تبليغاتX
شباهنگ

شباهنگ

خدایا،هرگز نگویمت دست من بگیر. عمریست گرفته ای ، مبادا رها کنی!

تو كه مي‌داني

من تنها از گوشه چشم تو بال مي‌كشم

به آسمان پر راز و آواز دنيا.

من ردپاي مادينه‌هاي غريزه را

بر شن‌هاي ساحل تنت

پي نخواهم گرفت.

من بانوي بي‌ردپاي درياي دل توام

و هيچ‌كس نخواهد فهميد

كه من عبور كرده‌ام

در سايه‌سار فانوس عشق،

ما پاره‌هاي گسسته عشقيم

و روز پيوستن ما

جهان يكپارچه خواهد شد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 19:35  توسط بهارک  | 

زوج‌های بسیاری را در رده‌های سنی، شغلی و تحصیلی مختلف می‌شناسم که حتی پس از سال‌ها زندگی مشترک، کم و بیش دچار مشکلاتی هستند که باعث می شود از زندگی مشترک خود لذت نبرند. وقتی نگاهی به زندگیشان می‌اندازم و پای درد دل آنها می‌نشینم، می‌بینم بیشتر مردها از این شکایت می‌کنند که همسرشان به آنها توجهی ندارد و صرفاً آنها را ماشین پول‌سازی تلقی می‌کند و بیشتر زنان هم از این موضوع ناراحتند که با آنها مثل روبوت رفتار می‌شود و همسرشان به آنها ابراز علاقه و محبت نمی‌کند. اما عده‌ای در این بین نه تنها هیچ تلاشی برای رفع این مشکلات نمی‌کنند بلکه ندانسته و ناخواسته با حرف‌ها و رفتارهای خود باعث دامن زدن به آنها می‌شوند.
به نظر من یکی از دلایل این گونه مشکلات این است که برای آنها عادت شده، که بیشتر مسائل زندگی و زناشویی خود را از همسرشان پنهان کنند، یا اینکه با قهر و دعوا به بیان مشکلات بپردازند که این فقط باعث رنجیده خاطر شدن هر دو طرف می شود. فراموش کرده‌اند که می‌توانند پشت میز مذاکره بنشینند و همه‌ی مسائل را در آرامش و با حرف زدن حل کنند (البته اغلب مشکلات را).
یکی دیگر از دلایل این است که بیشتر همسران، چندان وقتی برای هم نمی‌گذارند. دفترچه‌ی یادداشتشان پر است از قرار ملاقات‌هایی که خود را ملزم به انجامش می‌دانند اما برای نزدیک‌ترین شخص به خود، کمتر وقت می‌گذارند و فقط شعار می‌دهند که همه‌ی وقت ما متعلق به خانواده است!!!!! (این مورد در آقایان بیشتر دیده می‌شود) از طرفی حاضرند برای همه دوستان و آشنایان از خصوصی‌ترین مشکلاتشان بگویند ولی آنها را با همسرشان در میان نگذارند که اغلب نه تنها دردی را دوا نمی‌کند، بلکه گاهی در اثر راهنمایی‌های نابخردانه، اوضاع بدتر هم می‌شود! (این مورد هم در خانم‌ها بیشتر دیده می‌شود)؛اما دلیل دیگر اینکه بعد از گذشت چند سال از زندگی مشترک، فرزند یا فرزندانی پا به میان می‌گذارند که باعث می‌شود زوجها بیشتر وقت و عشق و علاقه‌ی خود را معطوف آنها ‌کنند و فراموش می‌کنند که باید برای همسر خود نیز وقت بگذارند و به او عشق بورزند، چرا که همان کودک، ثمره عشق به همسر است.
هنگامی که به آنها گفته می‌شود شما می‌توانید مثل روزهای اول زندگی‌تان با هم رفتار کنید، وقت بگذارید و عشق بورزید، سری تکان می‌دهند و می‌گویند: ای بابا! از ما گذشته! اما دوست داشتن و دوست داشته شدن زمان ندارد. کافیست به هم لبخند بزنید، با چشمهایتان حرف بزنید و بگویید دوستت دارم. عده‌ای فکر می‌کنند با داشتن این رفتارها و گفتن این حرف ها، مورد تمسخر دیگران قرار می‌گیرند یا اینکه شخصیت خودشان دچار خدشه می‌شود. فقط کافیست امتحان کنید و به همسرتان بگویید دوستش دارید نه تنها چیزی از شما کم نمی‌شود بلکه به پایداری رابطه‌ی عاشقانه‌تان می‌افزاید و یقین بدانید کسانی که شما را به خاطر ابراز عشق به همسرتان مسخره می‌کنند، افرادی تنگ‌نظر و کوتاه‌فکر هستند که بهتر است هرچه زودتر به رابطه با آنها خاتمه دهید.
از سوی دیگر جامعه نیز در این میان چندان بی‌تقصیر نیست، اگر زن و شوهری در خیابان همدیگر را ببوسند چشم ملت کاملاً بی‌ضلع می شود!!! حالا اگر همان خانم یکی از محارم دیگر مثل پدر یا برادر را ببوسد و یا همان آقا مادر یا خواهرش را ببوسد و در آغوش بگیرد هیچ ایرادی ندارد! قضیه یک بام و دو هوا اینجاست. متاسفانه جامعه‌ی ما به کلمه عشق، آلرژِی شدیدی پیدا کرده! (گاهی هم آنقدر شدت دارد که حتی مجبور می‌شویم نام "مرغ عشق" را در فیلمی به "مرغ مهر" تغییر دهیم)!!!!!!
به هرحال، زوج‌های محترمی که زندگی‌تان به سردی گراییده، لطفاً تا در اثر کاهلی در عشق‌ورزی کارتان به دادگاه خانواده نکشیده به هم ابراز عشق کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 21:2  توسط بهارک  | 

