تبليغاتX
شباهنگ

شباهنگ

خدایا،هرگز نگویمت دست من بگیر. عمریست گرفته ای ، مبادا رها کنی!

 

شما با دیدن این عکس یاد چه صحنه ای افتادید و چه حسی به شما دست داد؟

بنده که یاد جنگلهای اِستوایی افتادم و از شما چه پنهان که چندبار عکس را به دقت نگاه کردم تا مطمئن شوم، جانوری در آن سکنی نگزیده باشد!!

پ.ن: وقتی با سادگی هم می توان خوشبخت بود چه دلیلی دارد که هزینه گزاف بپردازیم و در ضمن کدام مبلغ هنگفت می تواند ضامن خوشبختی باشد؟!!! اگر هم که قصد، جلب توجه دیگران است؛ اینگونه کارها بیشتر تمسخر را بدنبال دارد تا جلب توجه! زیبایی در سادگی است و کسی که در خود احساس پوچی نکند نیازی به جلب توجه دیگران ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 20:44  توسط بهارک  | 

زندگی جاده است

جاده ای پر خم و پیچ،

جاده ای پر شیب و فراز،

زندگی جاده است

جاده ای که گاهی سر پیچی می رسد به دو راهی، به سه راهی

یا که یک راه مخوف، شاید هم به باغ بلور.

زندگی را باید رفت تا ته جاده ی آن

گاه آهسته، گاه باید تند

قدمهایت را بردار!

جاده زندگی را دور باید زد

جاده پیمودن آسان است،

اما گاه شرطی باید،

همراهی باید، همسفر، همدلی شاید

تا به دلتنگی، جاده طی نشود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 22:16  توسط بهارک  | 

در میان کوچه باران تند می بارد

هی فلانی

کوچه را دریاب

می توان بیخود شد امشب

 در میان باد

 یکه و تنها ،

 دست بر دامان        

آسمان بیرنگِ بی رنگ است

وای  اما

کوچه با من، ناله می خواند

 خواب، بیدار است

آب،

آتش بازی درد است

دیده ام با اشک خندان است

 با توام ای دوست

ناخدا اینجاست

تا خدا را در میان شعله و سرما

سر فرو گردد

 وای اما

کوچه با من، ناله می خواند

 عید نوروز است

ماهی ام در تُنگ، کوچه را می  دید

سفره تنها بود

سین، سراب مرگ رویاهاست

 ای خدایا

کوچه ام تنهاست

 من نشانی را ندارم

این کلام آخر ِ

امروز وفرداهاست

 کوچه اینجا هست

شیشه را بُگشای

در میان کوچه باران تند می بارد

 ای خدایا

کوچه ام تنهاست

 باد و باران هدیه ی

آن  خالق ِ زیباست

کوچه ِ من

چشم در راه است

 چتر من

بُگشا خودت را

کوچه تنها ست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:58  توسط بهارک  | 

پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
تا ببندی چشم ، کورت می کند
تا شدی نزدیک ،دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
*****
تا که یکشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه خوب خداست!
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟
گفت آری خانه او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده وبی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد
می شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
میتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بی الفبا حرف زد
میتوان درباره هر چیز گفت
می شود شعری خیال انگیز گفت....
*****
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر….

