تبليغاتX
شباهنگ

شباهنگ

خدایا،هرگز نگویمت دست من بگیر. عمریست گرفته ای ، مبادا رها کنی!

اگرمن جای او بودم
همان يک لحظه ی اول
که اول ظلم را می ديدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زيبايی و زشتی
بروی يکدگر،ويرانه می کردم


عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسايه ی صدها گرسنه،چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم
نخستين نعره ی مستانه را خاموش آن دم بر لب پيمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می ديدم يکی عريان ولرزان،ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين
زمين وآسمان را واژگون،مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سرا پای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بعرش کبريايي، با همه صبر خدايی
تا که می ديدم عزيز نا بجايي، ناز بر يک ناروا خاری می فروشد
گردش اين چرخ را وارانه،بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم
همين بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاريهای اين مخلوق را دارد!
وگرنه من بجای او چو بودم
يک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:40  توسط بهارک  | 

دست بر قضا کارم به یکی از ادارات افتاد. در بدو ورود پس از اینکه نگهبان مربوطه کلی سین جیمم کرد که چرا آمدی و آمدنت از بهر چیست و نامه مربوط به مدیر کل را باز کرد و چندبار زیر و رو کرد (بتازگی نگهبانها نایب مدیر کل شدند) مرا به دایره ارشاد آن اداره راهنمایی کرد و گفت اگر مسئول آن واحد اجازه دهد به شما برگه عبور می دهیم. وارد اتاقک ارشاد که شدم مرد جوانی را دیدم و بعد از عرض ادب گفتم که لطفا امر بفرمایید تا به بنده برگه عبور بدهند. آن آقای نسبتا محترم که فکر کنم فراموش کرده بودند نباید نگاهشان به نامحرم بیفتد سر تا پای بنده را برانداز کردند و بعد با قیافه ای حق به جانب گفتند خانم رنگ لباس شما نامتعارف و مغایر با امنیت اخلاقی است. (منظورشان بلوز سبز رنگی بود که زیر سارافون مشکی ام پوشیده بودم) با خنده گفتم سبز چه تضادی با امنیت اخلاقی دارد؟ مگر اسلام نگفته که رنگ شاد بپوشید؟ حضرت آقا که اتفاقا لباس خودشان هم سبز روشن بود نگاهی به مقنعه من کردند و چون ایرادی ندیدند فرمودند: پس کمی عقب بروید ببینم مانتویتان بلند است؟ با خونسردی تمام گفتم: بله اتفاقا در میان تمام مانتوهایم همین یکی بلند است! آن آقا که به گمانم فهمیده بود روی من بیشتر از این حرفهاست گفت: ناخنهایت هم که لاک دارد! این بار نگاهی عاقل اندر سفیه به او کردم و ناخنهایم را به او نشان دادم و گفتم شما روی ناخن من لاک می بینید؟ و با ناخن انگشت سبابه ام روی ناخن شستم کشیدم و گفتم اگر لاک بود حتما خراشیده می شد و یا از بین می رفت. آن آقا که دیگر مطمئن شده بود اگر ادامه دهد به جایی نمی رسد گفت: خواهش می کنم بفرمایید برگه عبور بگیرید!!!! 

پ.ن: ورود بنده تقریبا ۱۵ دقیقه طول کشید و امضای نامه که مدیر کل آن سازمان انجام دادند و انصافا مرد شریفی بودند فقط ۵ دقیقه طول کشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:21  توسط بهارک  | 

حکایت ما چیست؟

این روزها

همدردی توهین است!

گاه  فراتر از دشنام!

پرخاش، دودخون شده است

در رگهای تاریک حیات!

صدف گوشهایم

همه لرزشهای دریا را بی تحاشی می گیرند!!

حکایت ما چیست؟

ما را از مدوز شدن و خشم اله می ترسانند؟

وه که نمی دانند همه گورگونیم!

و ما چه غافلانه بر سر باختن

عقلمان!

دلمان!

عشقمان!

داو می کنیم!