اگرچه از اولین روز مدرسه رفتنم سالهای بسیاری می گذرد، اما امروز با دیدن کودکانی که فارغ از هر غصه ای،کیفهایشان را در دست می چرخاندند و شادمانه وارد مدرسه می شدند،یاد اولین روزی که پشت نیمکت نشستم افتادم.

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها، شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مَردِ مَرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 12:45  توسط بهارک  | 

خرافات در میان اغلب مردم جهان و بویژه کشورهای آسیای شرقی رواج بسیاری دارد. ایرانی ها نیز از دیر باز اعتقادات و باورهایی داشته اند که گاه منشاء آنها نامشخص است اما در ادبیات ما کاملا مشهود است.اعتقاداتی چون افزایش دیوانگی بر اثر نگاه به ماه، پریدن پلک چشم و آمدن مهمان، پوسیده شدن پارچه کتان زیر نور ماه،برعکس افتادن کفش و رابطه آن با مرگ، شوم بودن آواز کلاغ و... .

اما موردی که برای خودم بارها پیش آمده این بوده: با دوستی یا دوستانی از جایی می آمدیم و خیلی معمولی در حال حرف زدن بودیم که یکدفعه شخصی به ماه نگریسته و بعد مثل جن زده ها به صورتم خیره شده و اعتقاد داشته که این کار شگون دارد. من که در این مواقع بیشتر می خندم و به نظرم کار مسخره ای است که از قوم عرب وام گرفته ایم. اما اگر شما هم اعتقادی دارید، شعر زیر به شما نشان می دهد که در هر یک از ماههای قمری باید به چه چیزی بنگرید:

محــــــرم زر اســـــت و صــــــفر آیــنه                ربیع نخست، آب و دیگر، غنم(گوسفند)

جــــماد نخستین به ســـیم سفــــید                 جـــماد دگر بر شخص محترم

رجب مصحف(قرآن) و ماه شعبان به گل              به ماه مبارک به تیغ و به دم(خون)

به شوال ســـبزه، به ذیقـــــعده طفـــل              به ذیحــــــجه دیدار زیبـــا صنم

پ.ن: تا حالا دقت نکردم توی چه ماهی بودیم که چنین اتفاقی افتاده! اما امیدوارم در ربیع الثانی نباشد!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:35  توسط بهارک  | 

خدایا بر داده و نداده و گرفته ات شکر

که داده ات، نعمت است

نداده ات، حکمت است

و گرفته ات،امتحان!

.

.

.

تمام لحظه ها زیبا هستند . این تو هستی که باید پذیرنده باشی و آماده تسلیم... تمام لحظه ها سرشار از نعمت اند. این تو هستی که باید توانایی دیدن داشته باشی..... تمام لحظه ها با نیایش همراهند. اگر همه را با سپاسی ژرف بپذیری هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد.

..خدایا،می دانم که پاسخ شکیبایی ام را به زیباترین صورت خواهی داد، باز هم تو را سپاس..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 20:34  توسط بهارک 

آدمی (دور از جون آدم!!) را می شناسم که در 33-34 سالگی ازدواج کرد، از ابتدا هم آدم مسئولیت پذیری نبود و بر خلاف تصور غلط عام که فکر می کنند ذات آدمها با ازدواج عوض می شود، نه تنها تغییر چندانی نکرد بلکه وضع بدتر هم شد. حالا پس از گذشت 4 سال زندگی مشترک و داشتن یک فرزند، هنوز عالیجناب!!!! شغل درست و حسابی ندارد، به یکی از شهرهای اطراف تهران نقل مکان کرده است و همسر بیچاره اش (البته من واژه دیگری را بکار می برم که در اینجا جایز نیست!!) در منزل پدر خویش ساکن شده تا بتواند کار کند!! و هفته ای یکبار به خانه مشترکشان می رود! کودک معصوم هم مثل توپ فوتبال میان خانه مادربزرگهایش رد و بدل می شود.