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 22:8  توسط بهارک  | 

برخلاف همیشه مترو خلوت بود اما جایی برای نشستن نداشت، گوشه ای ایستادم و غرق در افکار خودم به دیگر مسافران و تونلهای سیاه و تاریک نگاه می کردم و به این فکر می کردم که اگر اینها تونل وحشت بود چه می شد!! در تیر رس نگاه من، دختری ساده با قیافه و ظاهری معمولی ایستاده بود و نگاهش به سمت چند دختر دانشجویی بود که بیشتر به نظر می آمد از جشن عروسی برگشته باشند نه از دانشگاه !!و بلند بلند حرف می زدند و می خندیدند و معلوم نبود کدام بیچاره ای از استادان یا همکلاسی هایشان را به باد تمسخر گرفته اند. دخترک چهره معصومی داشت و گاه از خنده دانشجوها، لبخندی به لب می آورد. با خودم گفتم شاید با دیدن آنها به آرزوهایش فکر می کند، به روزی که او هم وارد دانشگاه خواهد شد. مترو نگه داشت و چند نفری سوار و پیاده شدند. دخترک خودش را به دانشجوها نزدیک کرد و از رشته و سن و سالشان پرسید و آنها با لودگی که از قشر دانشجو بعید بود به سوالاتش پاسخ دادند. در همین حین  موبایل دخترک زنگ خورد و جملاتی مثل "طلاق می خوام، دارم میام باطلش کنم، باشه شما حالا اجازه بدید من بیام"و... از زبان دخترک بیرون جهید، نگاهی بهش انداختم و با خودم گفتم طفلک با این سن کم و این قیافه معصوم لابد گیر آدم ناجنسی افتاده! تلفنش را که قطع کرد شروع کرد به توضیح دادن برای آن دخترها که "صیغه مردی از اقوام شده ام و حالا نمی خواهمش و این کسی که زنگ زد محضردار بود و می گفت بیا که فسخ کنم و خودم صیغه ات می کنم و ..." بعد هم چند حرف رکیک زد و چند حرکت ناشایست از خود نشان داد.

 باورم نمی شد این همان دخترک معصومی باشد که چند لحظه پیش دلم به حالش سوخت و کلی برایش توی دلم دعا کردم که خلاص شود، حالا از او بدم می آمد، دیگر برایم جرثومه فساد شده بود ، حس کردم چقدر ازش متنفرم،احساس می کردم وجودش هوای مترو را متعفن کرده، خوشبختانه به مقصد رسیدم و پیاده شدم اما باز هم فکر کردم چه سن کمی داشت و چه دنیای کثیفی.تلنگری به خودم زدم و گفتم هیچوقت روی ظاهر کسی قضاوت نکن!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 21:36  توسط بهارک  | 

چند وقتی است که شرکت مخابرات، تعرفه پیامک های فارسی را پایین تر از پیامک های انگلیسی تعیین کرده است تا به تصور خود زبان فارسی را پاس دارد اما خود همچنان به ارسال پیامک صورتحساب به زبان انگلیسی اقدام می کند؛ از سوی دیگر مردم نیز برای اینکه بتوانند پیام خود را در حداقل ممکن ارسال کنند، دست به تولید واژه می زنند مثلا زنگ می زنم(تماس می گیرم) را می زنگم می نویسند یا مجبور به حذف حروف اضافه همچون را و از و... می شوند. همچنین کلمات و حروف را به هم می چسبانند و گاه یک کلمه طولانی و عجیب و غریب تولید می شود که  چند ثانیه ای وقت می گیرد تا معنایش درک شود.خلاصه اینکه پیامک های فارسی نه تنها مشکل پاس داشتن زبان پارسی را حل نکرد، بلکه بر آسیب دیدگی آن افزود.

پ.ن1: بنده خود نیز در این مورد مصداق ضرب المثل "رطب خورده کی کند منع رطب" هستم.

پ.ن2: قضیه کوتاه شدن پیامکها مرا یاد تلگراف جوانکی انداخت که به پدر تلگراف زد:"من کاظم پول لازم" و پدر پاسخ داد:"من تراب وضع خراب".

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 15:30  توسط بهارک  | 

دوستی پرسید: فلانی جنبه نقد شدن و انتقاد شنیدن را داری؟ گفتم: چرا که نه، انتقادی که باعث شود نیم نگاهی به خود بیفکنم و رفتارم را اصلاح کنم به دیده منت می پذیرم و تو را نیز سالها سپاس می گویم.