حکایت ما چیست؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:32  توسط بهارک  | 

پس از شنیدن خبر توقیف برخی از مجلات و روزنامه ها، خبر بازگشت نشریه گل آقا به دنیای مطبوعات بسیار خوشحال کننده بود.

پوپک صابری فومنی فرزند زنده یاد کیومرث صابری (گل آقا) اعلام کرد: این نشریه ابتدا به صورت دو هفته نامه چاپ خواهد شد و سپس  مانند گذشته به صورت هفتگی در می آید و همچنان از خط مشی گذشته پیروی می کند البته در شکلی جدید و با صفحاتی برای جوانان.

برای همه دست اندرکاران این نشریه آرزوی موفقیت می کنیم.راه کیومرث صابری عزیز پر رهرو باد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 9:59  توسط بهارک  | 

باز هم من

غریبه ای تنها

تکه تکه های وجودم را بر دوش می کشم

می روم

به کجا؟!!

با تاروپودی خسته و سوخته

به کدامین سرزمین می توان کوچ کرد

در کدامین وادی شانه های خسته و لرزانم تاب می آورد

کی نای مردن بیابم؟!!

دلم سخت گرفته است

از من

از تو       

از شب گریه ها

از من

از من

از من ...

از من نیز می گذرد

چشمانم برای آرامش پر می کشد

دیگر نخواهم دیدشان

اشک می ریزم

بی صدا

دلم برای رفتن پر می کشد

دلم پر می کشد

با دستان ناتوانم گدایی می کنم

خسته ام

خسته ام
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:1  توسط بهارک  | 

خریدار: ببخشید قیمت این کتاب چنده؟

فروشنده:4500 تومان!

خریدار: ممنون.از این کتاب به من بدین.

فروشنده: بفرمایید. رنگهای دیگه اش هم داریم.

خریدار: چه رنگهایی؟

فروشنده: بنفش، قرمز و فکر کنم قهوه ایش هم باشه.

خریدار: لطفا بنفشش را بدین.

پ.ن: بعضی ها فکر می کنند کتاب هم لباس است که رنگش مهم باشه و با رنگ بقیه کتابها همخوانی داشته باشه.فکر کنم چند سال دیگه خریداران از فروشندگان می خواهند که مثلا کتابی به آنها بدهند که 10سانت قطر داشته باشد تا جای خالی کتابخانه شان را بپوشاند.وای بر فرهنگ این مملکت که به چه کسانی امیدوار است!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:4  توسط بهارک  | 

بیست و یکمین نمایشگاه کتاب که البته بیشتر شبیه نمایشگاه قرآن بود رو به پایان است. نمایشگاهی که مانند سال گذشته در مصلی تهران برگزار شد و از ترافیک چمران کاست و به ترافیک همت و رسالت افزود (اینها همه مربوط به نوآوری است، شما سخت نگیرید!).نمایشگاه کتاب بیشتر شبیه بازار کتاب بود و صد البته بازار کتاب خیابان انقلاب خیلی سودمندتر می نماید.

حدود 80 درصد کتابها مذهبی بود و بیشتر هم چاپ ناشران شهرستان. حدود 15 درصد کتابها هم نوشته هایی بودند که حتی به یکبار خواندن هم نمی ارزیدند. اما 5 درصد باقیمانده الحق که عالی بودند و معمولا از طرف ناشران معروفی چون مروارید، قطره، مرکز، اقبال، فاطمی و... عرضه شده بودند. اما خب جای بسی تاسف داشت که حتی همین ناشران هم بسیاری از کتابها را به نمایشگاه نرسانده بودند و جای خالی بعضی از کتابها در نمایشگاه خالی بود.

با این وجود کسانی که از شهرستانها آمده بودند حسابی کتاب خریدند.البته فکر می کنم اکثرا برای کتابخانه ها خرید می کردند.ناشران کتب آموزشی هم نسبت به بقیه سرشان شلوغ بود. فروش کتابهای نفیس به دلیل قیمتهای بالایشان چندان درخور توجه نبود.

