تبليغاتX
شباهنگ

شباهنگ

خدایا،هرگز نگویمت دست من بگیر. عمریست گرفته ای ، مبادا رها کنی!

68 درصد از ازدواج‌های صورت گرفته در یکی از تالارهای مشهور تهران، منجر به طلاق شده است.

این آمار، همه حکایت از این دارد که 68 درصد از کسانی که جشن ازدواج خود  را در این تالار برگزار کرده‌اند، گفته‌اند زندگی‌شان حتی دوام یک ساله نداشته و در نهایت از یکدیگر جدا شده اند.

بنابر این گزارش، طی یکسال گذشته بیش از 350 مراسم ازدواج در تالار فوق انجام شده است که هزینه‌های هر مراسم از 150 میلیون فراتر بوده است.

برخی از چهره‌های اقتصادی و حتی ورزشی کشور نیز جشن های عروسی خود را در این تالار برگزار کرده‌اند.

در برخی از ازدواج‌های این تالار که در منطقه فرمانیه تهران قرار دارد میزان مهریه در نظر گرفته شده، سکه بهار آزادی به ارتفاع قله هایی همچون هیمالیا(8000متر) و دماوند(5610) بوده است.

این اطلاعات در حالی فاش می‌شود که مدیریت تالار مذکور قصد داشته است از کسانی که طی یکسال اخیر در تالار فوق مراسم خود را برگزار کرده‌اند، دعوت به عمل آورده و طی یک جشن تحت عنوان یک سالگی زندگی، از آنان تقدیر به عمل آورد که متوجه می‌شود 68 درصد از ازدواج‌های انجام شده در تالار منجر به طلاق شده است.

در یکی از این جشن‌های عروسی، ارزش تقریبی خودروهای میهمانان حاضر در تالار، 17 میلیارد تومان برآورد شده است.

پ.ن:فکر می کنم دیگه کسی جرات نکنه مراسم عروسیش را توی این تالار بگیره و عنقریب است که این تالار ورشکست بشه اما من به شما اطمینان می دهم که مشکل از تالار نیست،از ندانم کاری ما بنی بشر است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 17:48  توسط بهارک  | 

توی این چند روز با آدمهای مختلفی از قشرهای گوناگون آشنا شده ام. آدمهایی که در پس چهره های شادابشان، غمی بزرگ دارند و گاه آنقدر این غم بر دلشان سنگینی می کند که از روزنه چشمهایشان، بیرون می ریزد. آدمهای مختلف با غمهای مختلف، کوچک و بزرگ.گاه سعی کرده ام که در غمشان شریک شوم، گاه همدردی کردم و گاه فقط آه کشیدم. اما به این نتیجه رسیده ام که هیچکس خوشبخت نیست، شاید هم چون قسمتهایی از معادله زندگیش مبهم،نامعلوم یا نامانوس است، احساس خوشبختی نمی کند. واقعا نمی دانم چرا هیچکس خوشبخت نیست؟

پ.ن: این خوشبخت نبودن هیچ دخلی به قانع بودن به داده ها ندارد.اگر کسی واقعا احساس خوشبختی می کند لطفا چگونگی آن را بیان کند تا دیگران نیز بهره ببرند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 20:41  توسط بهارک  | 

وقتی کودکی 7 ساله بودم فکر می کردم آدمهای 18ساله خیلی بزرگند ، راستش به نظرم می آمد کسی که دیپلم گرفته یعنی خیلی بزرگه و سنی ازش گذشته!!!!! و کسی که وارد دانشگاه شده حتما علامه دهر است. اصلا 50-60 سالگی در ذهنم نمی گنجید،چون فکر می کردم یک آدم 60 ساله باید خیلی پیر باشه.وقتی دبستانی بودم تهران مدام بمباران و موشک باران می شد با اینکه خاطرات تلخی از آن وقتها دارم اما الان گاهی به کارهایم می خندم چون وقتی صدای آژیر قرمز می آمد و برق ها می رفت با اینکه خیلی می ترسیدم بدوبدو می رفتم پشت پنجره و با انگشتان کوچکم هواپیماها را نشان می دادم و مامان فریاد می زد: بیا کنار شیشه خرد می شه می ریزه روی سرت و من با صدای اولین بمب دَر می رفتم و یه گوشه می نشستم(هم نسلهای من آن روزها را خوب یادشونه، خدا بانیان آن جنگ را لعنت کنه!).

