شباهنگ
خدایا! هرگز نگویمت دست من بگیر. عمریست گرفته ای ، مبادا رها کنی!
(سید علی صالحی) روزي مدير يكي از شركتهاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش مي رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه ميكرد. جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟» جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.» مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي دهيم كه كار كنند نه اينكه يك جا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.» جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان، كارمند كدام قسمت بود؟» كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود!! می گویی که می روی و دیگر، گذرت هم اینجا نمی افتد ! کاش می دانستی یک مرد ... شاید از عشق بمیرد اما ... از پا نمی افتد !! پ.ن: این شعر هیچ ربطی به روحیات کنونی من ندارد،خوشبختانه زندگی شخصی ام کاملا بر وفق مراد است. آواز عاشــقانه ما در گــلو شکــــست حق با ســکوت بود،صـدا درگلو شکست دیـــگر دلم هــوای ســـرودن نمی کند تنـــها بهـــــانه دل ما در گلو شــکست سربسته ماند بغــض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد،کــــس به داغ دل، باغ دل نــداد ای وای ،های های غرا درگلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم ،خواب بود خوابم پرید و خاطره هـا در گلو شکست بادا مبــاد گــشت و مبـــادا به باد رفت آیا ز یــاد رفت و چـــرا در گــلو شکـست میزان رای ملت است! دو روستایی می خواستند برای یافتن شغل به شهر بروند. یکی از آن ها می خواست به شانگهای برود و دیگری به پکن . اما در اتاق انتظار آنان برنامه خود را تغییر دادند . زیرا مردم می گفتند که شانگهایی ها خیلی زرنگ هستند و حتی از غریبه هایی که از آنان راه می پرسند ، پول می گیرند ، اما پکنی ها ساده لوح هستند و اگر کسی را گرسنه ببینند ، نه تنها غذا بلکه پوشاک هم به او می دهند. فردی که می خواست به شانگهای برود، فکر کرد : پکن جای بهتری است، اگر کسی در آن شهر پول نداشته باشد، بازهم گرسنه نمی ماند . با خود گفت : خوب شد سوار قطار نشدم ، وگرنه به گودالی از آتش می افتادم . فردی که می خواست به پکن برود، پنداشت : شانگهای برای من بهتر است ، حتی راهنمایی دیگران نیز سود دارد ، خوب شد سوار قطار نشدم، در غیر این صورت فرصت ثروتمند شدن را از دست می دادم. هر دو نفر در باجه بلیت با یکدیگر برخورد کرده و بلیت را عوض کردند . فردی که قصد داشت به پکن برود بلیت شانگهای را گرفت و کسی که می خواست به شانگهای برود بلیت پکن را به دست آورد. نفر اول وارد پکن شد ،متوجه شد که پکن واقعا شهر خوبی است . ظرف یک ماه اول هیچ کاری نکرد و گرسنه هم نماند. در بانک ها آب برای نوشیدن و در فروشگاه های بزرگ شیرینی های تبلیغاتی را که مشتریها می توانستند بدون پرداخت پول بخورند ، می خورد . روزهايمان يكي پس از ديگري ميگذرد، ما را ميگذارد و ميرود. روزهايمان گاهي آنقدر قشنگ است كه دوست داريم ثانيههايش، سالها طول بكشد. گاهي اوقات نيز همين كه چشمهايمان را ميگشاييم به زمين و زمان بد و بيراه ميگوييم. حال آنكه، زندگي، خانه اي است كه دوست داريم افراد، با آرامش و يكرنگي ديوارهايش را رنگ كنند و عذر خواهي كردن اصل فراموش شده زندگيشان نباشد. زندگي يعني اينكه من و تو تا ميتوانيم زيبا زندگي كنيم و به لحظههايمان با لبخند سلام گوييم و هنگامي كه به گذشته نگاه ميكنيم، طعم خوش لحظهها زير دندانهايمان