باید از اینجا رفت،
نه فقط از اینجا ؛
- که ازین رفتن بی حرکت و از هرچه سکون باید رفت-
حرفم از رفتن از "اینجا" نیست ،
هرکجا "اینجا" نیست .
آنچه اینجا به میان است،
ز درون پیدا نیست !
رفتن از قالب عشق و رفتن از شط عبور ؛
گر ازین دو بتوانی رفتن ، رفتنت معنا نیست !
صحبتم رفتن از هجرت بی معرفتی است ،
به درون باید رفت ، شاید ؛
- از درون باید رفت !
من که خود گفته خود نابلدم پس چه کنم ؟
"رفتن" من به کجاست ؟
: - اینکه "این" بودم و "آن" یک بشوم ؟!
- اینکه سرمایه عمرم برود تا بروم ؟!
- اینکه "افسانه" رفتن بشود همره من تا بروم ؟!
- یا که اصلا بگذارید ، بگویم که دلم خواست کجاها بروم ...
(شاید این خواستنم خواست که آخر بروم !؟)
: من به یک دهکده در دورترین نقطه دور ،
ته آن جاده که از روز ازل، اول بود !
[پیش دهقان صبور ،
مردی از جنس غرور ،
که دل غمزده اش گهگاهی ،
می کند یاد ز ایام سرور ،
و درین بی مهری دلش از هرچه بلاخیزی دور]
و درآن دهکده یک کلبه کوچک ، پر نور ،
پر از احساس ، ز شور ،
من به آن کلبه می اندیشم هنگام عبور ،
به گواهی دلم ، یک نفر آنجا هست ،
پر از "اشعار شعور".
حال این شعر ز چیست ؟
شور شاعر ز کجاست ؟
اصلا آن شاعر کیست ؟
نسبتم با او چیست ؟
یا دگر ...
- ناگهان یک آوا ، می رسد از نزدیک :
تو چه خواهی گفتن ؟!
سر صحبت با کیست ؟!
اهل "رفتن" هستی ؟!
دیگر "افسانه" ز چیست ؟!
مثل اینکه ناگاه ،
می خوری سیلی محکم از باد،
من به خود می آیم ! ..؟..!
بین "افسانه" و "شعر" و "رفتن" ؛
چون پری آویزان !
برگ زردی ریزان !
که نسیم سردی ، که نه بالا ببرد ، نه زمینش بزند ؛
ماندم و ماندن من طول کشید ..
ولی انگار ازین فاصله می ترسم من !
- دوقدم مانده به خاک ،
- سالها تا افلاک ...
؛ این یکی می دانم ،
دوقدم تا به عقب رفتن را راهی نیست !
(بارها تجربه کردم ، هنری در آن نیست !!)
پس به وجدان شعورم گویم :
شعر از آن تو هست ،
تا که "افسانه" تو زنده شود ؛
با "رفتن"!]
می روم تا که به افلاک سلامی بکنم ،
من در افلاک "خود"م را بینم ،
(بین جمع خودمان می ماند ؟؟؟)
خودآ را بینم ...
بروم پس بروم زود ،
خودآ آنجایی ؟؟؟
گر به افلاک رسم ، خواهم خواند
همه را خواهم خواند
آری ، آری ، "شعر" هم خواهم خواند
چون که او بامن ماند ، تا مرا اینجا راند ...
شعر یعنی :
به احساس خدایی "رفتن"
"رفتن" اینک یعنی :
به "خود" آغشته شدن ،
به زمان و به مکان طعنه زدن ،
به دهان مهر زدن ، به درون نعره زدن.
رفتن اکنون یعنی :
قافیه باختن و دربه دری !
پس به امید خدا ،
من رفتم..