توی مدرسه ما جایی برای ساختن پناهگاه نبود اما یه مدرسه روبرومون بود که پناهگاه داشت و مواقع ضروری ما را هم به آنجا می بردند. فکر می کنم کلاس چهارم بودم که اولین موشک را به تهران زدند و ما به آن پناهگاه برده شدیم، چند تا راهروی پیچ در پیچ بود و من که از بچگی عاشق این طور جاها بودم(هنوزم هستم!) راه افتادم وهمه راهرو ها را گشتم البته گاهی هم از روی سر و کله و دست و پای بقیه که نشسته بودند رد می شدم و آنها داد و فریاد می کردند.اگر چه کودکی ما به خاطر جنگ که عده ای برای منافع خودشان راه انداختند، چندان رویایی و مثل بچه های امروزی و حتی نسل بعد از ما نبود اما هر چه بود صداقت و پاکی داشت.کاش همیشه مثل یک کودک زلال بمانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 18:1  توسط بهارک  | 

به ....


داشتن یا نداشتن مساله این است! بچه را عرض می کنم تا وقتی که نداری احساس هم نمی کنی که لازم است داشته باشی بر خر مراد سواری و همه چیز مرتب است .

 اما وقتی که خواستی و نشد و روزها و ماهها را صبر کردی و باز هم قسمت نشد که مادر یا پدر باشی آن وقت است که حرفهای دیگران مفهوم پیدا می کند. دیگر نیش و کنایه ها به نظرت خنده دار نیست بلکه برایت دردناک و آسیب رسان است.

حرفها صاف می آیند و می خورند به جایی که در آن جای مهر یک بچه خالی است .تاحالا آنها در مورد چیزی حرف می زدند که تو نمی خواستی و داشتن و نداشتنش برایت مهم نبود اما حالا موضوع ناتوانی تو یا همسرت است در مورد خلق چیزی که دوستش دارید و احساس می کنید به آن نیازمندید.

یکی از دشوارترین مسائلی که ممکن است زوج ها با آن روبرو شوند، نازایی است. وقتی زمان بچه دار شدن می رسد، افراد راه طبیعی را پیش می گیرند. چندین ماه طول می کشد تا کم کم نگرانی به سراغشان بیاید و وقتی کار به سالها می کشد ناامیدی روی زندگی سایه می اندازد و اگر کاری نکنند، دیگر خبری از آسایش ابتدای زندگی مشترک نخواهد بود.

 برخی از روانشناسان معتقدند تلاش مستمر برای بچه دار شدن ، روابط زناشویی را از فرایندی لذت بخش و عاشقانه به دستور العملی مکانیکی و خسته کننده تبدیل می کند که نتیجه را معکوس می سازد. گاه کسانی که آرزوی بچه دار شدن را در سر می پرورانند و برای آن تلاش می کنند اما هر ماه با شکست مواجه می شوند از نظر احساسی خسته می شوند.

آنان معتقدند که باید گاهی همه چیز را رها کرد و به سفر رفت و عشق را دوباره تجربه کرد. وقتی  مجبورید که برای تشخیص وضعیتتان و انتخاب راه درمانی مناسب، آزمایشهای مختلفی انجام دهید، حس صمیمیت و حریم شخصی شما نیز مورد آزمایش قرار می گیرد. ناباروری باعث خواهد شد ازدواج شما زیر میکروسکوپ برود و ناامیدی شما را آنقدر خسته کند که حتی دیگر حوصله همدیگر را نداشته باشند.

بدون بچه هم یکدیگر را دارید

عاقلانه ترین شیوه برای تعیین زمان بچه دارشدن با یک محاسبه درست سنی زمانی است که زن و مرد فکر می کنند به این درجه از عشق و خوشبختی و دانایی رسیده اند که می توانند آن را با کودکی تقسیم کنند ولی وقتی کودک نمی آید زندگی تبدیل می شود به تلاشی مستمر و زورکی برای تقسیم خوشبختی و آرامش. یک دقیقه صبر کنید انگار امروز نه تنها بچه ندارید بلکه همه امتیازهای مثبت خود را نیز از دست داده اید . چه خبر شده است؟!