در قسمت ناشران خارجی هم، بیشتر همان ناشران داخلی بودند که کتب خارجی وارد کرده بودند.چندتایی هم از کشورهای خارجی حضور نه چندان پررنگی داشتند مثل آلمان، فرانسه، ترکمنستان، پاکستان، قرقیزستان، ترکیه و... . به ظاهر هم چندان فروشی نداشتند چون به دانشجوها 40000 تومان بن کتاب دادند ولی قیمت کتابها نجومی بود.(بن کتاب، حقوق نیست که با تورم بالا برود!!!شما هم چه انتظاراتی دارید!).

سالن مربوط به کودکان شلوغ تر از بقیه قسمتها بود( بزرگترها یاد بگیرید). اما یک قسمت نمایشگاه حتی از سالن کودکان هم شلوغ تر بود و آن بخش رستوران و بستنی فروشی و خلاصه ایستگاه شکم بود که متصدیانش فرصت سرخاراندن نداشتند.

حالا بگذریم از همه اینها، یک کتاب دیدم که واقعا توجهم را به خودش جلب کرد، کلی پیش خودم فکر کردم که آخه نویسنده این کتاب چه وقتی هدر داده و ناشر چه هزینه ای را به باد داده تا این کتاب را بنویسند و چاپ کنند.می دانید اسم کتاب چی بود؟"چگونه به کسی محرم شویم؟" شما بگویید این دیگه کتاب نوشتن می خواد؟!   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:15  توسط بهارک  | 

چشمهايم سياهي نمي‌روند كه سياهي مي‌بينند

و با هر نفس ريه‌ام انباشت مي‌شود از هر چه ناامني‌ست.

هر دمم آهي است كه زبانه مي‌كشد در چشمانم و

هر بازدمم آتشي است كه از قلب قحطي زده بينوايم برون مي‌آيد.

درد،دندانش را تا كنه قلبم فرو برده و روح صيقلي‌ام در لاك بدبيني

فرو رفته.

ديگر پس لبخند هر آدمي دوستي پيدا نيست

دشمني پنهانست در نگاهي كه دل از تو به يغما مي‌برد.

رگهايم مي‌تپند اما بي جريان!

يادش بخير! آنوقتها كه دستها پل بودند براي گذر قلبها

و چشمها وقتي گره مي‌خوردند، خنده مي‌سُريد روي لبها!

شايد باز  بايد كسي پيدا شود، شايد لوكرس!

تا همه چيز دوباره سپيد شود و باز لبخندها رنگ حقيقت بگيرند

و ريا پر بكشد از عشق!

نگوييد عينك خوشبيني بزن كه سالهاست بر چشم دارم

اما چه كنم كه گوشه‌اش شكسته است و من حقايق را مي‌بينم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:46  توسط بهارک  | 

خفتگان نقش قالی ، دوش با من خلوتی کردند
 رنگشان پرواز کرده با گذشت سالیان دور
 و نگاه این یکیشان از نگاه آن دگر مهجور
 با من و دردی کهن ،‌ تجدید عهد صحبتی کردند
من به رنگ رفته شان ، وز تار و پود مرده شان بیمار
 و نقوش در هم و افسرده شان ، غمبار
 خیره ماندم سخت و لختی حیرتی کردم
دیدم ایشان هم ز حال و حیرت من حیرتی کردند
 من نمی گفتم کجا یند آن همه بافنده ی رنجور
روز را با چند پاس از شب به خلط سینه ای
 در مزبل افتاده بنام سکه ای مزدور
 یا کجایند آن همه ریسنده و چوپان و گله ی خوش چرا
 در دشت و در دامن
 یا کجا گلها و ریحانهای رنگ افکن
 من نمی رفتم به راه دور
 به همین نزدیکها اندیشه می کردم
 همین شش سال و اندی پیش
 که پدرم آزاد از تشویش بر این خفتگان می هشت
 گام خویش
یاد از او کردم که اینک سر کشیده زیر بال خک و خاموشی
 پرده بسته بر حدیثش عنکبوت پیر و بی رحم فراموشی
 لاجرم زی شهر بند رازهای تیره ی هستی
شطی از دشنام و نفرین را روان با قطره اشک عبرتی کردم
 دیدم ایشان نیز
 سوی ن گفتی نگاه عبرتی کردند
 گفتم : ای گلها و ریحانهای رویات برمزار او
 ای بی آزرمان زیبا رو
 ای دهانهای مکنده ی هستی بی اعتبار او
 رنگ و نیرنگ شما ایا کدامین رنگسازی را بکار اید
 بیندش چشم و پسندد دل
 چون به سیر مرغزاری ، بوده روزی گورزار ، اید ؟
 خواندم این پیغام و خندیدم
 و ، به دل ،‌ ز انبوه پیغام آوران هم غیبتی کردم
خفتگان نقش قالی همنوا با من
می شنیدم کز خدا هم غیبتی کردند 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:51  توسط بهارک  | 