دوست محترم که گویی انگیزه و جسارتی یافته بود شروع کرد به سخنوری و طرح چند پرسش عجیب و غریب و بعد هم تصاویر خیالی ذهنش را بر دایره گفتار ریخت و سپس به بیان افسانه وهم انگیزی که از من در ذهنش ساخته بود، پرداخت. در این میان از تهمت و گاه توهین نیز لحظه ای غافل نماند تا معجون سخنانش کامل شود!

یقین دارم که در حین بیان خطابه اش، سعی می کرد به نوعی خود را راضی کند و به خود بقبولاند که حرفهایشان بی کم و کاست درست است و جوابهای معقولانه من شطحیاتی بیش نیست و این از پافشاری اش بر سخنانی که با عقل جور در نمی آمد کاملا مشهود بود.

اما از آنجا که خداوند به بنده عنایت فرموده و عُصاره حاضر جوابی را نیز به همراه گِل بنده سرشته، من نیز غافل نماندم و خدمت ایشان عرض کردم نیازی ندارم حرفم را به کسی اثبات کنم و حالش را هم ندارم که کسی بخواهد حرفش را به من بقبولاند و هر انسانی آزاد است تا هرگونه و به اندازه وسع عقلش (که الحمدلله هیچکس هم کم ندارد برخلاف زیبایی و مال که همه می نالند کم دارند!!! و خداوند ظاهرا فقط در عقل انصاف به خرج داده و به همه زیاد عطا فرموده!!!!چون هیچکس از کمی آن نمی نالد!) بیندیشد و رفتار کند و سخن بگوید بدون حق توهین به دیگران.

اما این دوست بزرگوار که اتفاقا خود را از روشنفکران زمانه هم می داند، غافل است از اینکه هنوز اندر خم معنای نقد و تفاوت فاحش آن با توهین و تهمت مانده است.

دوست گرامی اگر قرار باشد همه افراد چون حضرتعالی یکدگر را به بوته نقد ببرند، شک نکن اندک زمانی نمی گذرد که هیچ بنی بشری جان سالم بدر نخواهد برد و همه بر سر انتقاد سازنده! جان یکدگر را خواهند گرفت.

پ.ن1: دوست بزرگوار، قصد من از نوشتن این یادداشت به هیچوجه توهین به ساحت جنابعالی نیست، فقط خواستم به شیوه خودتان و البته بسیار محترمانه تر به بوته نقد برده شوید تا شاید اندکی و فقط اندکی به خود آیید و پیش از آنکه به معایب دیگران چشم بدوزید، گوشه چشمی به خود اندازید و قبل از آنکه با انگشت اشاره عیب دیگران را با تصورات واهی به رخ بکشید، متوجه سه انگشتی باشید که خودتان را نشانه گرفته اند. فراموش نکنید که همه افراد چون من سعه صدر ندارند پس در انتقاد از دیگران کمی محتاط باشید.برایتان آرزوی روزهایی خوش همراه با نگرشی نوین دارم.

پ.ن2: دوستان عزیزی که این یادداشت را می خوانید، لطفا تحت تاثیر تعصبات دوست گرایانه نسبت به من قرار نگیرید و محترمانه نظر بدهید.

پ.ن3: لطفا از پرسیدن سوال تکراری: او کیست؟ خودداری فرمایید زیرا شناختن یا نشناختن ایشان دردی از شما دوا نخواهد کرد.حتی شما دوست عزیز!

پ.ن4: انتقادات محترمانه شما را با روی باز می پذیرم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 15:54  توسط بهارک  | 

و اعتراف قشنگ است اگر چه با تاخير 

پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگير

پرنده بودم اما حوای باغ زمين

از آسمان بلندم کشيده بود به زير

پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر

پرنده بودم آری ولی عليل و اسير

                 *

چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد

که خط گمشده‌ام را بياوری به مسير

و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی

به سمت باز افق‌های روشن تقدير

                ***                

ميان اين من حال و تو ای من پيشين

تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير

گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت

ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير

به راز عشق بزرگی وقوف يافته‌ام

مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقير

پرنده‌ام اينک يک پرنده آزاد

پرنده‌ام آری يک پرنده ...