زمانی که در زندگی زناشویی خود با این مساله روبرو می شوید، به خاطر داشته باشید که نباید اجازه بدهید، این ناباروری نیرویی مخرب در ازدواج شما باشد. هر دوی شما باید با یکدیگر تلاش کنید و نباید تقصیر را گردن همدیگر بیندازید و زمانی که استرستان بیش از اندازه می شود، باید به هم اعتماد و تکیه کنید. البته گفتن این مطالب از عمل کردن آن بسیار آسانتر است اما یادتان باشد که شما تنها نیستید.

در اینجا به کارهایی اشاره می کنیم که می تواند برایتان یاری دهنده باشد:

·                  ناباروری با ناتوانی هم معنی نیست، یکدیگر را ملامت نکنید.

·                  شما با هم با این مساله مواجه شده اید، احساسات و افکارتان را با هم شریک شوید

·                  ساختن یک زندگی جدید، نوعی لذت است، نه ناکامی و ناامیدی.وقتی ناامیدیتان بیش از اندازه می شود، با هم گریه کنید نه به تنهایی.

·                  پذیرش به فرزندی نیز یک انتخاب است. زوجی که فرزند می خواهد و نمی تواند داشته باشد، می تواند خانواده  کودکی باشد که پدر و مادر می خواهد ولی ندارد.

·                  هر روز را تعهدی تازه به یکدیگر بدانید که بهترین زن و شوهر برای هم باشید.

·                  با زوج های دیگری که موقعیتی مثل شما داشته اند صحبت و همدردی کنید.

·                  وقتی از تلاش کردن خسته می شوید، کمی دست نگه دارید.

در زندگی یک زوج موفق ناباروری یک دروغ است . زندگی آنها هر لحظه بارور از برکات و نعمات الهی است و شما به زور نمی توانید امانت دار خدا باشید . او هر وقت بخواهد کودکی را به شما امانت می دهد و هر وقت بخواهد از شما پس می گیرد. پس به او توکل کنید. به پزشک مراجعه کنید و درمان کنید اما خانه را به آزمایشگاهی دائمی بدل نکنید. در هر چه که پیش می آید خیری نهفته است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:53  توسط بهارک  | 

چند روز پیش با یکی از همکاران بر سر نوشتن یای مکسور مختوم به شکل محاوره ای بحث می کردیم، هر کدوم قصد داشتیم که نظر خود را به دیگری بقبولانیم.من چند مثال آوردم و به او گفتم بنویس و او کلمات را به صورتی می نوشت که به نظرش درست بود، هر چقدر هم برایش دلیل و برهان می آوردم قبول نمی کرد،آخر سر گفتم اگرچه فیلمها  یکدست نمی شود اما تو به شیوه خودت بنویس، من هم به شیوه خودم می نویسم. همکار لجباز من هم قبول کرد، تا اینکه نوبت به فیلمی رسید که قرار بود به طور مشترک روی آن کار کنیم،چند صفحه ای که خواندیم گفت فکر می کنم نظر تو درست باشد.گفتم حالا که قبول کردی پس مثل من بنویس، گفت پس قضیه لجبازی چی میشه؟گفتم: ببین اگه لجبازی کنی دوباره کاری میشه پس از اول مثل آدمیزاد بنویس.

امروز هم مشغول کار بودیم که دوباره در کارش به واژگان این چنینی برخورد کرد،با حرص چند خط قرمز روی برگه های من کشید و گفت می دونم درست میگی اما لجبازی نمی گذارد درست بنویسم.نگاهش کردم و طبق معمول خندیدم و گفتم : خدا شفایت بدهد! درست بنویس که من بدبخت مجبور نباشم همه این فیلمها را دوباره چک کنم.خنده ای از سر خباثت کرد و گفت: به جان خودم فقط بحث لجبازی است. سرم را تکان دادم و گفتم خدا لعنتت کنه و همچنان فکر کردم پس کو وجدان کاری؟ بعد طبق شیوه خودشان که به من می گویند دخترم گفتم: پدرجان، چرا کار خودت را برای لجبازی زیر سوال می بری؟چرا طوری کار را ارائه می دهی که کلی حرف پشت سرت باشد؟و او این بار فقط سرش را تکان داد و هیچ نگفت.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 21:6  توسط بهارک  | 

