بعد با عجله حافظ نامه خرمشاهی را باز می کردیم و  به دل خودمان تعبیر می کردیم! یادم نمی رود که 10-11 نفری چه هندوانه ای خریدیم و از بزرگی به نوبت حملش کردیم تا به خانه دو دوست شهرستانی برویم تا یلدا تنها نباشند و وقتی هندوانه سفید از آب در آمد با خنده و شادی خوردیمش و به روی مبارک هم نیاوردیم!

هر سال یلدایم را با حافظ می گذرانم و پارسال آنقدر بی آرزو بودم که هیچ تفالی نزدم، آنقدر یلدا برایم طولانی و تیره بود که بغض کردم.

اما امسال سرشارم از  عشق به یلدا، امسال با حافظ گپ می زنم و از او برای کسی که این همه عشق و امید به من داد بهترین فالها را طلب می کنم و آرزو می کنم که یلداهای عاشقانه ای داشته باشد.

روزگاری دلم می خواست دخترکی یلدا نام داشته باشم اما حالا دلم می خواهد نام تمام کودکانم یلدا باشد.

نمی دانم سالهای آینده کجا خواهم بود و چه خواهد شد، شاید هم نباشم، نمی دانم اما خوب می دانم که یلدا را دوست دارم، از مزه ترش انار زیر دندانهایم به شوق می آیم و هنوز هم مثل کودکیهایم باسلق نمی خورم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:0  توسط بهارک  | 

و من همچنان محکوم شدم

و این بار به سنگدلی

و نشنید بغض فرو خورده ام را

و ندید اشک های لرزانم را

و من همچنان محکوم شدم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 21:24  توسط بهارک 

امروز هنگام غروب، برف می بارید.پشت پنجره ایستاده بودم و بارش برف را تماشا می کردم، یاد شعر فروغ فرخزاد افتادم و به آغاز فصل سرد اندیشیدم و با خود زمزمه  کردم:

"و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان "

که ناخودآگاه یادم آمد قسمتی از این شعر را چندی قبل عزیزی برایم نوشته بود وقتی به آن قسمت شعر فکر کردم، اشکهایم جاری شد.برف همچنان می بارید و من باز زمزمه کردم:

"و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 17:25  توسط بهارک  | 

ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند!!

وقتي به خود آمديم، عين آنها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي  كه بايد بهش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند.. با

رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد.. ديگر با هم

 مو نمي زديم. آنها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك  مرد را بخشيده بودند. همه كارهايمان مثل آنها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح  نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته  طلا؟ تپانچه ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را  مي بريديم، گم كرده بوديم.. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش  جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلوله اليافي لطيفي كه قديمي ها  بهش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه  معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي  هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو  درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.

سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي  كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي  كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن  كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با  چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و  آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست.

وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و  هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، از مرد بودن مثل  عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي  از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات  جهان لطيف است.

مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميانبري  بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به ما بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و  شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت  نايلون ها را مي بريم و با بقيه همكارهاي شركت كه آنها هم بن داشته اند و  خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را  درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ  بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه  آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.

افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس  معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها  مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست، دست بچه را مي گيريم و با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و  شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميزه.

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك... همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمه گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمه ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.

مادربزرگ سنت زده من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همه حق و حقوقمان رسيده ايم.

زنده باد تساوی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:27  توسط بهارک  | 

بی مرد بودن در این نامردی ها
 قابل تحمل تر از با نامرد بودن در این بی مردی هاست!
        از حماقت و سادگی ِ زنانه خویش
      از عموزنکی های بی رگ گونه مردها
      از این همه ادعای مردانگی بی پشتوانه
      پر می شوم از حرص ، از بغض...
             از نگاه مردی بر خود دچار تهوع می شوم
      می خواهم بالا بیاورم هر چه بغض و حرص است!
      از حس ِ هر نوع احساس ِ مردی به خود می گریزم
      چرا که ذهنم پر می شود از وزوزهای فریبنده دروغگوی تهی از هر چیز!
            از افسانه ها نگو
      مجنون ، فرهاد ، بیژن ، خسرو ... همه خاک شده اند!
      از خاکشان هیچ عاشقی نروییده است
      اگر باشد برای من نیست
      نخواهد بود
      داستان ها بافته شده اند
      قصه ها به سر رسیده اند
      کلاغ ها به خانه شان رسیده اند
      دیگر نه چشمی است و نه گوشی
      برای خواندن و شنیدن ِ آن همه عشق...
      دیر به دنیا آمده ام!
             و خداوند عشق را آفرید
      زمین و زمان و آدم را با عشق خلق کرد
      و قابیل با دستانش عشق را خفه کرد
      با سنگ بر سرش کوبید
      چالش کرد
      مرد عشق را جا گذاشته است
      در قبر هابیل...
            مریم ها همه مقدس اند
      بی هیچ عاشقی ، عشق می ورزند
      به زمین و زمان و انسانیت
      و جوابشان فقط فحش ، ناسزا ، بدبینی ...
      مریم ها همه عادت دارند
      به روزه سکوت! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 21:33  توسط بهارک  | 

مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:
- اگر یک قدم دیگه بهجلو برداری کشته می شی.
مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پاش. مرد نفس راحتی کشید و با تعجب اطرافش را نگاه کرد اما کسی رو ندید؛ پس به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:
- ایست!
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازهم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبانت هستم. مرد فکری کرد و گفت:
-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟!