بهروز یاسمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 15:56  توسط بهارک  | 

بیست‌ویکم شهریور را روز سینما نام‌گذاری کرده‌اند. واژه‌ای که در چند سال اخیر معنای خود را تا حدودی در کشور ما از دست داده است. سینما بخشی از فرهنگِ یک ملت را عرضه می‌کند که متاسفانه در کشور ما، عده‌ای از علما آن را زائد و غیر ضروری اعلام کرده‌اند! چند سینما طی یکی- دو سال اخیر بسته شده‌اند که دلیل آن را هم استیجاری بودن ساختمان‌ها و یا کم‌مخاطب بودن آن‌ها عنوان کرده‌اند. یکی از دلایل کاهش افرادی که به سینماها می‌رفتند را می‌توان، کاهش و فقدان فیلم‌های خوب دانست و مهم‌تر از آن قیمت گزافِ بلیط سینما که مزید بر علت می‌شود.؛ از سوی دیگر نیز تکثیر غیر مجاز و باصطلاح قاچاق CD فیلم‌های روی پرده و گاه اکران نشده نیز دلیلی است تا مردم ترجیح دهند دور سینما را خط بکشند. البته در این میان فیلم‌هایی مانند "اخراجی‌ها" و "همیشه پای یک زن در میان است" باعث می‌شوند که در مقطع زمانی خاصی مخاطب بیشتری به سالن‌های سینما کشیده شوند. اما این کار نیز چاره‌ساز نخواهد بود زیرا نمی‌توان یک فیلم را بیشتر از مدت خاصی نمایش داد، حتی اگر این کار هم صورت بگیرد باز هم فقط در روزهای آغازین نمایش با مخاطبان زیادی روبرو خواهند شد. اما نکته‌ی قابل توجه و قابل تحسین، راه‌اندازی مجدد سینما آزادی است که با امکاناتِ کامل و سالن‌های مجهز از بهمن‌ماهِ سال گذشته (هم‌زمان با جشنواره‌ی فیلم فجر) فعالیتِ خود را از سَر گرفت. سینمایی که بیشتر از یک سینماست و ارزش چندبار رفتن را دارد. به هر روی امید است راهکارهایی در جهت حفظ همین چند سینما و مهم‌تر از آن در راستای تولید فیلم‌های پُرمعنا صورت بگیرد تا همچنان شاهد صف‌های طولانی مخاطبان در جلوی سینماها در تمام طول سال باشیم، نه فقط در زمان برگزاری جشنواره‌ها.

روز سینما بر همه‌ی دست اندرکاران سخت‌کوش سینمای ایران مبارک.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:58  توسط بهارک  | 

از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی
:
سحری بود و هنوز،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : های
!
بسرای ای دل شیدا، بسرای
.
این دل افروزترین روز جهان را بنگر
!
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای
!
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،

روح درجسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغک تنها، بسرای !
همه درهای رهایی بسته ست،

تا گشایی به نسیم سخنی، پنجرها را، بسُرای !
بسُرای

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم
!
در افق، پشت سراپرده نور

باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز .
غنچه ها می رسد باز،

باغ های گل سرخ،
باغ های گل سرخ،
یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !
چون گل افشانی لبخند تو،

در لحظه شیرین شکفتن !
خورشید
!
چه فروغی به جهان می بخشید
!
چه شکوهی
... !
همه عالم به تماشا برخاست
!
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم
!
دو کبوتر در اوج،

بال در بال گذر می کردند .
دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .
مرغ دریایی، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور
چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،
در سراپرده دل
غنچه ای می پرورد،
-
هدیه ای می آورد -
برگ هایش کم کم باز شدند
!
برگ ها باز شدند
:
یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش
!
با شکوفایی خورشید و

گل افشانی لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبی و مهر،

خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :
 
دوستت دارم  را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !
***
این گل سرخ من است
!
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،

که بری خانه دشمن !
که فشانی بر دوست
!
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست
!
در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید .
تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو
!
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو !
 