اسامي مستعار:

اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند اما اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند،همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.

خرید:
يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس1000توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.
بگو مگوها:

حرف آخر را در جر و بحث ها زنان مي زنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود.

آينده:
يـك زن تــا زماني كه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زماني كـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.

موفقيت:
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج مي كند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.

ازدواج:
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج مي كند ولي تغيير نمي كند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج مي كند كه تغيير نكند، ولي تغيير مي كند.

روابط:
اول از همه، يك مرد يك رابطه را يك رابطه به حساب نمي آورد. وقتي رابطه اي تمام مي شود، زن شروع به گريه نموده و سفره دلش را براي دوستانش مي گشايد و نيز شعري با عنوان "همه مردها نادانند" مي سرايد. سپس به ادامه زندگيش مي پردازد. مرد هنگام جدايي اندكي مشكلاتش بيشتر است. 6 ماه پس از جدايي ساعت 3 نيمه شب يك پنجشنبه، تلفن مي زند و مي گويد: "فقط مي خواستم بدوني كه زندگيمو از بين بردي، هيچوقت نمي بخشمت، ازت متنفرم، تو يه ديوانه اي، ولي مي خوام بدوني باز هم يه فرصتي برامون باقي مونده." نام اين كار تماس تلفني "ازت متنفرم/عاشقتم" است كه 99 درصد مردان حداقل يك بار آنرا انجام مي دهند. برخي كلاسهاي مشاوره اي مخصوص مردان براي رها شدن از اين نياز تشكيل ميشود كه معمولا تاثيري در بر ندارند.

دست خط:

مردها زياد به دست خطشان اهميت نمي دهند. آنها از روش "خرچنگ قورباغه" استفاده مي كنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي" ها و "ن" ها قوس زيبايي مي دهند.

تلفن:
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.

آدرس يابي:

وقتي يك زن در حال رانندگي احساس مي كند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف می کند و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را مي پرسد. مردان اين را به نشانه ضعف مي دانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان مي چرخند و چيزهايي شبيه اين مي گويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "مي دونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو مي شناسم."
پذيرش اشتباه:

زنان بعضي اوقات قبول مي كنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.

عروسي:
هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت ميكنند، مردان درباره "ميهماني هاي دوران مجردي."

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:6  توسط بهارک  | 

باید از اینجا رفت،

 نه فقط از اینجا ؛

- که ازین رفتن بی حرکت و از هرچه سکون باید رفت-

حرفم از رفتن از "اینجا" نیست ،

                         هرکجا "اینجا" نیست .

آنچه اینجا به میان است،

                               ز درون پیدا نیست !

رفتن از قالب عشق و رفتن از شط عبور ؛

                     گر ازین دو بتوانی رفتن ، رفتنت معنا نیست !

صحبتم رفتن از هجرت بی معرفتی است ،

                     به درون باید رفت ، شاید ؛

                                  - از درون باید رفت !

من که خود گفته خود نابلدم پس چه کنم ؟

"رفتن" من به کجاست ؟

 : - اینکه "این" بودم و "آن" یک بشوم ؟!