دوباره مزه كند. زندگي يعني من، يعني تو، يعني من و تويي كه گاهي اوقات مال خودمان نيستيم. ميشويم رویا و آرزوي يكي ديگر. ميشويم ستاره شبهايش اما به او چشمك نميزنيم يا كه نه آن لحظه اي است كه براي اولين بار بنيان دلمان لرزيد، آن روزها طعم زندگي را بهتر احساس ميكرديم. بعدها فهميديم به اين لرزيدن دل، عاشق شدن ميگويند! زندگي شايد لحظه اي است كه بعد از 9ماه انتظار، پشت در اتاق عمل قدم ميزنيم و منتظريم تا پرستار خبر پدر شدنمان را بدهد يا كه نه آنقدر ناپدريم كه آن لحظه در خماري دود دنبال فرزندمان ميگرديم. زندگي شايد آن روزي است كه آسمان هواي گريه داشت و ما از آن بيشتر. پس گريه كرديم تا به زندگي ثابت كنيم ما طاقت اين همه سختي را نداريم. ميتوان گفت زندگي، نامهاي است كه اگر قضا و قدر خوب آن را نپيچد، كلاف سردرگمي ميشود كه همه زندگي ختم به پيدا كردن سر كلاف ميشود و ما غافل ميشويم از آن چيزيهايي كه داريم اما قدرشان را نميدانيم يا نه آن چيزهايي كه نداريم و برای بهدست آوردن آنها سعي نميكنيم و وابسته داشتههايمان شدهايم. زندگي شايد آن زن دستفروشي است كه از اين ايستگاه به آن ايستگاه ميرود تا شب دست خالي وارد خانهاش نشود يا كه نه شايد حقوق آخر برج است كه تا به خانه برسيم آنقدر برايش نقشه ميكشيم تا كشتيمان به ساحل مقصود برسد اما وقتي وارد خانه ميشويم نقشههايي كه بچههايمان كشيدهاند مسير كشتي را عوض ميكند. زندگي شايد آنروزي است كه، خبر مرگ عزيزمان را ميشنويم و باور نميكنيم، پيش خود ميگوييم كاش آنچه شنيدهايم كابوس باشد. در اين زمان ميگويند كه ميتوانيم با قلب او زندگي را به فردي هديه دهيم. آن زمان است كه قلب او در سينه كودكي شروع به تپيدن ميكند و ما در پوست خود نميگنجيم چرا كه زندگي را به فردي هديه دادهايم و صداي قلب عزيزمان را دوباره ميشنويم. ساعت حدود 8 صبح است، اتوبوس جلوی شرکت دخانیات ترمز می کند، با عجله پیاده می شوم، نگاهی به ساختمان قدیمی دخانیات می اندازم و به دو نفری که مواد رد و بدل می کنند و به هفته بدون دخانیات می اندیشم! خیابان نسبتا خلوت است و چند پلیس راهنمایی و رانندگی با راننده ای که وارد طرح ترافیک شده بحث می کنند. قدمهایم را تند می کنم، جلوتر از من، مردی لاغر اندام و خمیده آرام راه می رود، گمان می کنم پیرمردی فرتوت باشد، از کنارش رد می شوم تا خودم را به پل عابر برسانم؛ نگاهی به او می اندازم جوان است اما معتاد و من باز به هفته بدون دخانیات می اندیشم! روی پل سیگاری نیم سوخته دود می کند، زیر پا لهش می کنم و همچنان به هفته بدون دخانیات می اندیشم! پله ها را دو تا یکی می کنم و از جلوی فضای سبز رازی رد می شوم، عطر گلها و چمنهای آب خورده سرمستم می کند، آهسته گام بر می دارم و عمیقتر نفس می کشم، عمیقتر و عمیقتر اما بوی تند قلیان که در مشامم می پیچد خاطرم را مکدر می کند، چند کارگر ساختمانی دور هم جمع شده اند و با هر پک مرگ را فرو می دهند، پیش خودم می گویم عجب هفته بدون دخانیاتی است!! و افسوس می خورم برای سرزمینم که خاکش بوی کراک و شیشه می دهد، افسوس می خورم برای هوای ایران که بوی تریاک و تنباکو می دهد، افسوس می خورم برای جوانانی که به جای ورزش صبحگاهی پی هروئین و حشیشند، افسوس می خورم برای نوجوانان سیگار بر لب و به هفته بدون دخانیات می اندیشم!!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
من و تو، ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم!
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم!