دوستم داری را از مـن بسیار بپرس
!
دوستت دارم را با من بسـیار بگـــــو !

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 16:6  توسط بهارک  | 

باز هم نتایج کنکور اعلام شد و عده ای ناامید و سرگردان و ناراضی پشت درهای سازمان سنجش تجمع کردند. عده ای از داوطلبان که یکسال از عمرشان را به امید ورود به دانشگاهها گذراندند و با رتبه هایی بسیار عالی در هیچ دانشگاهی پذیرفته نشدند!!و حالا انگشت حسرت بر دهان بر روزگار هدر رفته شان افسوس می خورند. افسوس عمری که دیگر بر نمی گردد و جواب سازمان سنجش این است: هیچ اشتباهی نشده ما 100% مطمئنیم(به ظاهر دست اندرکاران سازمان سنجش و حتی سیستم های کامپیوتری آنها همگی از خطا مبرّا هستند!!!!!!!)فقط چون سهمیه بومی افزایش یافته، این اتفاقات افتاده!

واقعا مسئولان مربوطه به همین راحتی با سرنوشت و آینده جوانان این مرز و بوم بازی می کنند، هرگاه بخواهند سهمیه ها را تغییر می دهند و هرگاه که اراده کنند عده ای را جایگزین رتبه های برتر می کنند(در این میان فقط 10 نفر اول هر رشته شانس می آورند که رتبه هایشان به قیمتهای گزاف فروخته نمی شود).

تا به کی باید در این بی سامانی نظام آموزشی غوطه ور باشیم؟آنوقت می گوییم چرا افسردگی در میان جوانان رو به افزایش است و می خواهیم درصدد رفع آن گام برداریم؟

 پ.ن: ۱-دوستان عزیزی که با رتبه های خوب پذیرفته نشدید، غصه نخورید؛ فکر نان کنید که در این مرز پرگوهر بی گوهر خربزه آب است.آن سوی درهای دانشگاه هم هیچ خبری نیست!این را زمانی که پای مبارکتان را داخل صحن دانشگاه گذاشتید خواهید فهمید و آنوقت به حرف من می رسید!

۲- یک تبریک ویژه هم به یزدیهای عزیز که امسال هم توی کسب بیشترین درصد قبولی مثل چندسال اخیر اول شدند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 22:14  توسط بهارک  | 

 راز عشق در تواضع است
اين صفت به هيچ وجه نشانه تظاهر نيست
بلکه نشان دهنده احساس و تفکر قوي است ـ ميان دو نفري که يکديگر را دوست دارند ـ تواضع مانند جويبار آرامي است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه مي دارد.

  راز عشق در احترام متقابل است
احساسات متغيرند اما احترام دو نفر ثابت مي ماند
اگر عقايد شريک زندگي ات با عقايد تو متفاوت است،با احترام به نظرياتش گوش کن
احترام باعث مي شود که او بتواند خودش باشد.

 راز عشق در اين است که به يکديگر سخت نگيريد
عشقي که آزادانه هديه نشود اسارت است.

 راز عشق دراين است که هر روز کاری کني که شريک زندگي ات را خوشحال کند
نگذار که جويبار محبت از کمي باران بخشکد.

 راز عشق در اين است که حقيقت اصلي عشق يعني تفکر را از ياد نبري
آيا يک رابطه دراز مدت مهمتر از اختلافات کوچک و زود گذر نيست ؟

 راز عشق در اين است که رابطه تان را مانند يک باغ، با محبت تزئين کنيد
بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه را بکار که زيبائي  برويد
ضمناً فراموش مکن که باغ را بايد هرس کرد
مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرز عادت شود
برای اينکه عشق همواره با طراوت بماند بايد به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد

 راز عشق در خوش مشربي است
شوخي با ديگران را فراموش نکن در ضمن مراقب شوخي هایت باش
شوخي نا پسند نکن ـ شوخي بايد از روي حسن نيت باشد نه نيشدار