اما این آقای خوش غیرت!!! کَکِش هم نمی گزد و حتی زحمت سیر کردن شکم خود را هم نمی کشد، پس از برخاستن از خواب ناز در لِنگ ظهر، سلانه سلانه به خانه مادرش می رود و تقاضای صبحانه می کند و بقیه روز را هم در خانه دیگر اقوام سوخت گیری! می کند.

حالا یکی نیست به ... خان بگوید تو که عرضه نداری از پس خودت بر بیایی، چرا ازدواج کردی و از آن مهمتر یک کودک بی گناه را به این دنیا دعوت کردی؟! چرا برخی هدف مشخصی در این زندگی ندارند و یا می خواهند یک شبه، ره صد ساله بروند؟

به نظرم همسر این آدم، زیادی ... است، چون مساله تفاهم مقوله ای جداست. اگر من جای او بودم(دور از جون من، روم به دیوار!!) سریعا او را راهی قبرستان می کردم!! البته خوشبختانه مدت زیادی است که ندیدمش اما اگر ببینمش اولین جمله ام این است: خوش به غیرتت!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 21:22  توسط بهارک  | 

اگر بروی

"سراغ کلمات نمی روم

                                 واژه ها، خسته وبی حوصله می شوند"،

                                                                             شعر نمی شوند، ترانه نمی خوانند.

اگر بروی

پرنده ای می آید

                           " حوالی همین باغ روبه رو

                                                                         هیچ نمی خواند.

فقط می گوید:

                                               کو کو؟"

اگر بروی

کنارش تا ابد می نشینم

                                                       گریه نمی کند.

"دستش را می گیرم

                                                              گریه نمی کند.

به پایش می افتم

                                                                      گریه نمی کند."

شاید اتفاقی افتاده است

                                              "که شعر گریه نمی کند."

اگر بروی

           همه واژه ها

                                          گریه می کنند،آه می کشند.

اگر بروی

                            "دل دلیل می آورد" و

                                                                    عشق مویه می کند.

"با این همه

              جای خالی ات پر نمی شود.

                                                  نه با خیال ، نه با خاطره."

اگر بروی

                     دلتنگ می شوم

                                                   دلتنگ روزهای داشتنت،

                                                                                            روزهای  داشتن تو

اگر بروی

                  "باور می کنم"

                                                 گل ها همه پیچک اند

اگر بروی

آفتاب

         چشم در چشم من می دوزد

                                                سراغ تو را می گیرد

اگر بروی

            " برای این پنجره فرقی نمی کند

                                           باران ببارد

                                                       باران نبارد

                                                                          باران

                                                                                          باران "

اگر بروی

                       ابر پایین می آید از آسمان

                                                         فرو می ریزد در همه جویبارهایی

                                                                                 که از چشمم جاری می شود.

اگر بروی

                       سر می گذارم بر شانه مهتاب

                                                             که بی تو خاموش است

                                                                                              می گرید و می گریم.

اگر بروی

                     بهانه خوبی است

                                                   برای باران

                                                                      برای بارانِ چشمهایم

                                                                                                   که تا همیشه ببارد

اگر بروی

                       "گمان نمی کنم برگردد

                                                          پرنده ای که فقط

از دست تو دانه بر می چید" و

                                                       در چشمان تو پرواز می کرد.

اگر بروی

                       هیچ راهی

                                        مرا به جایی نمی برد

                                                                        همه درها را قفل می کنم

                                                                                      همه کلید ها را گم می کنم

اگر بروی

                          "شعری می نویسم

                                                      برای گل های مریم

شعری می نویسم

                                                          برای مرگ

شعری می نویسم

                                                           برای دیداری که اتفاق نمی افتد."

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 18:54  توسط بهارک  | 

شباهنگ در غروب سه شنبه ۱۷ مهر ماه ۱۳۸۶متولد شد و مانند هر کودکی با اشک و گریه ورودش را جشن گرفت اما طی این یک سال آنقدر از محبت دوستانم سیراب شد که بالید و چون کودکی بازیگوش به شیطنت پرداخت و گاهی از رفتارهای مغرضانه و تبعیض گونه رنجید و بغض گلویش را فشرد. شباهنگ، لایه بیرونی ذهن و چشم سوم من است.