   - اینکه سرمایه عمرم برود تا بروم ؟!

   - اینکه "افسانه" رفتن بشود همره من تا بروم ؟!

   - یا که اصلا بگذارید ، بگویم که دلم خواست کجاها بروم ...

             (شاید این خواستنم خواست که آخر بروم !؟)

: من به یک دهکده در دورترین نقطه دور ،

  ته آن جاده که از روز ازل، اول بود !

  [پیش دهقان صبور ،

                   مردی از جنس غرور ،

   که دل غمزده اش گهگاهی ،

                   می کند یاد ز ایام سرور ،

  و درین بی مهری دلش از هرچه بلاخیزی دور]

  و درآن دهکده یک کلبه کوچک ، پر نور ،

                                  پر از احساس ، ز شور ،

 من به آن کلبه می اندیشم هنگام عبور ،

          به گواهی دلم ، یک نفر آنجا هست ،

                                             پر از "اشعار شعور".

    حال این شعر ز چیست ؟

 شور شاعر ز کجاست ؟

 اصلا آن شاعر کیست ؟

 نسبتم با او چیست ؟

 یا دگر ...

  - ناگهان یک آوا ، می رسد از نزدیک :

                                   تو چه خواهی گفتن ؟!

                                     سر صحبت با کیست ؟!

                                      اهل "رفتن" هستی ؟!

                                      دیگر "افسانه" ز چیست ؟!

 مثل اینکه ناگاه ،

 می خوری سیلی محکم از باد،

 من به خود می آیم ! ..؟..!

 بین "افسانه" و "شعر" و "رفتن" ؛ 

                          چون پری آویزان !

                          برگ زردی ریزان !

 که نسیم سردی ، که نه بالا ببرد ، نه زمینش بزند ؛

                                     ماندم و ماندن من طول کشید ..

 ولی انگار ازین فاصله می ترسم من !

                                      - دوقدم مانده به خاک ، 

                                      - سالها تا افلاک ...

 ؛ این یکی می دانم ،

            دوقدم تا به عقب رفتن را راهی نیست !

            (بارها تجربه کردم ، هنری در آن نیست !!)

 پس به وجدان شعورم گویم :

                            شعر از آن تو هست ،

                               تا که "افسانه" تو زنده شود ؛

                                                     با "رفتن"!]

  می روم تا که به افلاک سلامی بکنم ،

  من در افلاک "خود"م را بینم ،

  (بین جمع خودمان می ماند ؟؟؟)

                      خودآ را بینم ...

           بروم پس بروم زود ،

                                            خودآ آنجایی ؟؟؟

  گر به افلاک رسم ، خواهم خواند

                       همه را خواهم خواند

             آری ، آری ، "شعر" هم خواهم خواند

             چون که او بامن ماند ، تا مرا اینجا راند ...

   شعر یعنی :

                     به احساس خدایی "رفتن"

  "رفتن" اینک یعنی :

                     به "خود" آغشته شدن ،

                     به زمان و به مکان طعنه زدن ،

                     به دهان مهر زدن ، به درون نعره زدن. 

   رفتن اکنون یعنی :

                     قافیه باختن و دربه دری !

     پس به امید خدا ،

                               من رفتم..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:17  توسط بهارک  | 

تعجب نکنید.لازم نیست که حتما شیر و فیل و سایر حیوانات برایتان روی طناب راه بروند و معلق بزنند و از حلقه آتش بپرند تا شما سیرک را ببینید.اگر نگاهی به اطرافتان بیندازید کاملا متوجه خواهید شد که منظورم چیست چون حتما شما هم به موارد این چنینی برخورده اید. زیاد خودتان را زحمت ندهید منظورم برخی از این موتورسواران نسبتا محترم است که توی خیابانهای شلوغ تهران روی موتورهای خود می ایستند یا تک چرخ می زنند و هزار کار عجیب و غریب دیگر که آدم واقعا در خلقتشان شک می کند!!یکی نیست به اینها بگوید آخر پدرآمرزیده ها این کارها چه دخلی به فرزندان بشر دارد.جانوران سیرک هم فکر می کنم اگر این جانوران آدم نما را ببینند چشمهایشان مثل سکه گرد شود و از حدقه بیرون بزند.