 راز عشق در اين است که مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي و صبر کني تا خونسردیت را دو باره بدست آوري
با اينکه احساس جلوه الهام است اما شخص عصباني نمي تواند چيز ها را با وضوح درک کند
قلبت را آرام کن
تنها به اين وسيله است که مي تواني چيزها را آنگونه که هستند دريابي

 راز عشق در اين است که طرف مقابلت را تحسين کني
هرگز با فرض اينکه خودش اين چيز ها را مي داند از تحسين غافل نشو
مشکلي پيش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نيت بگويي دوستت دارم
گر چه احساسات بشري به قدمت نسل بشر است ـ اما کلمات تازه و جوان خواهند ماند

 راز عشق در اين است كه بيشتر با نگاه حرف بزني زيرا چشم ها پنجره هاي روح هستند
اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کني مثل آن است که پنجره ها را با پرده زيبايي بيارايي و به خانه گرمي و جذابيت بخشي

 راز عشق در اين است که وقتي پيشنهادي به ذهنت ميرسد براي نياز خودت به بيان آن فکر نکني ـ بلکه به علاقه ديگري به شنيدن آن فکر کني
اگر لازم بود حتي ماه ها صبر کن تا آماد گي شنيدن آنچه را که ميخواهي بگویی پيدا کند

 راز عشق در اين است که هيچکدام خود را معلم ديگري ندانيد
به عبارت ديگر از اينکه ميتوانيد از يکديگر ياد بگيريد سپاسگزار باشيد

 راز عشق در اين است که در سکوت دست يکديگر را بگيريد ـ
کم کم ياد ميگيريد که بدون کلام رابطه برقرار کنيد

 راز عشق در اين است که شريک زندگي ات را با طناب نياز مبند ـ
گياه هنگامي رشد می کند که آزادانه از هوا ونور آفتاب استفاده کند ـ

 راز عشق در اين است که به عشق بيشتر از يکديگر احترام بگذاريد ـ
زيرا عشق هديه ازلي خداوند است ـ

 راز عشق در اين است که
هنگام سوء تفاهم فقط به اين فکر نکني که طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است

 راز عشق در اين است که
از يکديگر انتظارات بي جا نداشته باشيد
ذهنت را بر ارزشهائي متمرکز کن که شما را به يکديگر نزديکتر ميکند ـ
نه بر مسائلي که بين شما فاصله مي اندازد
 راز عشق در اين است که
حس تملک را از خود دور کني
در حقيقت هيچ کس نمي تواند مالک کسي شود ـ
در عوض به راه حلي فکر کني که در آينده از بروز چنين سوء تفاهم هايي جلوگيري کني

 راز عشق در اين است که 

باور ها آرمان ها و اهدفتان را با يکديگر در ميان بگذاريد

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 20:41  توسط بهارک 

چند وقتی است که در ناوگان حمل و نقل شرکت واحد، چشممان به جمال اتوبوسهای بخش خصوصی هم روشن شده، اتوبوسهایی که تنها فرقشان با اتوبوسهای بخش دولتی در ریالی بودن است و لا غیر! خودروهای بزرگ ملی!! که دقیقا همان مسیر اتوبوسهای سابق را طی می کنند و آن اوایل برای دلخوش کردن مردم وسیله سرمایشی و گرمایشی هم داشتند که بعد از مدتی ناپدید شد؛ در شلوغ بودن  و آویزان شدن مردم همچون گوشت قربانی از میله های اتوبوس هم چندان تفاوتی با سایر اتوبوسها ندارند.اما چیزی که توجهم را جلب کرده و برایم سوال شده، کاغذی است که معمولا بالای سر راننده چسبانده اند و رویش نوشته شده: کرایه نقدی.... تومان/ریال!! من منظور از کرایه نقدی را نمی فهمم!! مگر قرار است کسی برای پرداخت کرایه خود چک یا سفته بدهد یا  مبلغ آن را قسطی پرداخت کند که نوشته اند نقدی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 13:50  توسط بهارک  | 