  • مرهون الطاف همه دوستانی هستم که هر یک به نوعی مرا شرمنده خود نمودند و با اظهار نظرهای استادانه شان راهنماییم کردند. امیدوارم دوستی هایمان پایدار باشد.

پ.ن: اکنون در آرشیو مهر 86، تاریخ ارسال اولین پست 20/7/86 است زیرا به دلایلی کاملا شخصی، پستهای قبل از این تاریخ را پاک کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:17  توسط بهارک 

سفرهای درون شهری من هم داستانی شده! همیشه مترو برایم جای جالبی است چون با پدیده هایی روبرو می شوم که در طول مسیر سرگرمم می کند.

به درِ مترو تکیه دادم و به دو نفری که روبرویم بودند، نگاهی انداختم.از این جوانکهای مو سیخ سیخی و زیر ابرو برداشته که حالم ازشون به هم می خوره، گوشی mp3player هایشان را هم در گوش گذاشته بودند و عین اردک، گردن تکون می دادند؛ به این فکر کردم که نسل ما چقدر با اینها فرق داشت و اینها با این ریخت و قیافه هاشون پی چه چیزهایی هستند و ما پی چه بودیم!داشتم به این فکر می کردم که چطور می خواهند از پسِ یک زندگی بربیایند اینا که حتی عرضه درست لباس پوشیدن را هم ندارند... که به ایستگاه رسیدیم، مترو چندان شلوغ نبود اما کمی از در فاصله گرفتم تا عده ای سوار و پیاده شوند.

چند نفری سوار شدند، درهای قطار داشت بسته می شد که خانمی بدوبدو خودش را رساند، یکی از این آقایون که حس پتروس بودن بهش دست داده بود، برای جلوگیری از بسته شدن در، پایش را در قسمت میانی در گذاشت و در دوباره باز شد و خانم هم با کلی تشکر سوار شد. اما دیگه در بسته نمی شد.پتروس خان و یک آقای دیگه با کمک هم در را بستند و قطار حرکت کرد.

یادم افتاد باید تماسی می گرفتم و قراری را کنسل می کردم، سریع شماره را گرفتم و  بعد از کلی من کی ام و تو کی ای؟!! قرار لغو شد. در همین حین به ایستگاه مقصد رسیدم و باید پیاده می شدم اما حالا مگه در باز می شد.آقای پتروس خان سوال فرمودند پیاده میشین؟ با سر جوابش را دادم.لبش را گاز گرفت و با مشت و لگد افتاد به جون جعبه اهرم، مامور مترو هم از بیرون قطار را نگه داشته بود تا این در باز شود اما جعبه نمی شکست راننده مترو هم نمی توانست زیاد منتظر بماند.

اتفاقا یکی از آقایون هم قصد داشت در همان ایستگاه پیاده شود،به من گفت بیا از در میانی به واگن کناری برویم و پیاده شویم. اما از شانس ما در واگن قفل بود.خنده ام گرفته بود گفتم ایرادی نداره مجبوریم توی ایستگاه بعد پیاده بشیم، پتروس خان هم با کلی معذرت خواهی فرمودند که صلواتی هم نثار من کنید!!(البته منظورشان دشنام بود).در کمال ناامیدی بودیم که راننده محترم با چند بار زدن درها بالاخره در را باز کرد و ما پیاده شدیم و پتروس خان باز فرمودند اما این بار دیگر صلوات بفرستید.

سرم را تکان دادم و گفتم لطفا دیگه از این فداکاریها نکنید! فکر می کنم انتظار داشت ملت برای این کارهاش دست بزنند و هورا بکشند!

پ.ن: گاهی وقتها هم مترو علاوه بر وسیله سرگرمی و جابجایی برایم سرآغاز دوستی های ماندگار و ارزشمندی می شود.مانند دوستی من و زهرا باقری شاد عزیزم که همیشه به دوستی با او افتخار می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 20:53  توسط بهارک  | 

توی ترافیک صبحگاهی گیر کرده بودم، اتوبوس هم مثل همیشه پر از جمعیت بود ولی من با خیال راحت روی اولین صندلی قسمت خانمها نشسته بودم و تمام حواسم به یک پیشنهاد کاری بود و فارغ از دیگران، به گوشه ای از خیابان نگاه می کردم . توی ذهنم با خودم کلنجار می رفتم و قضیه را سبک و سنگین می کردم. ذهنم پر از معادلاتی بود که می چیدم و تجزیه و تحلیل می کردم و گاهی خطشان می زدم و گاهی هم حلشان می کردم.