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد؟
فردی که به شانگهای رفته بود ، متوجه شد که شانگهای واقعا شهر خوبی است هر کاری در این شهر حتی راهنمایی مردم و غیره سود آور است. اگر فکر خوبی پیدا شود و با زحمت اجرا گردد، پول بیشتری به دست خواهد آمد. او سپس به کار گل و خاک روی آورد . پس از مدتی آشنایی با این کار 10 کیسه حاوی شن و برگ های درختان را بارگیری کرده و آن را" خاک گلدان" نامیده و به شهروندان شانگهایی که به پرورش گل علاقه داشتند ، فروخت . در روز 50 یوان سود برد و با ادامه این کار در عرض یک سال در شهر بزرگ شانگهای یک مغازه باز کرد. او سپس کشف جدیدی کرد : تابلوی مجلل بعضی از ساختمان های تجاری کثیف بود، متوجه شد که شرکت ها فقط به دنبال شستشوی عمارت هستند و تابلوها را نمی شویند از این فرصت استفاده کرد. نردبان، سطل آب و پارچه کهنه خرید و یک شرکت کوچک شستشوی تابلو افتتاح کرد. شرکت او اکنون 150کارگر دارد و فعالیت آن از شانگهای به شهرهای " هانگ جو " و" نن جینگ " توسعه یافته است . او اخیرا برای بازاریابی با قطار به پکن سفر کرد. در ایستگاه راه آهن، آدم ولگردی را دید که از او بطری خالی می خواهد ، هنگام دادن بطری، چهره کسی را که پنج سال پیش بلیت قطار را با او عوض کرده بود، به یاد آورد.
زندگي شايد آن روزي است كه براي طلوع كردن دوباره خويش نيازمند كسي هستيم تا زندگي تاريكمان روشن شود. آن موقع است كه متولد ميشويم و به زندگي سلام ميكنيم.شكستهاي زندگي مان را جبران ميكنيم و به خود قول ميدهيم براي يكبار هم كه شده روي زندگي را سفيد كنيم و پيروز شويم. آن روز است كه سعي ميكنيم باور كنيم كه ميتوانيم.
زندگي دوست داشتن كسي و چيزي است كه دوست داريم آن را به دست بياوريم.. اما امان از آن روزي كه آن را به دست نياوريم، آن زمان است كه دلمان ميخواهد، زير نمنم باران پيادهروي كنيم، تا عقدههاي دلمان خالي شود و كسي در اين باران اشكهايمان را نبيند، آن لحظه است كه احساس ميكنيم براي دقايقي زندگي كردهايم.
زندگي روزي است كه وقتي كليد را در قفل در خانه ميچرخانيم بوي گلهاي رز از لاي در بيرون ميآيد و ميبينيم كه همسرمان امروز زودتر از ما به خانه برگشته است تا شگفت زده مان كند و بگويد تا آخر عمر دوستت دارم و با تو می مانم.
زندگي آن روزي است كه وقتي به گذشته نگاه ميكنيم همه آرزوهايمان بر آورده شده باشد و اهداف آينده مان معلوم. زندگي آن چرخونكي است كه گاهي لجبازياش ميگيرد و ميگويد بچرخ تا بچرخيم و آن روز است كه مهلت ماندن تمام شده و بايد برويم اما كسي كه منتظرش بوديم نيامده است! زندگي شايد آنروزي است كه بچههايمان هر كدامشان به سامان رسيدهاند و افتخار ميكنيم كه در زندگي چندين و چند سالهمان كمك بچههايمان بودهايم نه بچههايمان كمك ما و اينك با تنها همدم زندگيمان در آينه زندگي مانند سر سفره عقد فقط يكديگر را ميبينيم.
زندگي روزي است كه به دنيا ميآييم، همه شاد هستند و جشن و سرور به پا ميكنند و ما گريه ميكنيم. روزي كه ميخواهيم از دنيا برويم اين دفعه ما به آنها ميخنديم و آنها گريه ميكنند.
و آخر اينكه، زندگي كردن شايد در ارتفاع زيستن يا كه نه به اميد نگاهي زيستن يا كه نه براي رضاي خدا زيستن است. شايد حرفهايي است كه ميزنيم ولي به آنها عمل نميكنيم.
| Design By : Night Skin |