اگر هم اعتراضی بشود که می گویند ای بابا جوانیم دیگه یکی نیست بگه حالا چون جوانید هر غلطی خواستید باید بکنید و هم زمینه داغدار شدن خانواده های خودتان را مهیا کنید و هم اسباب دردسر دیگران بشوید. ما توی این مملکت خیلی جوان داریم اگر قرار باشد همه از این حرکات ناهنجار در بیاورند که دیگر حساب همه ما با کرام الکاتبین است.

حالا متوجه شدید که دیگر لازم نیست منتظر آمدن سیرک از ایتالیا و  خلیل عقاب باشیم، بدون هیچ هزینه بارزی (چون به ظاهر هزینه ندارد البته به ظاهر) تماشاگر سیرک باشید!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:59  توسط بهارک  | 

ليلي گفت: موهايم مشکي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توي حلقه هاي موي من است.نمي خواهي دلت را آزاد کني؟ نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟
مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم، گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم. دلم را هم.
ليلي گفت: چشمهايم جام عسل است، شيرين، نمي خواهي عکست را در جام عسل ببيني؟ شيريني ليلي را؟
مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ. تلخي مجنون را تاب مي آوري؟
ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است. خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند.

نمي خواهي خرما بچيني؟
مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوست تر دارم.
ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.
ليلي گفت: قلبم، اسب سرکش عربي ست. بي سوار و بي افسار. عنانش را خدا بريده،اين اسب را با خودت مي بري؟
مجنون هيچ نگفت. ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.
ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:35  توسط بهارک  | 

در آینه که نگاه می کنم

هزار تکه می شوم

با هر تکه رنگی می گیرم

گاهی سرخم گاهی آبی

و گاه زرد

آری بیشتر وقتها زردم شاید هم سرخی

که به زردی می زند

شاید سبزی

که آبیش به خواب رفته

در آینه که نگاه می کنم

غریبه ای را می بینم که در زنگار

شیشه غوطه می خورد

خدای من! چه می بینم؟!

چقدر شبیه من است!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:39  توسط بهارک  | 

23 آوریل روز جهانی کتاب نامیده شده است. در این روز رسم است که زنان به مردان کتاب هدیه می دهند و مردان در ازای آن شاخه ای گل پیشکش زنان می کنند.

در بیشتر کشورها این رسم همراه با آیین های دیگری اجرا می شود.مثلا در اسپانیا مردم کتاب دن کیشوت را به صورت دسته جمعی می خوانند .

البته در کشور ما این روز مانند بسیاری از روزهای جهانی دیگر نادیده گرفته می شود. متولی این امور باید وزارت ارشاد باشد که هیچ گامی بر نمی دارد و گویی اصلا در تقویم این وزارت خانه چنین روزی وجود ندارد.از سوی دیگر بیشتر مردم هم کتاب و کتابخوانی را فراموش کرده اند.

نکته جالب اینکه روز ولنتاین را هیچ کس فراموش نمی کند و آنقدر در میان جوانان جا افتاده که گویی از رسوم دیرینه ماست. روزهای نزدیک به 14 فوریه هر جوانی را می بینی خرسی عروسکی یا بسته ای شکلات زیر بغلش زده و راهی خیابانها شده اما روز جهانی کتاب هیچکس به خود زحمت نمی دهد حتی یک مجله زرد هم به کسی هدیه دهد. نمی دانم دارد چه بر سر فرهنگ ما می آید.بیایید ما این رسم را همگام با دیگر مردمان جهان زنده نگاه داریم.

من از طرف خودم این سایت را که مرکز دانلود کتابهای الکترونیکی است تقدیم می کنم به همه مردان خوب سرزمینم:کتابهایی برای شما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:54  توسط بهارک  |