حرکت اتوبوس خیلی کند بود، یک لحظه به خودم آمدم و دیدم چند دقیقه ای می شود که به یک نقطه خیره شده ام و جماعتی از این ملتِ بیکارِ فضول از زن و مرد هم به همان نقطه نگاه می کنند و سرک می کشند و می خواهند ببینند چه چیزی مرا مجذوب خودش کرده؛ راستش را بخواهید خودم هم به شک افتادم که نکند اتفاقی در آن نقطه از خیابان افتاده و من از بس غرق در افکارم بودم متوجه نشده ام اما دیدم هیچ چیز عجیبی به چشم نمی خورد و حتی کسی هم در آن نقطه از خیابان نیست.

از شما چه پنهان وقتی دیدم می شود مردم را به این راحتی سرِکار گذاشت، در جهت کارآفرینی برای این ملت فضول، شیطنتم گُل کرد و دوباره صورتم را به همان سمت برگرداندم و برای چند لحظه نگاهم را به همان نقطه متمرکز کردم و باز همان داستان سرک کشیدنها تکرار شد، از دست این جماعت خنده ام گرفته بود، خوشبختانه اتوبوس راه افتاد و آقایون و خانمهای محترم کنجکاو با حرکت اتوبوس، موج وار روی هم ریختند و احتمالا در دلشان مرا هم از ناسزایی بی نصیب نگذاشتند!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 18:16  توسط بهارک  | 

این روزها، بیشتر بانکهای دولتی و همه بانکهای خصوصی به سیستم مکانیزه مجهز شده اند و دریافت نوبت در بانکها کار چندان عجیبی نیست اما نانوایی مکانیزه دیگر خیلی نوبر است!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 23:8  توسط بهارک  | 

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب  ، شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران  باران ؛
"شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما  چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟"
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران  باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب، رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم  که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
" پر مرغان صداقت آبی ست"
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی، تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست، از تو می گیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو  دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و  مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
"من به چشمان خیال انگیزت معتادم  و دراین راه تباه عاقبت هستی خود را دادم "
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را، تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد به تو زیبایی را
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوه پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
"من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای  کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن، صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است، چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من  در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من  امپراتوری پر وسعت خود را هر روزشوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند، نام تو را می خواند "
گل قاصد آیا با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
" چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی"
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست، زندگی زیباییست
می توان  بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان از میان، فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما آیا  باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم، خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را  از سر شاخه به بانگ هِی هِی  می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را  از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم دشتِ سرشار ز سرسبزی رویاها را
من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز، چارفصلش همه آراستگیست
من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ، قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز، سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز این بر آورده درخت اندوه حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی که تباه گشت و گذشت  و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بَر گردید
دل من می سوزد که قناریها را پر بستند
و کبوترها را،  آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری،
تو توانایی بخشش داری.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 18:23  توسط بهارک  | 

چندی پیش سازمان ثبت احوال کشور اعلام کرد: آمار طلاق رو به افزایش است و برای جلوگیری از این بحران باید چاره ای اندیشید.

وقتی به بررسی علل طلاق می پردازیم؛ در کنار تمام علتهای گاه بی پایه و خنده دار و علتهای محکم و پایدار، موضوع تجدید فراش آقایون! دلیل اصلی اغلب طلاقهای چند سال اخیر است. متاسفانه ازدواج مجدد آقایان متاهل در قالب عقد موقت و دائم و حتی روابط مخفیانه آنها به شدت رو به افزایش است. صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم که در این زمینه از هیچ کوششی فرو گذاری نمی کند و آنقدر این موضوع را لطیف و رمانتیک نشان می دهد که حتی نسل پدربزرگ هایمان هم به سرشان می زند برای خود آستین بالا بزنند! مجلس هم که به اندازه کافی حق و حقوق آقایان را در این زمینه پاس می دارد!!!

برخی از این آقایان نامحترم، چنان با آب و تاب از شاهکارهای خود حرف می زنند و نفر دوم را یار (اصطلاح رایج بین آقایان تجدید فراش کرده!) می خوانند که انگار همسر اول برایشان بار بوده و چه زود فراموش می کنند که همسر اولشان در تمام سختی ها پا به پایشان آمده و حالا که آقایون دستشان به دهانشان رسیده، فیلشان هم یاد هندوستان کرده! و قید زن و فرزند را زده اند و دین و دنیایشان را به لذت کوتاه حیوانی فروخته اند.اگر هم سخنی گفته شود، فی الفور آیه می آورند و حدیث نازل می کنند که اسلام آزاد گذاشته!! آیا شما آنقدر بنده مقرّب شده اید که همه احکام الهی را اجرا کرده اید و فقط این یکی مانده است؟! اما براستی، آقایانی که قلبشان گنداب فساد شده در بیگانه به دنبال چه هستند که در همسرشان نمی یابند؟ لطفا یکی جواب منو بده!