رفتنم نزدیک است
مرگ من نزدیک است
مرگ من سایه وار
               از پس من زمین را می کاود
مرگ من هم آغوشم
               در بستر بیداری می خندد
مرگ من در پشت پنجره
               در انتظار رسیدن می گرید
مرگ من ساده است
مرگ من سرخ است
مرگ من سرد است
مرگ من سرمست از من
               آواز رسیدن می خواند
مرگ من در میخانه قلبم
               شراب حسرت می نوشد
مرگ من نزدیک است
مرگ من دست در دستم
 کوچه ها را در انتظار رسیدن به کوچه ای بن بست
تا آخر زمین گردش می کند
مرگ من آواز چکاوک است
                         در کوچ زمستانی
مرگ من دشتی است
                        به وسعت ابدیت
مرگ من سراسر خون است
                از فرق شکافته فرهاد
مرگ من نزدیک است
مرگ من از غروب خورشید سرخ است
مرگ من حسرت رسیدن است
مرگ من ابتدای ازل نیست
                     و انتهای ابدیت هم نخواهد بود
مرگ من تنفس ماهی است
                           در خفگی حوض
مرگ من ستاره ای است
                          در آسمان هفتم
مرگ من بر روی شانه ام
آواز هوسناکی در گوشم زمزمه گر است
مرگ من آغازی بر رسیدن بهار
                       در تمام اعصار تاریخ است

مرگ من کوچ پرستو نیست

مرگ من گریه شمع نیست
مرگ من بال پروانه نیست
              که در شبهای انتظار با شعله شمعی بسوزد
مرگ من بید مجنون نیست
              که با نسیمی از حسرت نگاهت بلرزد
مرگ من شیون ندارد
مرگ من شیرین است
             اما هیچ فرهادی عاشق ندارد
مرگ من لیلی است
            اما هیچ آواره مجنونی ندارد
مرگ من نزدیک است
مرگ من از پشت صبح پیداست
مرگ من در طلوع آسمان پیداست
مرگ من از پشت بال پروانه پیداست
مرگ من در آیینه چشمانم پیداست
در صدای جویبار پیداست
در صدای دریا پیداست
در سکوت کوه پیداست
در هاله ماه پیداست
مرگ من نزدیک است
مرگ من فرداست
فردایی که خورشیدش از ماه نور می گیرد

فردایی که گلهایش همه ستاره
ستارگانش همه خورشید
خورشیدش همه دریا
دریاهایش همه صحرا
صحراهایش همه سراب
سرابهایش همه حقیقت
حقیقتش همه فردا
و فردایش خواهد رسید
مرگ من نزدیک است
مرگ من با طلوع خورشید می رسد
با صدای پای نسیم می رسد
مرگ من زمانی خواهد رسید
         که همه چشمان عاشق باشند
                  و همه کویرها پر از شقایق باشد
مرگ من آنگاه می رسد
          که هیچ آهویی در دام صیاد نباشد
                  و هیچ هجرانی در یاد نباشد
مرگ من نزدیک است
مرگ من بی صدا می رسد
اما من صدای نفسهایش را
در دستانم می فهمم
رنگ آنرا می فهمم
سرمایش را می فهمم
من مرگ را می فهمم
می فهمم که آمدنش نزدیک است
می فهمم که حسرت چشمانش در چشمانم آبی است
می فهمم که با طلوع فردا
مرگ من نزدیک است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:23  توسط بهارک  | 

"به خانه ي من اگر آمدي"...برايم مداد بياور.....مداد سياه...مي خواهم روي چهره ام خط بكشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم، يك ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم !

يك مداد پاك كن بده براي محو لبها.....نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!

يك بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشت مي روم گويا!

يك  تيغ بده؛  موهايم را از ته بتراشم.... سرم هوايي بخورد... و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !

نخ و سوزن  هم بده، براي زبانم مي خواهم ... بدوزمش به سق....اينگونه فريادم بي صداتر است!

قيچي يادت نرود......مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانسور كنم ! 

پودر رختشويي هم لازم دارم.....براي شستشوي مغزي....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند... تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت... مي داني كه؟ بايد واقع بين بود !

صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير......مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب ،  برچسب فاحشه مي زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم!

يك كپي از هويتم را هم مي خواهم.... براي وقتي كه خواهران و برادران ديني  به قصد ارشاد، فحش و تحقير تقديمم مي كنند !