پ.ن: گفته باشم این متن درباره خانمها هم صدق می کنه پس آقایان لطفا دور برندارید!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:30  توسط بهارک  | 

غربت را نباید در الفبای شهر جستجو کرد همین که

عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 23:17  توسط بهارک 

  آيا دوست داريد بدانيد چندمين فرد ثروتمند جهان هستيد؟ تنها با يک ارزيابي ساده مي توانيد به اين نتيجه دست يابيد.

 يک سايت اينترنتي با نام www.globalrichlist.com در يکي از صفحات خود بخش ويژه اي را گنجانده که با وارد کردن درآمد ساليانه خود به يکي از واحدهاي پولي اصلي دنيا در آن مي توانيد رتبه خود را در بين افراد ثروتمند يا فقير دنيا تعيين کنيد.

در اين سايت تنها کافي است رقم درآمد ساليانه خود را وارد کنيد که البته ابتدا بايد آن را به يکي از واحدهاي پولي پوند، دلار آمريکا، يورو، ين و دلار کانادا تبديل کنيد.

سپس رقمي روي صفحه نمايان مي شود که موقعيت شما را در بين ثروتمندترین افراد دنيا مشخص مي سازد. همچنين جايگاه شما در ميان اين افراد به درصد مشخص مي شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 19:14  توسط بهارک  | 

دیگر جا نیست قلبت پر از اندوه است
آسمان های تو آبی رنگی اش را از دست داده است
زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زندگی می کنی
بر زمین تو، باران چهره  عشقهایت را پر آبله می کند
پرندگانت همه مرده اند
در صحرایی بی سایه و بی پرنده زندگی می کنی
آنجا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود.
دیگر جا نیست قلبت پر از اندوه است
خدایان همه آسمان هایت بر خاک افتاده اند
چون کودکی، بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.
این است انسانی که از خود ساخته ای
از انسانی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم.
دوشادوش زندگی در همه نبردها جنگیده بودی
نفرین خدایان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد مرا در برابر تنهایی
به زانو در می آوری.
آیا تو جلوه  روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مایی؟
انسان هایی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم؟
دیگر جا نیست قلبت پر از اندوه است.
می ترسی-به تو بگویم-تو از زندگی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.
به تاریکی نگاه می کنی از وحشت می لرزی
و مرا در کنار خود از یاد می بری

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 10:50  توسط بهارک  | 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان
برای هر انسان برادری است.
روزی که دیگر درهای خانه هاشان را نمی بندند
قفل افسانه ای ست و قلب برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ای ست تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی , برای همیشه بمانی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 0:24  توسط بهارک  | 

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.
يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسيد. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. امّا داماد از جايش تکان نخورد. او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم. همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين ‌‌‌‌‌ آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

پ.ن: آقایان محترم دیگه تصمیم با خودتون که چه ماشینی انتخاب کنید!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 9:37  توسط بهارک  | 

امروز توی مترو دختر جوان و زیبایی به همراه دوستش کنارم ایستاده بودند، دختری با موهایی خوشرنگ و فر شده و آرایشی غلیظ اما زیبا و با هر بار حرکت دستش حلقه ازدواجش خودنمایی می کرد. صحبت از شلوغی مترو شروع شد و بعد به برخی مسائل شخصی رسید. خانمی از دختر قصه من پرسید ازدواج کردی و او سری تکان داد و گفت نه و بعد دوستش به او تَشَر زد که مگه نمی گم حلقه را از دستت در بیار. دخترک به آرامی رو به خانمی که از او سوال پرسیده بود کرد و گفت شوهرم فوت کرده، درست 1سال زندگی کردم و همسرم در روز سالگرد ازدواجمان تصادف کرد و رفت. بعد به دوستش نگاه کرد و گفت من نمی خوام ازدواج کنم، الان 1.5 سال گذشته ولی من هنوز دارم با او زندگی می کنم و شروع کرد به نگاه کردن  عکسهایی که از شوهرش در موبایلش داشت تا به عکس سنگ قبرش رسید، آهی کشید و گفت اگه هر شب عکسها و فیلمش را نبینم خوابم نمی بره. درسته که 22 ساله ام ولی کوهی از غم دارم. بعد رو کرد به دوستش و ادامه داد می دونی هر شب عکسش را کنارم روی تخت می گذارم و می خوابم و اگر نیمه شب بیدار بشم و ببینم غلت زدم، عکسش را به سمت دیگرم می گذارم که بهش بی احترامی نشه. عشق زیبایش را ستودم و بی اختیار اشک ریختم. وقتی به محل کارم رسیدم، چند تا ضربه روی کامپیوتر فریبا زدم و بهش گفتم وقتی می گم هیچکس خوشبخت نیست نگو هست و جریان را برایش تعریف کردم باز چشمهای من پر از اشک شد و فریبا هم سخت غمگین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 22:41  توسط بهارک  | 

نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن

در این حصار جادویی روزگار بشکن

 چو شقایق از دل سنگ بر آر رایت خون

به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن

تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه

لب زخمدیده بگشا صف انتظار بشکن

 سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن

بسرای تا که هستی که سرودن است بودن

به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

 شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه

تو به آذرخشی این سایه دیوساز بشکن

 ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا

تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 14:46  توسط بهارک  | 

خانمی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز می گه که به سیانور احتیاج داره! داروساز می پرسه: واسه چی سیانور می‌‌خوای؟ خانم توضیح می ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه. چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و می گه: خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد... هردوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی شه! نه خانوم،نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد. بعد از این حرف خانم از داخل کیفش عکسی را  بیرون میاره؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازبه عکس نگاه می کنه و می گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!
نتیجه‌ی اخلاقی: وقتی به داروخانه می‌روید،قبل از هرگونه چک و چونه زدن اول نسخه‌ خود را نشان بدهید،بخصوص نسخه هایی از این نوع را!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 17:46  توسط بهارک  | 

احمد آقالو سالها بود که به دلیل بیماری خانه نشین شده بود، وی هنرمندی بی حاشیه بود که در زمان حیات و حتی پس از مرگش هم نادیده انگاشته شد.متاسفانه سیاست گریبان هنرمندان را هم گرفته و اگر کسی مجیزگوی باشد این دنیا و آن دنیایش را برایش می سازند و کلی پیام تسلیت گفته می شود و بسیار مدح و ثنایش می گویند اما اگر کسی چون آقالو سرش به زندگی خودش گرم باشد و به دست بوسی و پابوسی نرود،کسی زیاد مهمش نمی انگارد،غافل از اینکه هنرمند هنرمند است و دخلی به سیاست ندارد.

در این میان غمنامه خانه تئاتر شاید اندکی قدردان هنر او باشد.روحش شاد!

غمنامه خانه تئاتر درباره احمد آقالو

"احمد آقالو" درگذشت. خبرکوتاه و تلخ است و دردناک.
"احمد" چند سال بود که گرفتار بیماری سرطان شده بود‌، اما با شکیبایی درد را تحمل کرد و لب به شکوه نگشود و تلاش می‌کرد در آن شرایط سخت تسلیم نشود‌. تا آخرین لحظه‌ها با انرژی کامل زندگی کرد و به تعهداتی که پذیرفته بود عمل می‌کرد‌.
"‌احمد‌" از دوران دانشکده محبوب همکلاسی‌هایش بود‌. چون تربیت شده تئاتر بود نسبت به حرفه‌اش دغدغه داشت و بخاطر اعتقادی که به تئاتر داشت در هر کاری حاضر نمی‌شد‌. حضورش در هر اثر هنری همراه با تشخص هنری خاص او بود‌. خودستا نبود و در تعریف از دیگران هرگز تظاهر نمی‌کرد‌.
خانه تئاتر بنا به وظیفه خود در کمک به هنرمندانی مانند‌"‌احمد آقالو‌" سعی کرد با سازمان‌های مختلفی که می‌توانند به هنرمندان کمک کنند این حمایت را برای آنان کسب کند، اما متاسفانه با درهای بسته و درخواست‌های بی‌پاسخ روبرو شد و تیرها به سنگ خورد و آن کمک و حمایت مورد انتظار صورت نگرفت‌.
خانه تئاتر سال گذشته لیستی از هنرمندانی که دچار بیماری هستند را تهیه و به سازمان‌های مختلف فرستاد و تقاضا کرد به وضع این افراد رسیدگی شود‌. زیرا این افراد نیازمند کمک‌های دارویی هستند ولی متاسفانه دست یاری به سوی این هنرمندان و خانه تئاتر نیامد‌.
با تسلیت در گذشت‌"‌احمد آقالو‌"‌، دوباره از سازمان‌های مسئول تقاضا داریم با توجه به جامعه هنری و ادای وظیفه نسبت به هنرمندان، آنان را پیش از آن که از دست دهیم‌، دریابند‌.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 21:38  توسط بهارک  | 

کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو برای فروش گذاشته بود.پســــــــر بچه ای رفت سراغش و گفــــــت: می خواهم یکی از اونا رو بخــــرم.کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هســـــــتند. پســــر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگــــه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.کشاورز سری تکون داد و گفت: متاســـــــفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.پسرک خواهش کرد : پـس فقط اجازه بدید نگاهی بهشــون بندازم.و بعد از قبـــــــول کردن کشاورز رفـــــــــــت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .یهـو یه صدای خـــش خــــش که از لونه سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.اونجا یه توله سگ لاغـــر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود و لنگ لنگان راه می رفت.یه دفعه چشم های پســـــــــرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشـــــاورز و گفــــــت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .کشــــــــاورز با تعجب پاسخ داد که: پســـــــرم اون لنــــــگه و لاغــــــر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشــــیدپاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشـــــــــاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 21:43  توسط بهارک  |