اما خانمها هم در این زمینه بی تقصیر نیستند، منظورم خانمهایی است که لقب یار را از این آقایان گرفته اند.نگویید شما مقصر نیستید که از کوره در می روم!! اگر وقتی این آقایان به سمتتان می آیند،شما مقاوم بایستید و چون جغد بر خرابه های خانه دیگری، آشیانه نکنید، مردهای هوسباز هم پی کار خود می روند و جامعه و بنیان مقدس خانواده به ورطه نابودی کشیده نمی شود.بله! خانمهای نامحترم!شما هم مقصرید، بهانه حمایت مالی و عاطفی را هم نیاورید که در زمینه مالی، راههای سالم بسیاری برای کسب نان وجود دارد و در زمینه عاطفی هم می توانید با کسانی ازدواج کنید که به هر دلیلی همسرانشان را از دست داده اند و یا افراد مجرد، چرا مردهای متاهل را شکار می کنید؟!

دولت محترم هم بهتر است به جای اینکه درد را ایجاد کند و بعد فکر درمان باشد، به پیشگیری بیندیشد.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 18:35  توسط بهارک  | 

مراقب باشید شما بعد از خواندن این متن دیوانه نشوید!!

پزشكی در میان دیوانگان یک تیمارستان، مردي را ديد كه به نظر خيلي باهوش مي آمد .وي را صدا زد و با كمال ادب از او پرسيد:مي بخشيد آقا شما را به چه علت به تيمارستان آورده اند؟

مرد جواب داد : آقاي دكتر، بنده زني گرفتم كه دختري 18 ساله داشت روزي پدرم از اين دختر خوشش آمد و با او ازدواج كرد؛ از آن روز به بعد زنِ من، مادرزن پدر شوهرش شد و  چندي بعد دخترِ زنِ من كه زن پدرم بود، پسري بدنیا آورد كه نامش را چنگيز گذاشتند و چنگيز برادر من شد زيرا پسر پدرم بود اما از طرف دیگر نیز چنگيز نوه زنم بود،پس به نوعی نوه من هم مي شد و من پدر بزرگ برادر خود شده بودم.چندي بعد زن من نیز پسري بدنیا آورد و از آن روز، زن پدرم خواهر ناتني پسرم و حتي مادر بزرگ او شد؛ در صورتي كه پسرم برادر مادربزرگ خود و حتي نوه او بود؛ از طرفي چون مادر فعلي من يعني دخترزنم خواهر پسرم می شود بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام، ضمنا من پدر مادرم و پدربزرگ خود هستم، پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام.حالابا این وصف، اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد آيا كارتان به تيمارستان نمي كشيد؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 10:28  توسط بهارک  | 

ششم مهر، روز جهانگردی است؛ روزی که مانند بسیاری دیگر از مناسبتها در کشور ما فقط به نصب چند پوستر اکتفا می شود و بس! به همین بهانه، نیم نگاهی به استان یزد می اندازیم، شهری که پس از ونیزِ ایتالیا، لقب دومین شهر کهن و تاریخی جهان را به خود اختصاص داده ولی متاسفانه بسیاری از دانستن آن غافلند.

يزد، اين دردانه کوير که تلألو شگرفش از پس غبار قرنها، همچنان ديده نواز است، يکی از مراکز مهم فرهنگ و تمدن بشمار می رود و در بين سرزمينهايی که انسانهای يکجا نشين در پهنه آن عمری چندين هزار ساله را داشته اند، جايگاه خاصی دارد. در افسانه ها، بنای اولیه مناطقی از يزد مثلا ميبد را به سليمان نبی و يزد را به ضحاک و اسکندر و ابرکوه را به ابراهيم پيامبرنسبت داده اند و این امر نشان از ديرينگی تاريخ و فرهنگ اين سرزمين کهن دارد. هرچند که در بيان تاريخ، نمی شود به اين روايتهای افسانه وار تکيه کرد اما مجموعه اسناد پراکنده موجود در يزد نيز به سهم خود ميراث شايان توجهی از فرهنگ و تمدن کهن و ريشه دار را در اين سرزمين معرفی می کند. سکنی گزينی در اين ديار همزمان با آغازعصر کشاورزی در نقاطی همچون مهر پادين (مهريز)، فهرشان، پهره (فهرج) ، خورميش (خورميز)، ارد (اردکان)، شواز، قلاع موبدان (ميبد) صورت گرفته است.