خدایا کمکم کن زمانی که می خواهم در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم کمی با کفش های او راه بروم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 13:30  توسط بهارک 

پا که در دادگاه خانواده می گذاری، چیزی که بیش از همه عذابت می دهد چهره معصوم کودکانیست که همراه پدرها و مادرهایشان آمده اند تا زندگی مبهم آینده را رقم بزنند. کودکانی که فارغ از آینده موهوم با یکدیگر به بازی و خنده می پردازند و قانون و مهریه و حضانت در دنیای کودکانه شان جایی ندارد. آنها نمی دانند که باید روزهایی را بازیچه خودخواهی پدران و مادرانشان شوند، پدران و مادرانی که آسودگی خود را بر آینده فرزندان بیگناهشان ارجح می دانند. حکم که داده شود، معلوم می شود این عروسکها سهم که خواهند شد، چندی که می گذرد می فهمند دعوا یعنی چه؟ طلاق چه مفهومی دارد؟ و آنگاه از دوستانشان دور می مانند به خاطر کمبودی که در زندگیشان حس می کنند. کودکانی که زود بزرگ می شوند تا بفهمند در دعوای والدینشان چه نقشی داشته اند؟ و تاسف بار تر این که پس از مدتی پدر یا مادری که بازی را برده و عروسک را سهم خودش کرده از بازی خسته می شود و سرزنش و شماتت را بر سر کودکی می ریزد که ناخواسته پا به گیتی گذاشته، کودکی که روزی میوه عشق و ثمره بهترین لحظات پدر و مادر نامیده می شد، حالا به فردی مزاحم تبدیل شده است که مانع زندگی پدر یا مادر است. کودک معصوم پناه می برد به تنهایی خویش و بزرگ می شود!! و دردا که گاهی بزرگ شدنشان گران تمام می شود، به قیمت جانشان!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:43  توسط بهارک  | 

درهاي زندگي بسته نيست همچنان كه ماه هيچگاه
بخواب نميرود
همچنان كه نفس تو از عشق آغاز ميشود و به گلي
در تپه هاي بهشت ميرسد.
درهاي زندگي  هميشه باز است همچنان كه آفتاب
هر روز در پيراهن تو ميتپد،پنجره قلبت را باز
بگذارعطري زيبا ميخواهد به ديدار تو بيايد.
دفتر چه خاطراتت را باز كن و سطر هاي سرد و
برهنه را بخوان،حتماً مرادرآخرين سطر خواهي
يافت كه به همراه كبوتر ها به تو خيره شده ام.
مرا در ساقه يك شبدر گمنام و در ريشه هاي يك
گندم مهربان بخوان،من در بالهاي يك سينه سرخ
خانه دارم من هر روز به هوا و آبهايي كه در زير
پاي تو ميگذرند سلام ميفرستم من سالها پيش از
آنكه زمين با خورشيد دوست بوده با تو دوست
بوده ام اگر همه دفتر هاي جهان هم مال من باشند
نميتوانند حرفهايم را برايت بنويسنداگر همه
روز ها مال من باشند  اگر همه شبها را در كاسه
من بريزند  اگر همه درختان بخاطر من مداد شوند
باز هم نميتوانم گوشه اي از نگاه ترا بسرايم.
دلم در سينه ميتپد و حرفهايم از دهان تو بيرون
مي آيد من بي تو يك قطره اشك نارسم.
درهاي زندگي بسته نيست چون تو هر روز گلهاي
آفتابگردان را به احوالپرسي من ميفرستي
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 22:9  توسط بهارک  | 

اگر درصحنه زندگي به ناگاه يکي از سيم هاي سازت پاره شد آهنگ زندگي را آن چنان ادامه بده که هيچ کس نداند بر تو چه گذشته است !
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 0:33  توسط بهارک 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 21:23  توسط بهارک  |