تو را به خدا....اگر جايي ديدي "حقي" مي فروختند .....برايم بخر....تا در غذا بريزم.... ترجيح  مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را  بخورم !

و سر آخر اگر پولي برايت ماند ...برايم  يك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند.....بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:

"من يك انسانم "..." من هنوز يك انسانم" ...." من هر روز يك انسانم"

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 14:38  توسط بهارک  | 

آب مي خواهم سرابم مي دهند

عشق مي ورزم ، عذابم مي دهند

از چه بيدارم نكردي آفتاب ؟

خود نمي دانم كجا رفتم به خواب

خنجري بر قلب بيمارم زدند

بيگناهي بودم و دارم زدند

از غم نامردمي پشتم شكست

دشنه اي نامرد بر قلبم نشست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يك شبه بيداد آمد داد شد

عشق آمد تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه انديشه ام

عشق اگر اين است مرتد مي شوم

خوب اگر اين است من بد مي شوم

در ميان خلق سردر گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از اين با بي كسي خو مي كنم

هر چه در دل داشتم رو مي كنم

نيستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستي كار ماست

چشم مستي تحفه بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي كنم

طالعم شوم است باور مي كنم

روزگارت باد شيرين، شاد باش

دست كم يك شب تو هم فرهاد باش

آه در شهر شما ياري نبود

قصه هايم را خريداري نبود

واي رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

خسته ام از قصه هاي شومتان

خسته از همدردي مسمومتان

گر نرفتم هر دو پايم بسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ كس دست مرا وا كرد ؟نه

 فكر دست تنگ ما را كرد ؟ نه

هيچ كس از حال ما پرسيد؟نه  

هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه

هيچ كس چشمي برايم تر نكرد

هيچ كس يك روز با من سر نكرد

هيچ كس اشكي براي ما نريخت

هر كه با ما بود از ما مي گريخت

چند روزيست حالم ديدني ست

حال من از اين و آن پرسيدني ست

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفال مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يك غزل آمد كه حالم را گرفت

"ما ز ياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 15:9  توسط بهارک  | 

روز جمعه 26 مهرماه قرار بود نام ایران در کتاب رکوردهای گینس ثبت شود، به همین دلیل گروهی از آشپزها ساندویچی 1500 کیلومتری درست کردند و آنرا در پارک ملت به نمایش گذاشتند. اين ساندويچ با 700 کيلو گرم گوشت شترمرغ، 700 کيلوگرم گوشت مرغ، 100 کيلو گرم فلفل دلمه، 120 کيلو گرم پياز، 500 کيلو گرم سس مايونز، 700 کيلو گرم قارچ، 700کيلو گرم سس خردل و 500 ليتر روغن مايع آماده شد. يکي از شرايط گينس استفاده از دو نوع محصول سنتي در طبخ اين ساندويچ بوده است که به همين دليل يک کيلوگرم زعفران و 2 کيلوگرم زيره به عنوان ادويه ساندويچ مورد استفاده قرار گرفت.
اعلام شده بود مردم از ساعت 8 صبح مي‌توانند براي حضور در مراسم آماده سازي به پارک ملت مراجعه کنند اما از آنجا که مردم ایران بسیار وقت شناس و صد البته شکمو هستند از ساعات اولیه بامداد به پارک مراجعه نمودند تا زمان را برای خوردن از دست ندهند.

اما نکته قابل توجه اینجاست :پیش از آنکه این ساندویچ اندازه گیری شود، مردم به سمت ساندويچ حمله‌ور شده و آنچنان با ولع آن را خورده اند که دیگر فرصتی برای نمایندگان گینس باقی نمانده تا بتوانند آن را متر کنند.

پ.ن: نمایندگان گینس باید نام ایران را ثبت می کردند البته نه به دلیل تهیه طولانی ترین ساندویچ دنیا بلکه به عنوان داشتن بی آبرو ترین مردم دنیا!!

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 21:34  توسط بهارک  | 

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
ديدی آن ترک ختا دشمن جانست مرا
گر چه عمری به خطا دوست حسابش کردم
منزل مردم بيگانه چو شد مردم چشم
آن قدر گريه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افگنده و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مُرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شيرين و خوابش کردم
دل که خونابه ی غم بود و جگر گوشه ی دهر
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من، مردن تدريجی بود
آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 18:22  توسط بهارک  |