يزد در دوره هخامنشی به ايساتيس مشهور بوده و مرحوم عبدالحسين آيتی محل آنرا در دامنه بلندی های مهريز ذکر کرده است، که هرفته و سريزد کنونی بازمانده آن است. در جغرافيای بطلميوس، ايساتيس در دوره هخامنشی از جايگاه استراتژيک و ارتباطی ويژه ای برخوردار بوده و دارای اهميت نظامی، راهداری و بازرگانی بوده است و تا زمان حمله اسکندر مقدونی نيز وجود داشته است.

واژه يزد، ريشه در يسن، يشت يا يزش، به معنای ستايش و نيايش در زبان فارسی ميانه دارد. يزد از يزدان به مفهوم پاک و مقدس و به معنی ذات خداوند نيز می تواند گرفته شده باشد : پس نام کنونی اين استان يادگاری است از دوره ساسانی و می توان آنرا شهر آفريننده خوبيها و پاکيها و شهر ایزد دانست.

مقبره سید رکن الدین، مقبره سید شمس الدین، آب انبار شش بادگیر، آتشکده یزدان، میدان امیر چخماق،باغ گلشن طبس،پیر سبز چکچکو،خانه لاری ها،دخمه زرتشتیان، رباط ساغند، زندان اسکندر، سرو کهن ابرکوه، غار چهار طاقی، قلعه مروست،قلعه ندوشن،مسجد جامع کبیر یزد،مسجد ريگ مجومرد،مجموعه باغ وزير حجت آباد رضوانشهر، مسجد شاه ولی،میدان و حمام خان،باغ دولت آباد،مسجد فهرج از اماکن دیدنی استان یزد به شمار می روند.

پ.ن۱: با وجود سرمایه های باستانی و تاریخی فراوان در ایران،کمتر جهانگردی جرات پیدا می کند پا به ایران بگذارد و دلیل آن کاملا مشخص است!

پ.ن۲: متاسفانه اماکن باستانی و تاریخی رو به نابودی است و مرمتی هم از سوی سازمان میراث فرهنگی صورت نمی گیرد و اگر کاری هم انجام شود بازسازی است نه مرمت!

پ.ن۳: دولت محترم، لطف را در حق ایرانیان فرهنگ دوست به کمال رسانده و بازدید از موزه ها را در روز جهانگردی، رایگان اعلام نموده است!!! 

پ.ن۴: واقعا چند نفر از شما می دانستید یزد،دومین شهر تاریخی جهان است؟ البته خودم هم تازه فهمیدم!اما متاسفانه هنوز یزد مرا نطلبیده!!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:18  توسط بهارک  | 

انتهای بهار شیراز...

سوار تاکسی که شدم، راننده به یُمن ورود من! صدای ضبطش را بلندتر کرد، آهنگی که می خواند را یادم نیست اما خواننده اش، یکی از همین خواننده های جدید وطنی بود که بیشتر جفنگیات می خواند نه ترانه، چون نه شعر پر معنایی داشت و نه خواننده جوان از صدای مطلوبی بهره برده بود، ریتم موزیکش هم مرا به یاد ترانه های روحوضی می انداخت! با خودم فکر کردم که این آقای محترم به جیب خود و هدر دادن هزینه که فکر نکرده، هیچ! بلکه لحظه ای هم به آزار گوش دیگران نیندیشیده و از قضا یاد یکی از همین خواننده ها افتادم که از بدِ روزگار با هم آشنایی ای هم داریم؛ یادم افتاد که چه هزینه هایی کرد برای ساخت یک آلبوم، از هزینه عکس گرفتن و خرید انواع لباسها و جراحی بینی و گونه تا ساخت شعر و آهنگ و کلیپ و...! دقیقا یادم هست که می گفت برای ساخت هر آهنگ، فقط 400 هزار تومان به آهنگساز داده، حالا برای بقیه کارها چقدر هزینه کرده بود، بماند! دست آخر هم چند آهنگ بی معنا و سبک و یک کلیپ مسخره (که البته خود و خاندانش کلی به آن افتخار می کردند)، نصیبش شد. آلبومی که رغبت نکردم حتی یکبار هم آن را بطور کامل گوش کنم و کلیپی که بر حسب اتفاق از PMC دیدم و به حرکات غیر عقلانی او خندیدم.

براستی چرا عده ای به صِرف اینکه پولی در بساط دارند، دست به کارهای عجیب و غریب می زنند و نامش را هنر می گذارند؟آیا مشهور شدن ارزش این همه هزینه کردن های بی ارزش را دارد؟چرا این هزینه ها را در جای مفیدتری خرج نمی کنند؟ براستی چرا؟

... ببخشید آقا، پیاده میشم!

از ماشین که پیاده شدم،روحم صیقلی شده بود از بس که سوهان خورد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 23:35  توسط بهارک  | 

در چند سال اخیر، سریالهای تلویزیونی ماه مبارک رمضان نیز قسمتی از سفره افطار و شام مخاطبان رسانه ملی را تکمیل می کنند. امسال نیز سریالهای :"بزنگاه، مثل هیچ کس، روز حسرت و مامور بدرقه" این رسالت را بر عهده گرفته اند.سریالهایی که اگر دقیق به آنها بنگریم، حرف چندانی برای  گفتن ندارند.

بزنگاه:

همانند سریالهای گذشته عطاران، از صحنه های پر بازیگر و البته شلوغ و ناآرام برخوردار است و همچون سالهای گذشته ماجرای پولی که گم شده و عده ای به دنبال آن می گردند، داستانی تکراری که متاسفانه از کارهای رضا عطاران، کلیشه ساخته است. نکته قابل توجه در سریال بزنگاه وجود آدم معتادی است که گاهی هوشش از دیگران بیشتر است و اصلا هم سعی نشده تا چهره منفی یک شخص معتاد و مشکلات او نشان داده شود(به جز در مورد طلاق) نکته منفورتر هم نشان دادن صحنه های استفاده از مواد مخدر(هر چند نه بطور مستقیم) و تریاک و لوازم استفاده از آن است که فکر نمی کنم کار چندان جالب و آموزنده ای باشد (اگرچه واقعیت جامعه است) چون بسیاری از نوجوانان و کودکان از بینندگان این سریال هستند و حتی اگر قصد بر این باشد که آموزشی هم در زمینه شناخت افراد معتاد یا مواد مخدر داده شود این راهش نیست و دَری دیگر باید جُست. در کنار این صحنه ها، گاه حرفهای نادرست و حرکات ناشایست هم بیشتر حس انزجار را تقویت می کند. در این میان بازی هنرمندانه کودک خردسالِ سریال را نباید نادیده گرفت.

مثل هیچکس:

در میان سریال هایی که امسال پخش می شود شاید اندکی جذابیت بیشتری داشته باشد.داستانِ خانواده ای سنتی در چارچوب آدابی سنتی و گاه دست و پاگیر روایت می شود، با بازیگرانی نام آشنا و بازیگرانی بی تجربه که البته نقشهای مهمی بر عهده ندارند. بازی حسین یاری نیز یادآور نقشهای مثبت گونه وی در دیگر مجموعه های اوست.تم اصلی سریال قصه چندان تازه ای نیست؛موضوع ارث و تقسیم آن و اختلاف بر سر آن که ماجرایی آشنا برای اکثر خانواده های ایرانی است.در این میان موسیقی زیبای سریال، ترانه نغز دکتر افشین یداللهی و صدای دلنشین احسان خواجه امیری حرفی برای گفتن دارد .

روز حسرت:

این سریال هم به نوعی در ادامه سریالهایی چون"او یک فرشته بود" و "اغما " ساخته شده، با این تفاوت که در آن سریالها شخصیتهای ماورایی، آدمهای پلیدی بودند که در کسوت نیکوکاران جلوه گر می شدند(مانند الیاس) اما امسال کمی قضیه فرق کرده و روح یک آدم خاکی نیکوکار دوباره به زمین بر می گردد و در همان جامه نیکی باقی می ماند.مساله اعتیاد هم که امسال گل سر سبد سریالها شده در این سریال به چشم می خورد. اعتیاد به کوکائین که اگرچه به طور آشکار استعمالش نمایش داده نمی شود اما همان اندک اشاره هم بی تاثیر نیست.

ماموربدرقه:

سعید سلطانی این بار کاری متفاوت از کارهای پیشینش ارائه کرده، اما او نیز از مساله اعتیاد غافل نمانده و نگاهی طنز گونه بدان انداخته است. داستان سریال نیز چندان حرفی برای گفتن ندارد، صحنه های تکراری و ماجراهای کِشدار که گویا فقط برای پر کردن زمان سی روزه، طراحی شده و هیچ هدف خاصی را  دنبال نمی کند.با بازیهای لوس و تکراری بهاره رهنما که دیگر نقش دختر دانشجو را بازی کردن، برایش دیر شده.

کوتاه سخن اینکه سریالهای امسال چنگی به دل نمی زند و احتمالا آخر ماه رمضان، همه آدمها مثبت می شوند و به یکباره اعتیادشان را ترک می کنند و گویی تازه از مادر زاده شده اند.

کاش مسئولان صدا و سیما تدبیری بیندیشند تا از اتلاف سرمایه های فرهنگی به این شکل و هدر رفتن وقت گرانبهای مردم جلوگیری کنند و ای کاش تولید کنندگان نیز کمی برای طرح موضوعات جدید و به دور از تکرار و تقلید کوشش نمایند تا دیگر شاهد یکنواختی نباشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0:21  توسط بهارک  |